تبليغاتX
زنانه
همه مادران من

 هیچ نسلی از فعالان سیاسی و اجتماعی ایران به اندازه نسل من خوشبخت نبودند. در کنار هزاران دلیل که می تواند این نظر را تائید یا تکذیب کند، برای من فقط این دلیل قاطعانه وجود دارد که ما هر چقدر دلمان بخواهد مادر داریم. مادرهایی که در قالب هیچ کدام از تابوهای مادرانه نیستند. نه تا سر حد مرگ دلسوز و فداکار نه سختگیر و بی منطق. مادران ما در جنبش زنان همان مادرانی هستند که هیچ وقت نبودند. مادر در کنار بچه هایش تعریف می شود، برای همین می گویم ما اولین نسل خوشبخت های با مادریم. فاصله نسل ها را این مادران چنان ماهرانه پر کرده اند که وقتی به خودت می آیی شوکه می شوی. بارها با خودم فکر کرده ام آیا خود من خواهم توانست روزی در چهل سالگی با بچه ای سرکش بیست- بیست و پنج ساله سر و کله بزنم، باورشان کنم و به رسمیت بشناسم اش.

مادران ما به معنای واقعی کلمه ما را تربیت کرده اند، بزرگ کرده اند. بیشتر این مادران سابقه کار حزبی و تشکیلاتی دارند. سابقه کارهای تشکیلاتی که گاه انسجام و نظم فولادین داشتند، حالا نسل ما را تربیت می کنند و در کنار ما تجربه می کنند، تجربه نیازموده یا کمتر آموخته ی بی سازمانی را. با بچه هایی مثل من، هم نسل من که چموشی مان، که گاه بی سوادی مان از این ساختار افقی شلخته بازاری درآورده بی پایان!

همیشه وقتی یاد مادرم می افتم گریه می کنم. دم دست ترین بهانه برای گریه کردن من همیشه یادآوری دفترچه یادداشت های روزانه مادرم است. هزاربار جمله هایی را خوانده ام که اسم یکی از ما چهارتا در آن بوده. آرزوهایش همه حول ما چهارتا می گردد. این فکرکه دنیای کوچک او چهار قسمت دارد که هر یک از ما گوشه ای را گرفته ایم، اشکم را در می آورد. حالا هم همین حس را دارم به تک تک مادرانم. به هرکدام که فکر می کنم، به فیروزه که نمی داند چقدر دوست دارم ساعت ها بنشینم و تماشایش کنم و او هی حرف بزند، به زهره با صدایی که شبیه هیچ صدایی نیست، به پروین که اگر این مادرانگی نبود که یادم بدهد انسان پرستیدنی نیست حالا حتما یک مجسمه از او ساخته بودم، به سوسن با آن همه هیجان و شور زندگی اش، به احترام که کاش مطمئن بودم این پست را می خواند تا دست کم همینجا بگویم خیلی دوست اش دارم، مریم خدای مهربانی های بزرگ، شهلا با آن رفیق رفیق گفتن هایی که حالا خیلی وقت است کسی به رفیق اش رفیق نمی گوید. ناهید جعفری با آن دست های بی دریغ اش و ناهید میرحاج با قلب بزرگ و دلشوره های کوچک اش که می دانم اگر ما نبودیم دل او هم کمتر از این شور می زد. و از شما چه پنهان خیلی روزها دلم برای نوشین تنگ می شود که می شد توی ایمیل ها مامان صدایش کرد.

... اصلن اسم ها را ببینید، زبانم نمی چرخد مثلن بگویم خانم فیروزه مهاجر، یا مریم زندی ... همیشه دوست داشتم مادرم را منیژه صدا کنم. حالا وقتی خودم را لوس می کنم اسم اش را می گویم، اینجا اگر بخواهم خودم را لوس کنم می گویم خانم ارزنی!

ما خوشبخت ترینم چون بهترین مادران زمین را از دست بچه هایشان قر زدیم و مادران ما آن قدر بزرگ اند که حق داریم به نام کوچک صدایشان کنیم و چیزهای بزرگی را کنارشان تجربه کنیم که هیچ نسلی طعم آن را مثل ما نچشید. مادران ما انقدر بزرگ اند که هی بزرگی شان را سرمان نکوفتند، خفه مان نکردند هر چند می دانم چقدر باید تا به حال از دست ما حرص خورده باشند.

و ما گاهی چه بچه های کوری می شویم. خواستم این را نوشته باشم که یادم بماند. شاید ده سال بعد بچه همسن امروز خودم را له کردم، پر چیدم و آن روز آن بچه بیاید این مطلب را بکوبد توی صورتم و بتواند بگوید من خرفتم و لایق مادر شدن نیستم و حیف آن همه مادر که بالای سرت بود.

باور می کنم که زمین ادامه دستی است که به آغوش همه مادران ما می رسد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 2:24 توسط الناز انصاری |

یخ کردن
روزهای شوم زودتر از همیشه شروع می شوند. دیرتر تمام. از بیست و چهار ساعت خیلی بیشتر است. خواب بد دیده بودم. پنج صبح زدم بیرون هشت برگشتم خانه. باید مدارک ام را جمع می کردم. همه مدارک هویت ام را. باید ثابت می کردم که هستم. که وجود دارم. اصل کاری گم شده بود. گشتم. داشت دیر می شد. لای یک کتاب کهنه بود. یک کتاب مسروقه ی شعر با دست خط تو ... روزی کبوترهایمان .... اصل کاری پیدا شد. برادر گم شد. تنم خسته بود از استرس این روز کش دار. دراز شدم روی تخت شلوغ این روز شلوغ. قرص ها داشتند اثر می کردند، گرم می شدم. و تو رفته بودی و من یخ زدم.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 21:46 توسط الناز انصاری |

... که رنج برده باشیم فقط
از این مرد ریغو خیلی خوشم می آد. اولین بار توی پارک دانشجو دیدم ش. یه تجمع (آخرین روزهای تنفس اجتماعی) بود برای مبارزه با ایدز. اومده بود یه گوشه، روی پله ها واسه خودش می زد و می خوند. همان روز ترانه دهه 60 رو هم خوند. معروف نبود. فکر کردم اچ آی وی مثبت هنرمند برنامه است که تو خلوت طرد شدن موزیسین شده. دوباره توی کنسرتی همین ترانه رو خونده. تا جایی که یادمه این تیکه آخر رو تو پارک نداشت. با اینکه این روزا گرم ریدن به خودشه ولی خب! همینه دیگه. متخصصان امور اسهال سربالا به اندازه کافی حال یاغی رو گرفتن.  معلومه که فرهاد و فریدون نیست. دارم باهاش حال می کنم ... بسی رنج بردیم در این سالِ سی/ که رنج برده باشیم فقط/ مرسی.

 (محسن نامجو- کنسرت سن فرنسیسکو) .

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 11:30 توسط الناز انصاری |

اول مهر لزج
چقدر از دیدن بالماسکه مدرسه در اول مهر حالم بهم می خورد. بچه های بیچاره! همه سعی می کنند برای این دلقک بازی لبخند بزنند. حتی وقتی برای نوشتن از این روز به آن فکر می کنم حالم بد می شود. بدبخت ترین دلقک ها بچه های کلاس اولی هستند. بیچاره هایی که تا دیروز برای هر غلطی آزاد بودند، از امروز یاد می گیرند چطور پشت نیمکت بننشینند و برای هر حرکتی اجازه بگیرند. دل اش از همه بدبختی و اضطراب این روز شوم پیچ می رود. سرش می گیرد پایین، راست شکم اش را می گیرد که برود برای امر عادی ریدن. معلم با مثلن خوشرفتاری: کجا؟

بچه: اَن دارم

-نه عزیزم برگرد بشین سر جات، اجازه بگیر بعد برو

- خانم اجازه برم اَن کنم؟

- نه عزیزم، بگو خانم اجازه، می شه بریم دستشویی

- خانم اجازه می شه بریم دستشویی

بله عزیزم

و همه کلاس با هم بلند می شوند.

 هنوز نفهمیدم چرا در مدرسه همیشه "من" تبدیل به "ما" می شود. اصلا فردیت معنا ندارد گویا. اه... عجب کابوسی. بچه های بیچاره که خیلی چیزها را در خانه یاد نگرفته بودند، از امروز یاد گرفتند اجازه بگیرند. دستور بگیرند و انواع اراجیف را حفظ کنند. آن یکی ها هم که قبلن این مزخرفات را یاد گرفتند از دیروز همه را تمرین می کنند. متفرم از این روز جفنگ، صبح بیدار شدن ها، مقنعه و مانتو پوشیدن، مشق های ننوشته، جدول ضرب ... همه بچه گی ام را اول مهر به لجن کشیده.  

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 0:47 توسط الناز انصاری |

 
به کمپین روبان آبی برای آزادی بیان بپیوندید