تبليغاتX
زنانه
بازی

مصاحبه آخر پدر عشا مومنی را می خوانم. اول عصبانی می شوم چون اولین و مهمترین مصاحبه اش را با سایت تغییر انجام داد و آن خبرنگاری که متهم به خیالپردازی شده من هستم. عصبانیت خیلی طول نمی کشد و جایش را می دهد به فکر کردن و فکردن به اینکه یک سیستم سرکوب امنیتی چطور کار می کند و ما کجای این بازی های پیچیده هستیم.

با دستگیری عشا ساعت ها فیلم گفت و گو اعضای کمپین راهی امنیت خانه شد. این فیلم ها در محیط خانه افراد هستند. زندگی روزمره فعالان کمپین را نشان می دهد. زندگی عادی و مهم تر از همه آنها مقابل دوربین یک همراه و یار کمپینی قرار می گیرند و درباره خودشان و کمپین می گویند. چشم که رو به چشم دوست ات باشد خیلی فرق می کند با اینکه چشم ات زیر چشمبند باشد و رویت روبه دیوار. حتی اگر با صداقت تمام با بازجویت کنار بیایی محال است این طور جواب بدهی و هیچ بازجویی نمی تواند خودش را پشت دوربینی مثل دوربین عشا حس کند. بعد از دستگیری عشا طبیعی است که سوژه های این مستند نگران شده باشند. حتما آنها  بارها و بارها این فیلم را در ذهن دوره کرده اند، اما از هیچ کدام یک از آنها نشنیدم که مثلا بگوید نباید اعتماد می کردیم و ... . تنها چیزی که تکرار می شد این بود که اطلاعات همه این چیزها را می داند و چیز جدیدی در فیلم ها  نیست. خیلی از این حرفها در بازجویی ها گفته شده بود، خیلی هایش از سالها پیش در پرونده ها ثبت است، خیلی از این اطلاعات درشنودها و کنترل ها به دست می آید و همه اینها به این دلیل نیست که جنبش زنان "گاف" داده یا بازی امنیتی و بازی مخفی درآوردن بلد نیست. موضوع  ایمان به آن چیزی بود که بارها گفته می شد: ما چیزی برای مخفی کردن نداریم.

دست کم دو سال و نیم است که  در امنیت خانه عده ای با ذره بین در پرونده ها و بازجویی های کمپین یک میلیون امضا به دنبال رد پای چمدان های یورو و دلار می گردند تا سندی باشد بر خود فروختگی و جاسوسی و انقلاب رنگین. هیچ ذره بینی هنوز چنین ردی نیافته است. عده ای دیگر با ذره بین و با چشم غیر مسلح سر در شخصی ترین و خصوصی ترین مناسبات فعالان جنبش دارند تا سندی یابند بر بی اخلاقی که جنبشی ها تا خرخره در آن غرق شده اند. هنوز چیز دندان گیری گویا در کار نبوده که تحقیقات همچنان در این دو حوزه ادامه دارد.

اما با آمدن عشا به ایران برای انجام  پروژه ای که مخفی هم نبود بازی شکل دیگری به خود گرفت. پروژه برای عشا با دیدن فضای پرکار کمپین تهران تغییر کرد. سوژه ها افزایش پیدا کرد تا او کار طاقت فرسای تصویربرداری و مصاحبه ها را تا حدود 100 ساعت افزایش دهد. برای کسانی که سناریو سرکوب گسترده را بهانه ای نمی یافتند تحمل انتظار چندان سخت نبود. پایان انتظار در بزرگراه مدرس رقم خورد و بازی وارد مرحله جدیدی شد. روند جدید سرعت بالاتری برای اجرای عملیات می طلبید و این سرعت چنان بالا رفت که هر روز خبر جدیدی از بازداشت، احضار به دادگاه، ممنوع الخروجی، محرومیت از تحصیل،  تفتیش منزل و "پیشنهادات بی شرمانه" روی خط خبر می رفت. تمام مدتی که عشا در حبس گذرانده قلب ها از نگرانی ضرب تندی به خود گرفته است. نگرانی از تکرار پرونده زهرا کاظمی و زهرا بنی یعقوب، هاله اسفندیاری، خبرهای نگران کننده از زخم هایی که بر تن دانشجویان و فعالان کرد و ترک نشسته است، مونتاژ دسترنج عشا  و ... و هیچ کدام از این نگرانی ها در خبرها نیامد. آنچه آمد تاکید بر غیرقانونی بودن بازداشت عشا بود و نگرانی از این بی خبری و بی تماسی.

حالا که پدر عشا دقیقن خلاف گفته هایش را می گوید و این ممنوع المکالمه و ملاقاتی فرزندش را چنین توجیه می کند که چنان از فرزندش عصبانی است که نمی خواهد او را ببیند، این یعنی داریم به غول بازی نزدیک می شویم. کاملا قابل درک است که آن متن نوشته شده و در اختیار خبرگزاری قرار گرفته. نیاز به چندان هوشی ندارد درک شرایط پدری که فرزندش تهدید به مرگ می شود یا با بزرگنمایی جرم تهدید به مجازاتی سنگین. پرونده عشا جایزه ای بود که طراح بازی برای ایستادگی و تلاش بی نتیجه وزارت اطلاعات برای سرکوب جنبش زنان به او داد. باید از این پاداش نهایت استفاده را ببرد وگرنه شاخ این غول در آخر این بازی نفس گیر خواهد شکست. 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 18:53 توسط الناز انصاری |

سه زن روی اعصاب

یکی دو ماه پیش یک دوستی لطفی در حق ما کرد و دعوتمون کرد دیدن فیلم "سه زن". این لطف دو ماهه همه زندگی م رو به گه کشیده و یه روز تلافی این دعوت رو در می ام تا بدانه "اینجا کجاس و مو کیوم".

پاشدیم عنر عنر رفتیمدفتر منیژه حکمت دو ساعت و نمی دونم چند دقیقه نشستیم تا  کارگردان همراه با سه زن و یک قالی بی صاحاب رو اعصابمون لزگی برقصه. این فیلم انقدر چرند بود و هست و انقدر اعصاب خرد کنه و انقدر عیب و ایراد داره و انقدر غیر واقعیه که هر وقت به اون دو ساعت فکر می کنم انگار 200 ساعت مفت از چنگم رفته.

فیلم بد یا کتاب بد چیز نادری نیست که به پست کسی نخورده باشه ولی نمی دونم چرا این یکی انقدر اعصابم رو خرد کرده. داستان یک فرش نیمه کاره ی عتیقه که مثلا نماد فرهنگ ملی ماست، در کنار یک پیرزن فراموشکار که با این فرش گور و گم شده در جریانه، همزمان دختر این خانم، آواره پیدا کردن این فرش و مادرشه و داستان مادرش رو از یکی از فامیلاش می شنوه که ارمنیه، اما این خانم یه کار دیگه هم داره که همزمان انجام بده اونم پیدا کردن دختر زیبا و جوانشه که با یه پژو 206 یه جورایی آگاهانه گم شده و داره تو بیابونا می رونه. دختر خانم داستان پای یه جوون تریپ یوگایی رو به داستان می کشه که از قضای روزگار این جوون یوگامنش هم تو بر بیابون دنبال احیای میراث فرهنگیه. داشته باشید 3زن آواره که ما باید پی ببریم از گم شدن هویت ملی شونه که به این خاک سیاه نشستن دارن و تو شهر و جاده می چرخن و دریغ، دریغ از یه نگاه نانجیب. مملکت گل و بلبل دیگه یه زن میانسال زیبا با یه پاترول یه جووین رعنا با یه ماشین خالی یه پیرزن تنها با یه قالی عتیقه ... منم که خوابم تفنگم که خرابه.

فاجعه وقتی اتفاق می افته که دختر ماجرا با اون پسرک مشنگ یه دختر دهاتی رو به موت رو تو بیابون پیدا می کنن به جای بیمارستان برش می گردونن ده (این دختره هم فرش یا همون میراث فرهنگی بافه) بعد مردای ده شور می ذارن، بعد جنازه دختره رو از در می آرن بیرون. حالا اگه گفتی چی شد؟ خب خره این یعنی سنگسار.

وقتی از اکران خصوصی این فیلم در اومدیم آرزو می کردیم خانم حکمت رفته باشه و در بریم ولی بود. همینا رو بهش گفتم که این فیلم چرا انقدر غیرواقعیه و ... هر چی می گفتم می گفت سانسور شده. فکر کردم دست کم نیم ساعت اش رفته زیر تیغ که انقدر بی در و پیکر شده. پرسیدم چقدر سانسور داشتید و جواب: چهار دقیقه.

امیدوارم دیگه فیلم نسازه چون بعدی قراره از این «شعرگونه تر» باشه.

زندگیه این پادکست ها. شماره های قبلی ش رو هم بشنوید

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:29 توسط الناز انصاری |

بی در کجا

كدام يك از ما چنين كسالت بي حد و اين اضطراب روزمره را پيش بيني كرده بوديم. كدام يك از ما در دفتر انشاي كودكانه مان نوشته بوديم مي خواهم در آينده بيكار باشم. بي پول باشم. مي خواهم زندان بروم يا زندان رفتن دوستانم را ببينم و شاهد كور و كر گورهايي باشم كه بي نام و نشان و لعن شده در گوشه هاي اين خاك افتاده اند. كدام يك از ما مي دانستيم جهان مي تواند به زشتي تنهايي بزرگمان باشد و به زيبايي جمع هاي چند نفره مان و دلخوشي هاي خيلي كوچكي كه شايد چندان هم زيبا نباشد.

عشا آخرين دوست ماست كه حالا در زندان است. هيچ وقت عادت نكردم به عصرهايي كه كسي در زندان است. چقدر عصرهاي زندان كثافت است. چقدر طولاني و ياس آورند اين عصرهاي نكبت.

عشا را تازه شناختم. اولين ديدارهايمان نيمه صورت او را مي ديدم كه نيمه آن پشت دوربين اش بود. چه نازنين بود و چه راحت مي شود به صورت هاي پر خنده اي مثل صورت عشا اعتماد كرد و دوست شان داشت. يه مدت هر جا كه مي رفتم عشاي نيمه صورت آنجا بود. حالا اين فيلم ها دست برادران امنيت خانه است.

كدام امنيت؟ كدام برادر؟ واژه ها را به گند كشيده اند. درست مثل زندگي مان. مثل سفره هزارن خانه. مثل خواب هاي آشفته هزار هزار كودك. مثل آرزوها و انشاهاي كودكي مان.

كدام يك از ما مي دانستيم روزهاي شوم و بي پيروزي انقدر طولاني مي شوند كه يادمان برود روزهاي پر خنده مان. آيا روزي را خواهيم ديد كه آزادي كه برابري ديگر آرزوهاي ما نباشد. كه اين كلمه زندان را فقط در خاطره هايمان بگوييم. چه مي كشند نسل مادران و پدران ما... . چند سال است نخنديده ام بي واهمه. داريم خودمان را براي چه بديهي و مسلمي مثله مي كنيم. اينها در كجاي زمان و جهان ايستاده اند و ما چه دوريم از آرزوهايمان و جهان چه زشت مي شود گاهي وقتي قفس ها خودشان را به رخ مي كشند؟

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 20:23 توسط الناز انصاری |

 
به کمپین روبان آبی برای آزادی بیان بپیوندید