برای ضجه های پر از درد و خالی از ادعای "سیامک آقایی"
تا به حال برای هیچ موسیقی چیزی ننوشته ام و از شما چه پنهان که چیزی هم نمی خوانم. گوش هایم اما تار عنکوبت می بندد اگر نشنود ... .
حالا اما (همین حالا) سیامک آقایی دارد با چنان دردی آواز می خواند که تو گویی مادری بر گور فرزند و دودمان اش، مرده در زیر آوار.
این 5 جوان، بی تفرعن ویژه دلنگ دلنگ سازان و نوازان سنتی که با دماغ های بالاگرفته و ادعای پروردگاران موسیقی، به تزویر ادای دلقک وار دراویش خیابان گرد را درمی آورند، ثروت خود را که گویی خودشان بهتر از همه می داند دستمزد کلاشی فرهنگی شان بوده پنهان می کنند و با شلیته و بی جوراب روی سن می آیند و بعد با افه هایی که آدم را یاد خرس "شهر قصه" می اندازد، رمال وار سر کتاب باز می کنند و بعد سینه می درانند به بی همتایی خود... این گروه بی ادعا اما با رگه های نبوغ و جنون و خلاقیت، جوانی مغزشان را و دست های پرتوانشان را به رزم با این هنر مندرس و منجمد که به یمن جمهوری اسلامی همچنان در عصر یخبندان به سر می برد، آورده اند.
"گروه سنتور نوازان" چنان به گوش می نشیند و قلب را پر می کند که مغزتان هم روزنه ای پیدا می کند در این موسیقی دقلکارانه ایرانی که: نه گویی جایی هنوز زیر این آوار یخ کسی نفس می کشد.
قطعه آخر آلبوم "ز بعد ما" با عنوان 6:1 برای زلزله زرند ساخته شده. پر از وحشت لرزه، آوار، ویرانی، سکوت و شک از اینکه این چه بود ... و بعد شمایید که از دل می نالید برای آنکه از آغوش شما به زیر آوار رفت.
وبلاگ هایی که به آن سر می زنم همین الان درگیر بحث "نوشتن یا ننوشتن از زندگی و تجربه های شخصی از سکس و تن" هستند. تقریبا همه وبلاگ هایی که در اینباره نوشته بودند را خواندم.
(لینک وبلاگ ها در بالاترین و سیبیل طلا موجود است و چون از فیلتر شکن استفاده کردم آدرس درست برای لینک را ندارم. از خود پست ها خواندنی تر کامنت هاست. بخوانید)
من با نوشتن و توضیح تجربه شخصی از سکس بیزارم و راست اش را اگر بگویم از شنیدن آن هم حالم به هم می خورد. خواندن این جور چیزها برایم کساللت آورتر از خواندن وبلاگ هایی است که مشروح روابط با دوستان و سرماخوردگی برادر و ... شان را می نویسند. البته این را هم بگویم که تا به حال چنین چیزی را نخوانده ام! منظورم تجربه شخصی است. آنچه در وب و سایت های پرنو دیده می شود خیلی خواندنی است. تنها به این دلیل که اصلا تجربه شخصی نیست. این داستان ها "آرزوهای شخصی" نویسنده است که به اسم خاطره نوشته می شوند. این داستان ها به خاطر ناتوانی نویسنده هایشان همه چیز را در نگاه اول لو می دهند.
چیزی که از این داستان ها یادم مانده این چیزهاست: «من همیشه توی خونه با تاپ و شلوارک می گردم و آنروز هم که او آمد همین تنم بود/ من پسر خوش هیکلی هستم و می دیدم که او هم مثل خیلی ها سعی می کرد مخم رو بزنه/ با 206 آلبالویی ام رفتم دنبالش و رفتیم ویلای شمال پدرم که پنجره اش رو به دریاست و مبلمان اش قرمز است/ من دختر سنتی نیستم و آن روز هم کلی مشروب خورده بودم/ من زیر تخت بودم و او داشت مادرم رو می کرد که من هم طبق نقشه قبلی بیرون اومدم و با او خوابیدم/...» این جمله ها در اشکال مختلف و همیشه پر از غلط های دستوری و املایی تکرار می شوند. خواندن این (مثلا) خاطرات بیش از هر چیز فانتزی ها و عقده های جنسی کسانی را نشان می دهد که نمی دانم چرا موقع خواندن بیشترشان نویسنده را آدمی محروم (مالی و اجتماعی و جنسی)، با تربیت مذهبی و سرکوب شده می بینم. فانتزی زنای با محارم، تجاوز، زنان زیبایی که فریفته ثروت و اندام نویسنده شده اند، فانتزی های در عمل نیامده همجنسگرایانه و ... همه اینها را می توان با نگاهی دیگر خواند و کاوید.
اما تجربه های شخصی و نوشتن از تن. این همان مرز لذت و تهوع است که گذشتن از آن به سلامت کار راحتی نیست. برای این نوشتن قبل از آنکه فمنیست باشی یا نه، فلسفه خوانده باشی یا نه باید هنرمند بود. این همان مرز پورن و اروتیسم است.
نگاه اروتیک به جهان داشتن نگاه زیبایی است. همان اندازه که نگاه پورن داشتن نفرت انگیز است. هرچقدر اولی هنرمندانه و ظریف است دیگری زمخت و چندش آور است. مثلا عاشقانه های نرودا بی نهایت اروتیک، جنسی و مردانه است. این داستان های جنسی- جنایی وبلاگ های سکسی هم کاملا مردانه اند (حتی اگر نویسنده زن باشد) جنسی هم هستند اما اروتیک نه. آنها مثل همان دست هرزه ای هستند که در تاکسی کنار ما نشسته و دارد انگولک مان می کند. اشعار فروغ هم همان ورژن زنانه نرودا است. یا بعضی شعرهای زیبا کرباسی و... .
موضوع دیگری که در کامنت های نویسندگان اول این بحث به آن اشاره شده بود این بود که : حالا مثلا شما روشنفکرید که هی از کلمه های رکیک! استفاده می کنید؟
به نظر من بله هستند. همه کسانی که روزنه ای به این بحث باز می کنند روشنفکرند و در هر سطحی هم به موضوع بپردازند خواندنی است. خواندنی است چون همه مایی که می خواهیم دستی به آین آتش بگیریم ساعت ها به آن فکر کردیم. موضوع سکس برای زنان روزنه ای نیست که بشود آن را از کسی و کتابی قرض گرفت و به آن نگاه کرد. در جامعه ای که از آموزش جنسی در آن حتی تا دانشگاه هایش خبری نیست و تازه آنچه در بیست و چند سالگی به ما مثلا آموزش می دهند مضحک ترین تفسیر از یک اتفاق بیولوژیک است، در جامعه ای که همه چیز بی نهایت جنسی است در حالی که همه چیز هم چماقی برای سرکوب شعور جنسی است و در جامعه ای که هر حرفی که بویی از جنسیت بدهد خود به خود سیاسی می شود، نوشتن و اندیشیدن به سکس هزاربار سخت تر است. حالا در این وانفسا چه تراژدی خنده دار چندش آوری است که مردان در جمع های خود خاطره فتوحات جنسی خود را (با کسانی جز همسرشان) با آب و تعریف می کنند و برایشان کاری ندارد که به افتخار جمع "عضو شریف" را به نمایش بگذارند و زن ها در سویی دیگر جزئیات شبی را که با شوهرشان گذرانده اند با خنده های نخودی و استفاده مکرر از کلمه "چیز" و سرخ شدن های گاه و بیگاه تعریف می کنند. هر دو جبهه هم از فکر اینکه یک نفر از گروه مقابل این حرف را بشنود ارغوانی می شود.
زنانه بودن در نگاه به هستی لاجرم اروتیک خواهد بود. از تن نوشتن کار راحتی نیست. دوست داشتن بدن و درک زیبایی های تن خود و دیگری و بعد توان تصویر آن اگر در همه ما بود امروز در هر وجب جا یک "فریدا" زندگی می کرد.