این سال نکبت بی روزنه، این روزهای پشت سرهمِ تکرار تنهایی، تنهایی، تنهایی بی تمام. این سال بی سرود و ترانه با خنده کریه خونین اش در این لباس سبز و سیاه دریده از خوشی دارد گور به گور می شود. صبوحی می خواهد تا سین هفتم اش سرکوب دوباره خسته ترین و بی رمق ترین تن هایمان باشد.
می خواستم پشت نقاب رنگینی با لبخند گشادی بر لب بنویسم. می خواستم برقصم برای این دفتر مچاله. خبر اما امان نمی دهد. آمده به تبریک سال نو. می گوید برای بچه ها جشن تولد گرفته اند در عسس خانه. روز میلاد تنی را گرفته اند که حالا از هم دریده. برای پاهایی که می خزند، برای دست هایی که زیر سیگاری شده اند. لعنت ... .
کاش جادوگری تقویم امسال مان را ورق می زد. کاش این گند تعفن، این خنده های کریه، این قیافه های وحشی را مثل برگی لای قرآن خشک می کرد.
روز نو دارد می آید. هیچ چیزش را نمی فهمم. نه بوی بهار می آید نه شکوفه های تازه رسته ارغوان حیاط خانه نوری در دل ام می اندازد. خانه همان است و من دارم تنهایی خودم را دور این سال می تنم. بیزار از سالی که گذشت و بی امید به سالی که می آید.
از این سرزمین بی آفتابِ پر سایه زنانه گی تنها نقشی است که در آینه می ایستد. اگر بیش تر بخواهی، تیزتر ببینی، همین روزمره کردن تلاشی است که می خواهی صدایی باشی در میان اصوات چه هنوز باور داری به مانایی صدا. صدا- صدا، صدایی که روزی صد سال دورتر از ما از گلوی زنان کارگر برخواست که برابری را در مقابل نعره پلیس فریاد زدند و نترسیدند.
امروز روز ماست حتی اگر در آینه باشیم. امروز زن بودنمان را آفتابی می کنیم در سایه باران سالی که با همه ترس هایش و یاس هایش دارد نکبت بویناک اش را می کند از تقویم. گیرم که سال بعد هم همین باشد. با اینهمه از آینه بیرون می آییم و صدایی می شویم جاری و تکثیر شونده.
امروز روز ماست، حتی اگر مادرمان سرزمینی باشد بی پستان که از سبیل های تابیده اش تحقیر بشریت می بارد. امروز روز ماست و آیینه ها مادری مهربان تر برای این زمین خواهند زایید.
چندی پیش دوست عزیزم بابک پاکزاد در فرهنگ توسعه بحثی درباره تلوریون فارسی زبان صدای آمریکا به راه انداخت و قرار بود این یادداشت هم برای این سایت نوشته شود که بد قولی کردم و حالا اینجا می نویسم.
درباره این رسانه نقدهای فرهنگ و توسعه و دستی که با " درام استیک" بد شکل اش بر طبل جنگ می کوبد و ترویج سیاست های اقتصادی آمریکا جای بازکاوی دوباره دست کم توسط من ندارد. اما موضع ما در قبال رسانه ای که همزمان از سیاست هایش مو بر تنمان مور می شود و باز در لحظه ای که کسی از دوستان و همراهان دیده و ندیده مان به بند کشیده می شود چشم به این رسانه می دوزیم، نیاز به نگاه از روزنه های دیگری را نیز می طلبد. آنچه می توانستم در نقد مطالب فرهنگ و توسعه بنویسم نقدی بر خود بود که چرا "ما" توان راه اندازی یک رادیوی خبری نداریم؟ آیا به اندازه کافی نیروی حرفه ای نداریم؟ آیا در میان رفقایمان کم نیستند افرادی که می توانند هزینه یک رادیو یا حتی تلوزیون فارسی زبان با سویه چپ و مستقل را پشتیبانی کنند؟ این تنها یک طرح سئوال است و جواب ها اینجا طرح نمی شود. اینکه رسانه های آمریکا و در مجموع نقش رسانه در کل تا کجا پیش می رود موضوع بسیار خواندنی است که بهتر از "نوام چامسکی" کسی به آن نپرداخته است.
بابک در مقاله اول خود سئوالی طرح کرد که: نمی دانم کسانی که صدای آمریکا را می بینند تبدیل به چه کسی می شوند؟ من به عنوان کسی که به تازگی بیننده این شبکه شده ام این را بگویم که تبدیل به یک آدم در حال انفجار از خشم و فحاشی می شوم. و همزمان از خودم می پرسم: مگه مریضی؟ نگاه نکن! و باز ادامه می دهم.
چون دیگر روزنامه نمی خوانم و حتی حوصله دیدن سایت های خبری را ندارم به جای همه اینها این شبکه را می بینم. چون به شکل حیرت آوری "در و تخته" به هم مچ شده اند و دوست دارم شاهد این پیوند باشم. احمدی نژاد و بوش به یک اندازه احمق، جنگ طلب و ضد چپ و به عبارتی ضد بشرند. تنها بدشانسی آنها این است که فرصت کمی برای در آغوش هم بودن دارند. حماقت هر دو در این است که مردم را احمق فرض کرده اند. این را در نمونه وطنی خودمان از رئیس دولت تا وزرا و نوچه ها دیده ایم و نمونه واضح آمریکایی اش را در همین صدای آمریکا می بینم.
این تحمیق از سیاست های اطلاع رسانی این تلوزیون تا برخورد بی ادبانه مجریان خصوصا سابقه دارترهایش فریاد می زند. جوانان این رسانه که بخشی از آنها پای دوربین می نشینند و بخش دیگری شان در تهیه گزارش و اخبار پشت صحنه هستند این دگاتیسم پیران خود را ندارند اما مجریان اصلی این شبکه به شکل تهوع آوری در کار تحقیر مردم قوی سبقت از هم می ربایند.
این وضعیت تا حدی عادی بود تا زمانی که برنامه "زن امروز" هم به راه افتاد و یکساعت فشار عصبی را روی خط فرستاد. مدعیان فمنیسم با ذهن های مردانه شان بی سوادی خودشان را هر روز پشت لبخندها و گاف ها قایم می کنند و این برنامه به قدری خالی از محتوای زنانه است که برای مخاطب یاد آور "زن روز" و "خانواده سبز" شده است.
این شبکه قدرت کاذبی دارد که نمونه آن را در روزنامه شرق دیدیم. شرق زمانی شرق شد که هیچ دونده ای در میدان نبود. دونده ای که با هر سرعتی هم می دوید به هرصورت اول بود. صدای آمریکا هم هنوز تنهاست و تازه دارد زمین را برای رقیب تازه نفس و البته قوی تر بی بی سی فارسی با عرقی از ترس و بددلی آماده میکند.
این رسانه اما قدرتی دارد که حقیقی است. اطلاع رسانی! خبری که از این رسانه پخش می شود دهن به دهن می چرخد و این همان چیزی است که وادارمان می کند همه ما با این تلوزیون مصاحبه کنیم، خبرهایش را می بینیم و در تگنا دست به سوی اش دراز می کنیم. البته همزمان با ما کارمندان اطلاعات هم پای آن می نشینند و از منظری متفاوت از ما اما به همین اندازه خشم این برنامه ها را می بینند. آنها بالافاصله نسبت به مصاحبه ها و اخبار این رسانه واکنش نشان می دهند و مسئولان هم بدون نام بردن مستقیم پاسخ آنها را می دهند. نمونه آخر این قدرت تاثیر رسانه را در لغو سفر پروین اردلان دیدیم. پیش از سفر پروین مطمئن بود که ممنوع الخروج نیست. از گیت فرودگاه هم رد می شود و این یعنی نام او تا آن لحظه در لیست ممنوع الخروج ها نبود. چه چیزی باعث شد او را از صندلی هواپیما بلند کنند؟ چند ساعت پیش یکی از مجریان برنامه بی مزه زن امروز گفت برای گزارش مراسم اهدای جایزه پالمه راهی سفر خواهد بود.
مجموعه اینها یعنی احمقانه ترین شیوه تعیین سرنوشت آدمی! یعنی قدرت رسانه ای که هر طرف از یک چیز آن بهره می برد. هم دو دولت دشمن ایران و آمریکا. و هم منتقدینی که چشم دیدن هیچ کدام را ندارند. و ما در این بی رسانه ماندن به وبلاگ ها و سایت های کم تاثیرمان پناه برده ایم شاید یکی از مجریان این شبکه به خبر ما استناد کند و خوشحال شویم. در این وانفسا ما هم ناچاریم تماشاگران تنها دونده ی این میدان باشیم.
یک توضیح: فردی به نام الناز از زنجان برای این شبکه ی تلوزیونی ایمیل می فرستد. من ضمن اینکه اعتقاد دارم باید از این امکان هم برای اطلاع رسانی استفاده کنیم و خود چند بار با آن مصاحبه کرده ام، همین جا اعلام میدارم این ایمیل ها مال من نیست و یک شباهت اسمی است که همشهری بودن آن را پر رنگ تر کرده است.
فعلا که جدیتم نمی آد. چند روز پیش بعد از میلیون سال رفتم کافی شاپ. با الناز و هژیر تصمیم گرفتیم یه کمپین خیلی گنده راه بندازیم. کمپین جهانی برای حفظ حقوق سیگاری ها و شب بیدارها. حقوق سیگاری ها از این جهت اهمیت داره که همه اجازه دارن سیگاری ها رو تحقیر کنن، پیش شون پیف پیف را بندازن و شب بیدارها هم به خاطر تنبلی تحقیر می شن و اینها نقض کامل حقوق بشره!
فکرشو بکن تا سیگار روشن می گنی به بسته "بهمن جوجو" چشم غره می ره. ساعت 9 صبح زنگ می زنه می گه واقعا خواب بودی؟ خب معلومه که خواب بودم به قول هژیر مگه کله پزم از خروس خون بیدار شم. معلومه که خوابم لعنتی. وقتی تو مثل مرغ ساعت 8 شب تشریفات جیش بوس لالا رو بجا می یاوردی من تازه داشتم فیلم می دیدم. وقتی تو داشتی تو خواب از زور شاش منفجر می شدی من دوش گرفته بودم داشتم ناهار ساعت 3صبح ام رو آماده می کردم. وقتی تو داشتی نق می زدی که باید پاشی بری اداره من یا داشتم کتاب می خوندم یا چیزی رو کاغذ می ریدم و تمام وقتی رو که تو داشتی پشت میز نکبت اداره ات آروغ می زدی من خواب بودم. پس من از تو زرنگ ترم و زندگی ام باحال تره. هفته ای یه روز از خونه می آم بیرون کمتر پلیس و آدم احمق می بینم و بنابر هزار و یونصد و بیست و یک دلیل دیگه حق نداری منو تحقیر کنی.
به کمپین ما بپیوندید تا حال ملت رو اخذ کنیم.
...جان من کارمون باش به کجا کشید تو این مملکت تخم گل و تخم بلبلی.
بعدن اگه جدیتم تراوش کرد درباره آش نذری جنجالی می نویسم.
۱روز بعد: خیلی عالیه. فعلا که این زندگی رو فقط خبر آزادی رفقا رنگ می ده. سعید عزیز و رها آزاد شدن. عطیه تلفن اش رو خاموش کرده. فعلا از خوشحالی دارم منفجر می شم.