تبليغاتX
زنانه
سه زن روی اعصاب

یکی دو ماه پیش یک دوستی لطفی در حق ما کرد و دعوتمون کرد دیدن فیلم "سه زن". این لطف دو ماهه همه زندگی م رو به گه کشیده و یه روز تلافی این دعوت رو در می ام تا بدانه "اینجا کجاس و مو کیوم".

پاشدیم عنر عنر رفتیمدفتر منیژه حکمت دو ساعت و نمی دونم چند دقیقه نشستیم تا  کارگردان همراه با سه زن و یک قالی بی صاحاب رو اعصابمون لزگی برقصه. این فیلم انقدر چرند بود و هست و انقدر اعصاب خرد کنه و انقدر عیب و ایراد داره و انقدر غیر واقعیه که هر وقت به اون دو ساعت فکر می کنم انگار 200 ساعت مفت از چنگم رفته.

فیلم بد یا کتاب بد چیز نادری نیست که به پست کسی نخورده باشه ولی نمی دونم چرا این یکی انقدر اعصابم رو خرد کرده. داستان یک فرش نیمه کاره ی عتیقه که مثلا نماد فرهنگ ملی ماست، در کنار یک پیرزن فراموشکار که با این فرش گور و گم شده در جریانه، همزمان دختر این خانم، آواره پیدا کردن این فرش و مادرشه و داستان مادرش رو از یکی از فامیلاش می شنوه که ارمنیه، اما این خانم یه کار دیگه هم داره که همزمان انجام بده اونم پیدا کردن دختر زیبا و جوانشه که با یه پژو 206 یه جورایی آگاهانه گم شده و داره تو بیابونا می رونه. دختر خانم داستان پای یه جوون تریپ یوگایی رو به داستان می کشه که از قضای روزگار این جوون یوگامنش هم تو بر بیابون دنبال احیای میراث فرهنگیه. داشته باشید 3زن آواره که ما باید پی ببریم از گم شدن هویت ملی شونه که به این خاک سیاه نشستن دارن و تو شهر و جاده می چرخن و دریغ، دریغ از یه نگاه نانجیب. مملکت گل و بلبل دیگه یه زن میانسال زیبا با یه پاترول یه جووین رعنا با یه ماشین خالی یه پیرزن تنها با یه قالی عتیقه ... منم که خوابم تفنگم که خرابه.

فاجعه وقتی اتفاق می افته که دختر ماجرا با اون پسرک مشنگ یه دختر دهاتی رو به موت رو تو بیابون پیدا می کنن به جای بیمارستان برش می گردونن ده (این دختره هم فرش یا همون میراث فرهنگی بافه) بعد مردای ده شور می ذارن، بعد جنازه دختره رو از در می آرن بیرون. حالا اگه گفتی چی شد؟ خب خره این یعنی سنگسار.

وقتی از اکران خصوصی این فیلم در اومدیم آرزو می کردیم خانم حکمت رفته باشه و در بریم ولی بود. همینا رو بهش گفتم که این فیلم چرا انقدر غیرواقعیه و ... هر چی می گفتم می گفت سانسور شده. فکر کردم دست کم نیم ساعت اش رفته زیر تیغ که انقدر بی در و پیکر شده. پرسیدم چقدر سانسور داشتید و جواب: چهار دقیقه.

امیدوارم دیگه فیلم نسازه چون بعدی قراره از این «شعرگونه تر» باشه.

زندگیه این پادکست ها. شماره های قبلی ش رو هم بشنوید

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:29 توسط الناز انصاری |

 
به کمپین روبان آبی برای آزادی بیان بپیوندید