تبليغاتX
زنانه
کمپین برای جمع آوری یک ملیون امضا آغاز به کار کرد.

 

ایمیل ام را باز می کنم. مریم با سابجکت فوری فوری دو ایمیل فرستاده. همین طور سوسن . این یعنی یک خبر بد.

خبر بد را باز می کنم: به دستور اماکن برنامه امروز لغو شده است. بچه های از ساعت 3 آنجا ....

دیر رسیده ام دفتر. تمنا می کنم ساده ترین سوژه ممکن را رئیس اخمالو به من بدهد تا ساعت 3 شر آن چهار خبر کذایی را بکنم و برم. سوژه تبدیل به معضلی می شود که تا ساعت 3 و نیم تمام نمی شود. بالاخره به همان دو خبر رضایت می دهم و ....

تاکسی تلفنی نیست. میدان ولیعصر داغ و شلوغ‌، مثل همیشه. بالاخره بهانه پیدا کردم برای وسوسه ای قدیمی. می پرم ترک موتور. واااااااااااااااای. معرکه بود. خیلی با مزه بود. دم دستی ترین تجربه هر مردی و حتی هر پسر بچه ای برای من چه بکر بود و شیرین.

گاز می داد و  من انقدر دلم می خواست جیغ بکشم که نگو.

کف پای راستم داغ شد. راننده من داشت با صدای بلند  نقادی می کرد:" به خدا من نمی فهمم این چه مملکتی شده. دخترها کار می کنند. سوار ترک موتور می شوند. خب حتما کار داری که سوار شدی. ولی من به خاطر این ناراحتم که مردها چرا انقدر بی غیرت شدند. چرا مردا انقدر کار نمی کنن که زنهای ( با شخصیتی!!!!!!!) مثل تو مجبور نباشن به خاطر یه لقمه نون تن به آب و آتیش بزن"

کف پایم داغ تر شد. پایم  را گذاشته بودم روی اگزوز. کف کفش ام ذوب شده بود. صدایم رو در نیاوردم.

اون هم داشت برای خودش آواز می خوند و بعد می گفت پول ، پول، فقط به خاطر پول مجبورم. زن که هیچی خود خامنه ای هم که بیاد می گم 2 و نیم کرایه ات رو بده ببرم .

... خوشا فریاد زیر آب .... لابد من هم گوگوش بودم.

رسیدیم.

بچه ها نشسته بودند روبروی در ورودی جایی که قرار بود سمینار برگزار شود. نوشین و محبوب و منصوره و سوسن و هما  رفته بودند کلانتری برای لابی.

محبوب از کلانتری زنگ می زند. کلی می خندیم. شماره کلانتری دوباره می افتد. نوشین و منصوره رفته اند برای چانه زنی . بچه کم کم جمع می شوند . خبری نیست. نه مامور لباس شخصی نه نیروی انتظامی. بچه های لابی گر آمدند. بابک احمدی هم از سخنرانانی است که خیلی زود رسیده و سر پا مانده و منتظر . نوشین:" می گن شما این سمینار را نگذارید خودمان دو روز دیگه بهتون سالن می دیم." نوشین هم گفته خودمان که شل نیستیم. سالن گرفتیم ، بگذارید کارمان را بکنیم.

خلاصه برنامه مالید. جمعیت زیادتر می شود و میهمان ها هم می آیند. شیرین عبادی می آید  و دورش زود شلوغ می شود.بچه ها همان جا تصمیم می گیرند طبق برنامه آغاز به کار کمپین را اعلام کنند.

اولین امضاها جمع می شود. اولین اسامی نوشته شدند تا کی و کجا امضا 1 میلیونوم نوشته شود.

می دانم دور نیست ، می دانم دیر نیست.

رئیس دانا، زرافشان و هما خانوم ، بابک احمدی، فرهاد آئیش ، فرزانه طاهری؛ همه بچه های مرکز فرهنگی و کلی از بچه های شهرستانها اومده بودن. مهمون ها خیلی زیاد بودن که حالا تو وبلاگ های دیگه می بینید. چون من امضا جمع می کردم خیلی حواسم نبود که اومده و کی نیومده.

1 ملیون امضا دور نیست. موتورسواری هم خیلی حال می ده.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 20:2 توسط الناز انصاری |

 
به کمپین روبان آبی برای آزادی بیان بپیوندید