انگشت كشيدم روي پوستاش. سرخ و سياه. سفت شده بود. يخ كرده بود. مرده بود انگار.
لمساش كردم. نگاه هم بود. بو نداشت. نكردم. انگشتم را گذاشتم روش. هر دو انگشت شستم را. و فشار دادم.
مثل يك شوك ... ترق. ترق. ميشنيدم. داشت له ميشد. داشتند ميتركيدند. له ميكردم. ميتركاندم. ميتركاندم يكي يكي ... فشار دادم ... ترق ... تركيد.
...
له كردم قلباش را. خودش را با همه قلبهاي كوچكاش را. له كردم. چشمهايم را بستم. دسته كارد برق زد. فرو كردم. كشيدم بيرون. سرخياش زد بيرون با كارد.
....
صد دانه ياقوت ... چه آب انار خنكي بود.
چراغها را خانم پيرزاد بد جوري خاموش كرده . كتاب " چراغ ها را من خاموش مي كنم" را براي بار دوم خواندم ، از درد بي رماني و اينكه دوست داشتم آزموني هم بگيرم از حافظه كج و كوجم. نتيجه آزمون حافظه كه در فاجعه بودن كم از زلزله بم نداشت و مكرر كردن كتاب هم تا فصل آخر سراسر لذت همزاد پنداري با كلاريس و همه زنان زندهاي بود كه در آشپزخانهها بوي پيازداغ مي گيرند و شهرزاد قصهگو مي شوند براي بچههاي كوچكشان و عفريته مي شوند براي همان بچهها به موسم عاشقق شدنهاي نوجواني. زناني كه لگد ميشود روحشان در ناديده گرفتنهاي روزمره همسراني كه بايد لباسهايشان اتو شود، غذايشان پخته شود تا با ( شِوي جان ) هاي شان سرگرم باشند.
روند كتاب تا بخش پايانياش حقيقت مطلق بود. كلافهگيها و تنهايي زنان به همان آرامي و غمناكي توي صفحه آمده بود كه توي زندگي هم جاري است. كلاريس به جايي ميرسد كه خودش را، خود واقعي اش را ميبيند. او در حاشيه زندگي ديگراني تعريف ميشود كه كلاريس هم براي آنها خانهاي است مرتب با غذاي خوشمزه. خانهي امني كه گل نخودي هايش روي رف آشپزخانه اصرار دارند بگويند اين خانه، خانهي خوشبختي است. زن خانه اما در استرسها افسردگي ها و شادي هاي زودگذر خود روي راحتي سبز خود وول مي خورد و به بچهها، همسرش، معشوق خيالياش، خواهر و مادر اعصاب خردكناش، معشوق پسرش، نينا و شادي بي خيالانهاش و ... به زمين و زمان فكر مي كند بي آنكه هيچ يك آنقدر به او فكر كنند.
اينها همه حقيقت دارد. همه كتاب يك حقيقت جاري و مطلق بود. اما همه چيز را خراب كرد. چراغ هاي كتاب از همين حقيقت مطلق نور مي گرفت كه پيرزاد بي رحمانه همه را يكجا خاموش كرد. خاموش هم نه همه را شكست و خانه و خواننده را تاريك كرد.
كاش آخرش را نمي خواندم. كاش خودم ميساختم آخرِ زني را كه نميخواستم نه خودكشي و نه مي خواستم دست قضا و قدر در زندگياش آنچنان جدي باشد كه كره زمين را يكشبه پر از عطر گل نخوديها كند.
گل نخوديها را ملخ ها خورده بودند آخر.
چرا پيرزاد بايد اصرار مي كرد كه اگر پا از خط قرمزها فراتر بگذاري روح ات و خودت ديوانه مي شوي. بچههايت خراب مي شوند مثل ميوههاي گنديده. شوهرت خودخواه مي شود و در حريم امن خانهات اعلاميه رد و بدل مي كند و ... .پايان خوش در داستاني كه هجوم ملخ را باور كردهايم، هيچ پايان خوشي نيست . خصوصا اگر در همان هيرو ويرو طوفان ملخ، فمنيست شويم. فمنيست شدن بعد از طوفان ملخ و تنهايي به دل نمي نشيند.