سلام مرد
نمی دانم هنوز دوستم داری یا نه. نمی دانم هنوز از حفره ای در کائنات که اشک های من برای دردهایت آن را پر می کند، بوی من را می فهمی یا نه. نمی دانم وقتی به خواب ام می آیی می فهمی که دلم می خواهد تمام عمرم را بخوابم؟
مرد من! حالا که زن شدم، بزرگ شدم می ترسم. حالا گریه می کنم و می ترسم. از همه چیز می ترسم و تو نیستی تا امان ام بدهی. حالا که زن شدم به اندازه همه بچه های دنیا گریه می کنم. از همه کابوس هایم مرگ آورترین اش را بدان: دست های تو را فراموش کنم. لب هایت را و بوسه هایت را. و از همه دردهایم بزرگ ترین اش را بدان که هنوز بچه ها فقر را می فهمند.
کدام قله، کدام اوج ... کدام شان می تواند دردهای تو را از یادم ببرد. کجا می توانم، کجا توانستم فراموش کنم صدای فرو ریختن ات را.
بمان مرد. برای من بمان. با دردهایت، با همه آنچه در من می سازی. بمان تا باور کنم دروغ می گویم. هزاربار دروغ می گویم. جهان دیگری ممکن نیست و تو این را بهتر از هر کسی می دانی.
"مرد سیندرلایی" منی، حتی اگر امروز سال روز مرگ ات باشد.