نمي خواستم بنويسم براي تو و ناهيد. يك لجاجت كودكانه براي اينكه به روي خودم نياورده باشم اين وقاحت كم ياب را در اين سرزمين.
حالا ديگر نمي شود. تو نيستي و مي گذارم اين بغض چند روزه امشب بشكند به ديدن چراغ يك هفته خاموش آن ID ميشه در صحنه. بگذار بشكند اين بغض به ياد كودكانه خنديدن هايت در جستجوي آن حضور جدي و موثر. شكستم اين بغض را به ياد آن بند انگشت ظريف دستت كه سرش را بالا مي گرفت روي كيبورد كه بگويد از واژه نمي ترسد.
... آرمان... چقدر به صلابه كشيديم اين واژه را! انقدر كه يادمان رفت آرمان مي تواند خواستن شادي باشد حتي . مي تواند خواستن حداقل ها باشد. مي تواند گريه ي تو باشد براي روح سرخورده بيماران ايدزي. مي تواند دستان تو باشد وقتي آنطور تكان اش مي دادي در هوا كه:«من از جنگ بيزارم». آرمان مي تواند صورت بهاري تو باشد كه گاهي پر مي شود از لبخند و گاهي چنان مي بارد كه انگار زمين اعلام كرده كه ديگر سبز نخواهد شد. آرمان شهر مي تواند خانه ي كوچك تو باشد كه بي دريغي اش را در آوار آوارگي ها نصيبم كرد.
دلم نيامد هيچ وقت پيش چشم هاي تو كه دنيا را انقدر زيبا مي ديد حرف بزنم. دلم نيامد بگويم كه دنيا گاهي زيادي زشت است. آدم ها گاهي از گرسنگي مي ميرند. دلم نيامد بگويم اين دنيا خيلي كار دارد براي دنيا شدن. دلم همراه نشد كه بگويم گاهي آدم ها چه ساده مي گويند و آدم هايي چه ساده مي كشند. دلم نيامد به ميهماني خاوران ها دعوت ات كنم. ...
حالا دلم نمي آيد به خودم بگويم من بچه بودم. حالا در زنداني و آرمان آنچنان به اوج رسيده كه در "تغيير براي برابري" همه مان را مهمان شرافت انسان بودن كند. گيرم كه انسان بودن دشواري وظيفه باشد.
روز دوشنبه سیزدهم فروردین 1386، گروه هایی از اعضای کمپین یک میلیون امضاء به همراه خانواده های خود در برخی از پارک های شهر تهران جمع شده بودند تا ضمن برگزاری مراسم سیزده بدر، به جمع آوری امضاء از هموطنان شان بپردازند. چراکه از یک سو سنت حضور در فضاهای عمومی در روز سیزدهم فروردین (سیزده بدر)، سنتی بسیار دیرینه است که از سوی هیچ قانونی منع نشده و از سوی دیگر جمع آوری امضاء و طومار به عنوان مسالمت آمیزترین روش ممکن برای نظرخواهی از شهروندان نه تنها هیچ منع قانونی ندارد بلکه در کشور ما سنتی ریشه دار و سابقه ای دیرینه دارد. اما متاسفانه در این روز 5 نفر از اعضای کمپین که در پارک لاله تهران به همراه تعدادی دیگر از اعضاء و خانواده های خود مشغول برگزاری مراسم سیزده بدر و نیز جمع آوری امضاء بودند، توسط نیروهای امنیتی دستگیر و به بازداشتگاه وزرا منتقل شدند.
روز سه شنبه سه نفر از بازداشت شدگان (سارا ایمانیان، همایون نامی و سعیده امین) با سپردن ضمانت در دادگاه انقلاب، آزاد شدند، اما متاسفانه دو تن دیگر یعنی ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده به زندان اوین منتقل شدند و تاکنون نیز از آزادی آنان امتناع می شود.
با گذشت هفت ماه از آغاز به کار کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض آمیز، بارها اعضای کمپین با برخوردهای خشونت آمیز نیروهای امنیتی مواجه شده اند و این درحالی است که هیچ مرجع قانونی برای بازداشت کسانی که به جمع آوری امضاء می پردازند در قوانین جاری ما وجود ندارد. روند دستگیری ها و نحوه برخورد نیروهای امنیتی نسبت به رفتار کاملا مدنی فعالان کمپین یک میلیون امضاء بیانگر گسترش فشارها و محدودیت هایی است که نسبت به تمامی حرکت های قانونی و مسالمت آمیز اعمال می شود.
از این رو ما امضاء کنندگان ضمن اعتراض به فشارها، دستگیری ها و رفتارهای ناعادلانه و ضدحقوق بشری نسبت به فعالان جامعه مدنی، خواستار آزادی فوری و بدون قید و شرط ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده، دو تن از فعالان جنبش زنان و کمپین یک میلیون امضاء هستیم.
اسامی به ترتیب حروف الفبا:
خبر را بخوانید
دادگاه انقلاب به وکلا جواب نداد. بچه ها به بند عمومی زندان اوین منتقل شدند.
آخرین خبر
پنج تن از اعضای کمپین "یک میلیون امضا" بازداشت شدند
دو شنبه 13 فروردین 1386
تعدادی از اعضای کمپین " یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز" که امروز در پارک لاله به جمع آوری امضا می پرداختند، بازداشت شدند.
ناهید کشاورز، سارا ایمانیان و همسر وی، محبوبه حسین زاده و سعیده امین بعد از بازداشت ابتدا به اداره مفاسد اجتماعی وزرا انتقال داده شده و بعد به کلانتری صد و چهار میدان نیلوفر تحویل داده شدند. بعد از ساعتی پرسش و پاسخ بازداشت شدگان بار دیگر به اداره مفاسد اجتماعی وزرا انتقال داده شدند و امشب را در بازداشت به سر خواهند برد.
مسولان کلانتری به خانواده های بازداشت شدگان گفته اند که فردا صبح به کلانتری صد و چهار مراجعه کنند تا وضعیت بازداشت شدگان را پیگیری کنند.
سلام مادر! ممنون كه مرا زاييدي. ممنون كه مرا زن زادي. بگذار اولين سلام روز باراني ميلادم مال تو باشد.
سلام كودك ام! ممنون كه هنوز در بطن من مانده اي. مهم نيست كه حتي تا ابد نزايم ات. مهم بودن تو با آن جوهر زنانه ات است در من. سلام دوم مال تو زنِ كودك ام.
سلام مرد! مهم نيست كه خيلي دوري. مهم كشف زنانگي در آغوش توست.
سلام زن و كودكي كه مادرانگي را در گونه هايش با لب هام نوازش كردم! مهم نيست كه تو هميشه دل دل رفتم داري. مهم آئينه اي است از من كه تويي و مهم طوبايي است كه مادرم مي كند.
چشم شيطان كور و كر و لال. اين جشن تولد 25 سالگي من است. تنها نبودم در كنار كيكي كه 25 سالگي ام را معني مي دهد. تولد اين سال تكامل زنانگي است وقتي عيدانه اش كيك نارنجي كمپيني باشد كه پايانش برابري است، گيرم كه من دل به چيز ديگري خوش كرده باشم در كمپيني كه خود زندگي است. پس سلام كمپين! 25 سالگي ام را نثار تو خواهم كرد.

يك گزارش 4 روزه از يك اتقاق ساده
تجسم جهاني بي زندان، جهاني كه سهم همه از خيابان هاي زمين يك اندازه است؛ تجسم كتاب قانوني كه جنسبت در آن تبصره نيست ؛ تجسم جهاني ديگر بي صداي بمب ؛بي ضربه باتوم، بي كودك گرسنه، خالي از زن كتك خورده ... تصوير جهان سبزي كه تبر با دست و درخت بيگانه است و گرسنگي در تاريخ كز كرده... تجسم دنيايي كه برابري شرط بقاست در آيين هر قبيله و هر انسان آيينه اي است در برابر ديگري تا تكثير شود برابري ... . تصوير خود و فرزندانمان را خواب ديده بوده بوديم خواب ديده بوديم سال ها و خواب خوش بود حتي در ميان ديوارهاي تازه رنگ خورده ي اوين. برابري روياي همه ما بود كه اتهامي شد آنچنان بي عدل .... آه اگر اين قوانين كمي عادل بودند.
33 زن در همسايگي هم خوانديم. زمان همسايگي كمتر از آن بود كه حالا برايش ترانه بسازيم. اگر قرار بود همه قرار در همسايگي هم بگيريم دست كم اوين لازم داشتيم. پس اول كار بگويم ما 33 نفر نيستيم؛ ما همه زن هاييم و از همه زنان تنها 33 تايمان از سر اتفاق همسايه شديم. همسايگي كوتاهي كه سرنوشت جنبش زنان ايران دستخوش تغيير كرد و سرود همبستگي را نه از زبان كه از دل به حنجره ها راند.
از ميان هزاران خواب زده برابري و رهايي 33 تامان همراه شديم و از پيچ پرخاطره اوين گذشتيم. كنار هم مانديم؛ خوانديم؛ نگران شديم تنهايي شهلا را در سلول انفرادي اش. سر دردهاي پروين را درد كشيديم؛ تشنج هاي مهناز را نعره شديم ، تاريك شديم در پشت چشم بندها ... هر چه بود زندان بود و به قاعده ي بازي كه برابري و آزادي را به برد و باخت مي گذارند، بازيگران نيكي بوديم.
گفتني اگر چيزكي باشد از آن چند روز گفته اند اما آنچه هوشياري بود و مستي آزادي ؛ صداهايي بود كه حالا از هر سرود و ترانه اي مرا خوش تر است. گنجينه بي بديل من اينك يك نوار كاست است پر از صداي دوستاني كه در آخرين روز پشت ديوار اوين ايستاديم. دوست عزيزي كه نام اش را يكي از برادران اوين "آقاي اعتماد" گذاشت از هر رها شده اي اين سئوال را پرسيد: ‹ اولين جمله اي كه به ذهن ات مي رسد بگو› . يكي دو نفر از دستمان در رفت. سه يار ديگرمان( ژيلا بني يعقوب،شادي صدر و محبوبه عباسقلي زاده) هم كه در آن شادي و اضطراب نبودند. باقي هم كه پيش از ما ريه پر كرده بودند در هواي رهايي.