يكي از شب هاي هميشگي يك اتفاق هميشگي در آستانه وقوع بود و منتظر اولين روشني اي آسمان ثانيه مي شمرد. قرار بود "فاطمه حقيقت پژوه" نامي اعدام شود. بعد از اينكه طي سال ها دوبار رفته بود تا چوبه و باز گذشته بود اين بار ديگر بايد تكليف يكسره مي شد. چند روز تلاش براي نجات جان او ادامه داشت و حالا تلاشگران هم منتظر بودند. نزديك نيمه شب شايع شد كه "فرزاد كمانگر" هم در ميان ده نفري است كه آن شب معمولي قرار است جان بدهند.
تصور اينكه الان اين ده نفر هر كدام توي سلول هايشان چه مي كنند و آخرين فكرهايشان چه مي تواند باشد، تصور بيهوده ايست چون از آن دست ماجراهاست كه هيچ وقت نمي فهميم. شال و كلاه كرديم برويم، ه مثلن وجدانمان آرام بگيرد.
زودتر از موعد رسيده بوديم اما دم زندان پر بود. هواي سرد مردم را چپانده بود توي ماشين هايشان. روي شيشه تك تكشان مي كوبيديم مي پرسيديم براي كمانگر آمده ايد؟ و مي گفتند نه؟ جمعيت زيادتر مي شد و جمعيت سرماخورده از ماشين ها بيرون مي خزيدند. اين كار ما را راحت تر مي كرد. نشانه هاي ظاهري ملاك پرسش سئوالي مي شد كه تا آخر هم يك جواب آره نداشت. اول شلوار كردي. بعد كلاه ها. بعد حتي جنس سيگارها ... . هيچ كس براي كمانگر نبود. كم كم فهميديم آنها كه گوشه ديوار خزيده اند، زناني كه صورتشان را با چادر گرفته اند، آرام وردي مي خوانند و ناله مي كنند و گه گه خدا و پيامبري صدا مي كنند خانواده كساني هستند كه قرار است اعدام شوند. از هر خانه دو نفر بيشتر نيامده بود و اين يعني آن جمعيت صد و چند نفري همه شاكياني بودند كه امروز به خواست قصاص مي رسيدند. آنها برعكس پاي ديواري ها رو نمي گرفتند، لبخند به لب داشتند، تنها نبودند و همديگر را دلداري مي دادند، كز هم نكرده بودند و قدم مي زدند. اينطوري در آن ساعت ها فهميديم كساني كه بخششان كسي را ( از اين زندگي اي كه انصافا كردنش فايده اي ندارد) نجات مي دهد كيانند.
هر از چند گاه يكي از حاشيه اي ها با تضرع و التماس نزديك مي شد. (بازيگران اين نمايش كلن زن بودند و مردان كار ويژه اي نمي كردند) با آن هيبت و جوي كه ساخته شده بود و دقيقه به دقيقه قوام مي يافت همين نزديك شدن هم دل مي خواست. مادر يكي از قاتلان به التماس به مادر مقتول مي گفت: تو ببخشش. كلفتي تو مي كنم خانم. دعوا بوده خانم. تو بخشش ... و خانم پس اش مي زد كه: برو خانم جان قلبم مريضه و زن ملتمس ادامه مي داد: الهي قربون قلب مريض ات برم. بگو چه كنم و زن رفت و آن يكي دوباره خزيد بيخ ديواري كه پشت آن فرزندش آخرين نفس ها را مي كشيد. آن سوتر خاله اي، عمه اي از آن زن هاي چادري كه وسواس دارند داشت دعا مي خواند و هربار كه از كنارش رد مي شديم خدا را شكر مي كرد كه زنده ماند روز اعدام را ديد.
در ساعت آخر ديگر نه التماسي بود و نه تلاشي تا اينكه ماشين نعش كش آمد. دوباره شيون ها بالا گرفت ... اسم ها را صدا مي زدند. يك نفر از خانواده شاكي مي رفت و وقتي بر مي گشت همه چيز تمام شده بود. آن روز ده نفر قرار بود اعدام شوند. از زير پل تا سر اتوبان ماشين هاي شخصي و ون هاي اجاره اي بود. هيچ كس رضايت نداد و همه برگشتند تا ماشين نعش كش ده نفر را با خودش ببرد به جهنم.
در آن سرما و ميان آن همه اشك و لبخند و دعا بر عكس دفعه اولي كه روز اعدام كسي پشت ديوار بودم گريه ام نگرفت. هدي هم گريه نمي كرد. فكر مي كرديم اين همه آدم الان صاحب جان يك نفرند. گيرم يك كثافت .... نمي دانم در مملكتي كه اختيار لباس پوشيدن را به آدم ها نمي دهند چرا اختيار جان آدم ها را به آدم ها مي دهند. بماند ... چرايش معلوم است.
چند روز از آن ماجرا گذشت. همه خبرها را باز كرده بودم. دو خبر از فرزاد كمانگر بود. هر دو را باز كردم اولي نامه ي كمانگر بود كه خواسته بود اعضاي بدن اش را بعد از مرگ هديه كنند. خبر دوم اما فجيع تر از خود اعدام بود. خانواده اي و وكيلي با 50 ميليون تومن جان كمانگر را معامله كرده بودند .... عجب حكايتي است حكايت جانيان محترم.