دلخور نشو که نیامدم لب رودخانه ی اوولز تا به ماهی ها و جلبک هایی که تو الان در آنهایی سلام کنم. آخرین بار که برایت نوشتم بد بودم. دنبال اتاقی از آن خود نفسم بند آمده بود. دق دلی آنهمه اهانت را سرت خراب کردم و خب! تو هم دم ات را گذاشتی روی کول ات و با اولین تاکسی میدان ولیعصر راهی لندن شدی. ... بگذریم ... توی دعوا که حلوا خیرات نمی کنن!
حالا باز آمدی خانه ام. اتاق از آن خودم و با هم تماشایت کردیم. اگر هم نمی آمدی من باز برایت می نوشتم که دوستت دارم و دلم لک زده برای آن نگاه ترسناک ات. نمی امدی هم می نوشتم. نمی دیدم ات هم می نوشتم فقط به این خاطر که تو تنها زن رویاهای منی که دوست داشتم توی جیت های همه مردم سنگ بزرگ بذارد.
اردشیر (همان کاریکاتوریست دیوانه ی دوست داشتی که قبلا کارهایش را روی دیوار نشان ات دادم) گفت که دنیا را دیوانه ها می سازند و تو آنجا توی ان اتاق کوچک وقتی چشمک زدی ـ خواستم بابت همه دعواهایم معذرت بخواهم که گفتی می روم بسازم و باز رفتی ته آب. اگر آن روز مانده بودی بهت می گفتم که بمان! نه ته آب. این همه سال آنجایی و داری به لاس زدن قورباغه ها می خندی. در عروسی ماهی ها می رقصی ... جنازه ی لاکپشت ها را تشییع می کنی .. خب بس نیست؟ خواستم بگم بمان ویرجینیا. بمان با یک تاکسی کولردار ببرمت تاکستان. می خواهند سنگسارشان کنند. تا شانه و کمر چالشان کنند ... مثل دو ساقه ریواس ... بعد الله اکبر الله اکبر و سنگ .خون. سنگ .الله اکبر .خون. سنگ ...
سنگینی جیب هایت را برقصم ویرجینیا ... با من برقص ... نه! حرفم را گوش نکن! نیا عزیز آب و آیینه. در آب بمان. توی آب کسی را سنگسارت نمی کنند. "ساعت ها" در این خاک به خونبارترین شکل ممکن کند می شود. در آب بمان عروس رودخانه. ماهی ها مهربان ترند.
زیبا کرباسی
فدای کاکل بی استخوانت دل به باد نده
اشتباه نگیر
از آن پرنده ها نیست در تصادفی ناگهان خودکشی شود
لرزه لرزه بگیرد با چله چله برف تب کند
توفان و تگرگ نازش کند سهند روی سینه سنگی خوابش
می کند
زیر بالهای قلندرش رستم و سهراب و تهمینه می بینند
پیش چنگال و منقار باستانی اش سگی تخم نمی کند دور گربه
گربه برقصاند
دست از پر کمر خالی کن
اینقدر سوت سوتک هوا نکن اطراف خطها و سرهای سرخ
با بخت گژت یکی بدو نکن
بپا بپای جهل
تخم چشم و کاسه سرت را دو دستی بگیر و در رو
شر است شر
این شکاری تیزپر شاهین است
برای شنیدن صدای شاعر در اثر کلیک کنید
برای اعلام اتحاد با یاران دبستانی مان امضا کنید
حالا که چشم تنها کتابخانه کوچک را می بیند و بلندی سقف را فرصت دارم لابه لای کتاب نه چندان دلچسبم به این فکر کنم که سالهاست بی آرزو و بی تعلق نفس می کشم. تجربه لذت معلق ماندن بی هیچ دستگیره و وحشت از خس خس نفس هایی که بیخ گوشم می خواند: این جهان تخمی تر از این حرف هاست. با من بیا!
تعلیق هر چیزی را توجیه می کند!
راستی! امروز ۲۲ خرداد است. اگر این تخت چسبناک اجباری نبود امروز در کنار بهترین های جهانم دستگیره ای می یافتم به حتم. گیرم موقت.
قلم (حتي از نوع مجازي اش) زنده است. نفس مي كشد، دردمي كشده افسرده مي شود، مي دود و گاهي كودن مي شود، همچنان كه گاه عوض مي شود. بنا به همه ي اين دلايل قلم توتم من نيست ...
حالا اين جاندار من ديوانه شده. كز كرده گوشه اي تاريك و شلوغ كنار ده ها كار نا تمام ديگر. هر چه نازش كشيدم نمي ايد. نه آن هوچي گري و اوباش گري نيروي انتظامي از لانه بيرون اش راند و نه آن صورت هاي خونين و نه بازداشت زينب و نه اخراج افاغنه ... هيچ به عشوه برنيامد در آن ناز كشان بي حوصله.
مي گويد اگر هم ننويسم همين است كه هست. اگر هم باشم همين ... و هزار بهانه ي ديگر. مي گويم بوي گند توطئه مي آيند از اين وحشيگري، بلند شو آن كون مبارك را جمع كن كمي بنال ... مي خندد كه "اي ول مشام خانم پيشگو". مي گويم رفيق ام را بردند مي خندد" اي ول رفيق باز". مي گويم بيا من دلم پكيد در اين تاراج انسانسيت قوم همسايه در اين گندخانه ي ايران زمين... مي گويد" همين انسان دوستي ات خرابم كرده"
مي گويم د لعنتي مال نيستي مگر تو كه قي كنم اينهمه دلتنگي و اينهمه نمي دانم را روي صفحه؟ خبيث و قهرانه مي گويد:" مستراح هم هيكل مبارك است". مي گويم از هزار بانگ قافله عقب مانديم. مي گويد"عقب ماندن مال يك لحظه است و خبر نداري كه 25 سال هم گذشته از آخرين بانگ جرس"
خب نمي نويسد! لج كرده. چه كنم؟ حق تعيين سرنوشت اش را زيادي جدي گرفته! بد كه نيست دست كم مثل من نيست كه باد سرنوشتم را سوار باشد!