تبليغاتX
زنانه
ترس از فمنیسیم
تمام فمنیست های جهان دست کم در برهه ای از زمان داغ ننگ همجنسگرا بودن را خورده اند و این "انگ" مشترک همه زنان –و البته مردان_ ی است که ناقد سلطه و سالاری مردانه بوده اند. هنوز عمری زیادی از ورود واژه فمنیسم در گفتمان رایج مکتوب و محاوره ما نگذشته است. خاطره روزهایی که زنان فمنیستی که امروز پسوند اسلامی را نیز در کنار فمنیسم به کار می برند را به یاد داریم که همه از شنیدن عنوان فمنیست رو ترش می کردند. هنوز زنان زیادی را می بینیم که ساعت ها درباره لزوم برافتادن سلطه مردانه حرف می زنند و بارها و بارها تاکید می کنند که فمنیست نیستند. آنها از هر دستگیره ای استفاده می کنند تا فمنیسم را با همه اشکال آن رد کنند. یکی از به یاد ماندنی ترینٍ این دست اندازی ها جمله نیکی کریمی، هنرپیشه سینما در گفت و گو با ماهنامه زنان بود که گفت: فمنیسم دیگر مد نیست. همه ما دیده ایم افرادی را که در پاسخ به این سئوال که آیا فمنیست هستی درجات مختلفی از یک نفرت و انزجار کهن را از خود بروز می دهند. چیزی که آنها می گویند معمولا همین است: من ضد مرد نیستم، من لزبین نیستم ... نه با همه این دلایل باید باور کنی که فمنیست نیستم. من فقط درباره برابری زنان با مردان حرف می زنم.

اما چه چیز این انگاره چندش آور را در ذهن ها ساخته است. تعبیر این افراد از فمنیست ها بر مبنای کدام پیشینه ی تاریخی ملموس، دیده و تجربه شده شخصی شان این است که فمنیست ها ضد مرد و همجنسگرا هستند؟

تا جایی که تاریخ نشان می دهد این ایده ها متعلق به فمنیست های رادیکال است (که نمونه ثبت شده اش را هیچ وقت در ایران نداشته ایم) . رادیکال فمنیست ها کوچکترین طیف فمنیست ها در کنار لیبرال، سوسیال یا مارکسیست فمنیست ها بودند. کوچک بودن آنها را جنجالی بودن آنها پوشش می داد. منظورم از ایده التزام به این ضدیت با مردان و حذف آنها از زندگی زنان است. فمنیست های رادیکال بیش از دیگر گروه های زنان بر این ویژگی ها تاکید دارند. این رویکرد به شکل طبیعی و قابل تصوری بیش از دیگر گرایش های فمنیستی توجه رسانه ها و به طبع مردم را جلب کرد. انگ گونه ی لزبین، قابل هظم تر از این است که مثلا گفته شود این گروه از جامعه خواستار ایجاد فرصت های برابر برای زندگی، رفع اشکال گوناگون سلطه و تبعیض علیه زنان، ضدیت با جنگ و گرسنگی که قربانیان اول آن زنان و کودکانند و ... هستند. هر کدام از این توضیحات هزاران پاسخ و پرسش دیگر را برمی انگیزد. اما کافی است بگویید اینها همجنسخواه هستند. قطعا بزرگی رختخواب و تخیل و تصویر آن راه بر سئوالات دیگر می بنند. از سویی با طرح چنین ایده ای می توان خشم و انزجار عمومی را هم علیه یک جریان بسیج کرد. نمونه این پاسخ های زودبازده را درباره گروه های چپ شاهد بودیم. کمونیست=خدانیست.

با جدی تر شدن مطالبات زنان و حرکت آنها در شرایط دشوار زیست اجتماعی در ایران امروز این انگ بیش از قبل بر پیشانی زنان می خورد. اما چرا فمنیست ها باید همجنس خواه باشند. آنچه مسلم است اینکه در همه جوامع بشری –از قبیله های کشف نشده گرفته تا مدرن ترین جوامع- درصد نسبتا بالا و ثابتی گرایش جنسی دارند متفارت با اکثریت هتروسکشوال جامعه. این گرایشات ممکن است به هزار دلیل سرکوب شوند و یا عرصه برای ظهور بیابند، اما  دلیل علمی برای انکار آن وجود ندارد. ارتباط این موضوع با فمنیسم در این است که  مسئله "تن" یکی از مهم ترین چالش های فمنیست هاست. تن زنان اولین شاهد برای فرودستی تکرار شونده زنان است. سرکوب تمایلات جنسی زنان، بهره کشی از تن زنان، کنترل پوشش زنان به عنوان ابزاری برای سلطه بر تن آنها و ... . این دغدغه و پرداختن به آن به خودی خود می تواند بستری را برای ابراز تمایلات جنسی زنان نیز فراهم آورد. بیست درصد از این ابراز تمایلات اگر صادقانه باشند درصدی از همجنس خواهی را نشان خواهند داد، همانطور که در همه گروه ها این درصد قابل پیش بینی است. با این فرق که مثلا در یک جزب سیاسی چه ربطی دارد گرایشات جنسی ابراز شوند مگر برای اعلام جنگ رسوایی اخلاقی.  از سویی دیگر تاکید بر عنصر خانواده سلسله مراتبی و نیز دگرجنس گرایی از التزامات برای بقای مردسالاری است. نگاهی به زندگی همجنسگرایان و نیز برخورد مردم با آنها به خوبی این موضوع را نشان می دهد. چرا مردان "گی" (البته گروه پاسیو و نه اکتیو آن)  بیش از لزبین ها مورد نفرت عمومی قرار می گیرند؟ چرا ترنس های مردی که گرایش به زن شدن دارند چنین مورد غضب قرار می گیرند؟

بسیار بعید می رسد که مثلا آماری نشان دهد گروه های فمنیستی بیش از مثلا یک گروه دانشجویی دارای اعضا همجنس خواه هستند. اما فمنیست ها بیش از هر گروه دیگری در روابط جنسی خود و زنان دقت کرده اند و بازتولید فرودستی و خشونت علیه زنان را در این روابط مورد نقد قرار داده اند. "نه گفتن" از سویی زنان به یک رابطه نا برابر یا ناخواسته همیشه از دغدغه های فمنیست های فعال بوده است و این خود نشان می دهد چیزی به ظاهر ساده که کنترل آن همیشه در اختیار مردان است تا چه حد برای فمنیست ها توان فرسا و مهم بوده و هست. این فکر که حال اگر مردان شرکای خوبی برای رابطه جنسی نیستند با خودمان رابطه بگیریم، تلقی پوچ و ابلهانه ای است که تنها می تواند توجیهه گر اذهانی باشد که می توانند شانه از بار فهمیدن بردارند. البته که ابزار خوبی هم برای ایجاد نفرت در بین مردم است، اما آنچه فمنیست های ایرانی را در مقابل این انگ جهانی آسیب پذیرتر کرده است، این است که  اولا جامعه و بدتر از آن قدرتمردان هنوز به دلیل کنترل رسانه ها و گروه ها با ماهیت فمنیسم آشنا نیست و از سویی دیگر هیچ آگاهی قابل اتکایی از گرایشات جنسی وجود ندارند تا بدانند مثلن یک لزبین لزبین نمی شود و لزبین به دنیا می آید. این نگاه بیمارگونه به هستی انسان در کنار یک ناآگاهی عمومی از یک اندیشه برابری خواه و قابل تکثر می تواند با عمومی و عیان شدن حرکت فمنیست ها به داغی تبدیل شود که بر پیشانی ها خواهد نشست. بستر این انگ خوری را بیش از هر چیز سیاست ها و سویه قدرت ها و دولت ها در ایران مهیا می کند. سیاستی تک جنسیتی و مردانه که هر چه سعی می کند جنسیتی بودن خود را پنهان کند، باز می بینیم که حتی با تغییر با یک مدیر در یک اداره و یک رئیس دولت اولین نشانه های تغییر در پوشش زنان و کنترل آنان نمود می یابد و باز تن زنان اولین میزان سنجش می شود.  

آشنایی بسیاری از ما با واژه ی فمنیسم همزمان بوده با آشنایی مان با دایره لغات  گرایشات جنسی. اما آنچه همیشه برای من جالب بود این است همجنسگرایانی که تا به حال دیده ام یا و نوشته های آنها را خوانده ام بیش از هر گروه دیگری مردمحورتر و تهی از هر نوع حساسیت جنسی هستند. آنها کاملا در نقش های از پیش تعین شده خود حل می شود که این هم دلایل خود را دارد و موضوع این بحث نیست. دلیلی برای تاکید نیست که بگوییم آنها به ندرت فمنیست می شوند و احتمالا آنها بیش از هر کسی ممکن است این جمله را بگویند که : فمنیست؟ من؟ نه عمراً.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 5:42 توسط الناز انصاری |

بچه ی من

زمستان که بیاید تو چند ساله می شوی؟ گمانم شش، حالا یکی دو سال این ور و آن ورترش فرقی به حال من که ندارد. آخرین تصویر تو در ذهن من سه- چهار سالگی توست. تصویر شاد تو  وقتی توی خانه می دویدی. شاد و عریان. از حمام فرار کرده بودی. با موهای بلند طلایی ات که آب از توک شان چکه می کرد، آبی که سرد می شد و وقتی می ریخت پوست  ات به شوکی کوتاه تکان می خورد و تو می دویدی و قسم می خورم نه قبل آن و نه تا امروز هیچ بچه ای را مثل آن روز تو شاد و رها  ندیدم. هیچ وقت آغوش ام را انقدر بزرگ ندیدم که زمانی که توی چموش را بغل کردم. همان طور که قسم می خورم هیچ کودکی را چنان غمگین ندیده ام که تو هر دومان را در اتاق ات قایم کرده بودی که مخفیانه "مدرسه موش ها" ببینیم.

اولین تصویرهای تو دارند محو می شوند. به یکساله شدن ات مانده بود هنوز که دیدم ات. گرد بودی. همه جایت را انگار با پرگار درست کرده بودند. یک تصویر تو را نشان می دهد با فنجانی که دسته اش را گرفته ای و تا بجنبم کوبیدی اش لب میز و من پاهایت را دیدم و بعد چشم هایت که شیطان وسط آن ها قهقه می زد. در تصویر قبلی آن صورت نداری. پای توست که جفتک زد به پیاله ی سرلاک ... .

روزهای خیلی زیادی از دستم رفت و ندیدم تا تصویری شوی کنار تصاویری که نمی خواهم فراموش کنم شان. روزهای شیرین تو دارد ته می کشد. یکی دو سال بعد توی مانتو و مقنعه می روی یواش یواش یاد بگیری احمق باشی. امیدوارم بی استعدادترین شاگرد کلاس باشی. نمی دانم چقدرت ولی بخشی از تو مال من است. بعدها که تو بزرگ شوی، من عارف می شوم و ثابت می کنم در چرخه تکامل و تناسخ تو روزی مال من بودی و هنوز هستی. گیرم که مادرت هم بخشی از من بود و من بخشی از او. بزرگ نشو. کوچک بمان. دلم برای "بچه" تنگ شده.  

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 4:19 توسط الناز انصاری |

روزمرگی- روزمره گی
رفته ام خانه پروین برای اینکه برم دندان گندیده ام را بسپرم دست همسایه دندان پزشک اش. لاغر و خندان و مثل همیشه با آغوش باز.  بین حرف ها کپی حکم دادگاه روی میز چشم ام را می گیرد. حکمی که پروین، مریم، جلوه و ناهید را به تحمل شش ماه زندان محکوم کرده است. چهارمین پرونده پروین است. چند سال تعلیق و چند ماه تعزیر و ...، حساب احکام در رفته از دست اش. پروین را توی زندان مجسم می کنم. افسوس می خورم برای ماه هایی که می توانستم در زنستان باشم و نرفتم. افسوس می خورم برای پرونده ای که تشکیل نشده. می گوید بدش نمی آید چند وقت برود زنان نامرئی را ببیند. دلم پر می شود از درد اینکه روزی بچه ها توی زندان باشند. هربار یکی شان توی زندان بوده، عصرها دلم برایشان بیشتر تنگ شده. هرکدامشان که بودند. عصرهای نکبت بعد از غروب تا ساعت خاموشی. تو زندان مجسم شان می کنم. در کسری از ثانیه به راه هایی فکر می کنم که بشود خزید آن تو. به لحظه ای که وارد بند بشوی و بخزی توی همین آغوش استخوانی ...

_ ااااااااااا. شش ماه؟ مال کدوم پرونده 

_ حالا بی خیال این جلسه کنسل شده؟

_ آره. مجلس چطور بود. لایحه رو جدی جدی پس دادن یا فقط وعده است

_ حالا من برم وقت ام میگذره. میایم.

هزار شب با این تصویر گریه کرده بودم که روزی پروین در زندان باشد و ما بیرون. حالا پروین و مریم و جلوه و ناهید . زندان هم حالا روزمرگی مان شده انگار. مثل سالی که مرگ روزمره شده بود، گور دسته جمعی روزمره بود و کسی سکته نکرد از سایه "مسلط" که دست ش از خون شهیدان سرخ بود و فرمان داد که بیستمین سالگرد آن کشتار روزمره هم به تکرار تصویر همان دست ها و لباس ها و خشم ها و اسلحه و بیسیم ها آجین شود. سرزمینی که مرگ و زندان سال هاست روزمره ی خبرهایی است که می آیند و جا به خبر دیگری می دهند که توفیری با دیگری ندارد مگر در نام ها. روزمرگی این سرزمین تراژدی است.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 3:54 توسط الناز انصاری |

 
به کمپین روبان آبی برای آزادی بیان بپیوندید