تبليغاتX
زنانه
ما چرا می پرسیم، ما چرا می فهمیم ...

 

یکی از همکارانم چند روز پیش از روزنامه اعتماد ملی اخراج شد، هنوز جوهر امضا بیانیه برای اعتراض به این اخراج خشک نشده بود که علی دهقان، همکار شریف ام از روزنامه اعتماد رفت و فردای همان روز هم عذر من را خواستند.

آرش حسن نیا شرح واقعه را نوشت و شاید علی هم روزی چنین کند. به من گفتند استغفا بدهم، چون در روزنامه اعتماد کسی شهامت اخراج نداشت. بماند که جان به لب شدم تا از طریق واسطه (آرش خوشخو) این را بشنوم که :دکتر گفت استعفا بده. گفتم استعفا را در وبلاگ خواهم نوشت و بعد از همه خداحافظی کردم. با بچه های تحریریه با لبخندی جدا شدم اما دروغ چرا که دوبار کم مانده بود بلند زار بزنم. نه در تحریریه که در اتاق و پر خنده ی اجتماعی. نمی توانستم به چشم های سرخ شده محبوبه نگاه کنم که چطور بی صدا اشک می ریزد و بگویم به خاطر همه فداکاری هایت که به نام و خاطرمن کردی و به کام چند حاجی بازاری مدیون توام. نمی توانستم مونا را در آغوش بگیرم و طاقت بیاورم که مقابل پنجره همیشه سبز و روشن اش به جهان بیاستم و بگویم دیدی دنیا کثیف تر از شرافت آدمی است. و کاش می فهمیدم طاهره با آن اشک هایش کجای دلم را می سوزاند که تمام تنم گر گرفته بود. حالا نوبت آن پسر دوست داشتنی گروه مهربانم بود که چیزی نگوید تا بیایم خانه و اس ام اس بفرستد که با بغض نترکیده اش نمی داند چه کند، تا دوباره صورتم خیس شود. چقدر دلم خنده های مریم را می خواست که درست روز آخر به خاطر ساعت کاری و مرخصی رنجیدم و رنجاندمش. تجمع دخترهای تحریریه با چشم های پر سئوالی که کی نوبت ماست ... و آخر این همه چشم های نگران می شود دست های "دبیر سرویس بهداشتی" آقای فراهانی با آن دنیای شگفت اش که بر سرش می کوبد. چرا به او نگفتم حتی اگر نظافتچی عالم هم تو باشی سگ ات می ارزد به آن روستایی هرزه ای که ناراخت است چرا نمی روم رسم مدیر مسئول- عمله گی را در اتاق اش به جا بیاورم.

چرا به چشم های حمید رضا نگفتم که شرافت ات را به هزار قلم فروش و نوچه پروری مثل خدابخش نمی دهم که همین امروز پیشنهاد 5میلیون تومانی را برای دو گزارش از شهرداری رد کرده ای و لنگ درهوای روزنامه ای هستی که با قالیباف قرار داد حراج صفحه ات را بسته اند.

چرا برای خداحافظی اتاق بهزادی رفتم و نگفتم که شان سردبیری را نباید چنین می شکست که به من بگوید قرارداد بسته اند با شهردار که به مرحمت خدا رئیس جمهور شود. بگویم که استاد! من شاگرد تو بودم که روزنامه نگار شوم که شرف داشته باشم نه اینکه بیاییم اینجا و خبر "حتما کار شود" شهرداری و "سازمان آگهی ها" را از تو بگیرم .

چرا فریاد نزدم که این صفحه ها آبروی من بود، آبروی بچه های نازنین این روزنامه بود که می ریختید سطل آشغال. فریاد نزدم که خاک بر سر ما که تو نمایند مجلس مملکتی و چون نمی فهمی معنی "تراژیک" چیست کل صفحه را خط می زنی و هزار انگ هم بغل دست اش می زنی و بعد می روی برای منشی گرفتن ... . چرا گذاشتم 3 هفته به بازی ام بگیرند. هر روز گفتم اگر قرار اخراج است و قراردادهای میلیاردی خوب بگویید من قلم به چشم های دریده شهردار نمی فروشم، بگویید بروم. گفتند نه و روزها شکنجه ام دادند تا بی هیچ فریادی اتاق کوچکم را ترک کنم.

در آن روزنامه حقوق ام اگر جا ماند، مثل همیشه که از این 6-7 سال یک روز بیمه هم به نام من نیست ماه ها زحمت ام با یک خداحافظی خشک و خالی تمام شد، اگر مدیون ده ها نفرم که مطلب حق التحریر دادند به شرط 2 ماه پرداختی که سردبیر قول اش را داده بود و 6 ماه گذشت و نگرفتند، با همه استرس ها و سانسورهایی که دامنه آن را سواد بی سوادی چون الیاس حضرتی تعیین می کرد، هر چه بود این را می دانم که بچه های این گروه بهترین صفحات اجتماعی را در این خشکسالی رسانه منتشر کردند و باور دارم که بیکاری ام به صد سال هم اگر بکشد صد شرف دارد به پول تف خورده ای که به بهای شرافت قلمی است که هنوز بر آن ایمان دارم.     

 

توضیح آقای علیپور را بخوانید. علی دهقان هم نوشت و نام از قلم افتاده "فردنیا" را به خاطر آورد.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 3:28 توسط الناز انصاری |

 
به کمپین روبان آبی برای آزادی بیان بپیوندید