تبليغاتX
زنانه
زنده بمان ديكتاتور!

 

آقاي ديكتاتور مرا يادت هست؟ خيلي كوچك بودم كه مرا ديدي. خيلي كوچك تر از آنكه بدانم تو كيستي و كه مي تواني باشي، يا چطور حرف مي زني ... .با اينهمه خيلي خوب به ياد دارم ات. آن زمان ها روي ديوار نوشته ها مي خواندم ات بي آنكه بدانم اين ها " مرگ بر صَدام " يا " مرگ بر صِدام" .

تو مرا نديدي تمام اين مدت. ولي من ديدم ات، خيلي كوچك تر از فهم مرگ بودم كه ديدم تو را. مادر آشفته سر به آغوشم كشيد و پله هاي خانه مادربزرگ را يكسره دويد و تو آن زمان درست روبروي ما ايستاده بودي و لبخندات از پشت سيبل هات پيدا بود. من نمي دانستم مرگ چيست اما تو خيلي خوب مي دانستي كه دارم به ديدن اش مي روم و مي خنديدي.

 

تو زينب را هم ديده بودي. يادت هست. پدرم "سريوشكا" مي خوانداش به حرمت چشمان سبزاش. خيلي زيبا بود. زيباتر از همه همسران تو. خيلي زيبا و وقتي نام تو را از زير آوار و از دهان مادرش شنيد مي داني چند ساله بود؟ 6. و اين يعني خيلي كم براي فهم مرگ. براي مردن چشماني كه سبز بود. سبز، مي فهمي؟ برگ، چمن، زندگي ... مي فهمي؟

ديكتاتور!همان روزها من يك همبازي ديگر هم داشتم: بابك. مي داني چند ساله بود؟ 9 . نه سال يعني خيلي كم براي اينكه پا نداشته باشي. دنبال هواپيماي تو مي دويد در كوچه هاي كودكي اش كه حالا جبهه بود گويا. كودكانه دست تكان مي داد برايت. كيف اش هنوز بند پشت اش بود. خيلي كوچك بود.

مي داني آقا! من  آن روزها مثل همين حالا هيچي نداشتم جز هم بازي هايم. دنياي من بازي بود و همبازي هايم يكي با چشم هاي سبز اش براي هميشه رفت و و ديگري هيچگاه بعد از آن دنبال هيچ شاپركي ندويد.

تا آن روز شعار روي ديوار بزرگ ترين سئوال من بود تا فهميدم كه اشتباه نمي كردم. همان مرگ بر صِدام درست تر است . صداي ناله هاي بابك و آخرين گريه هاي سريوشكا از چشمان كور شده اش در گوشم مي پيچد. تو بر اين صدا مرگ فرستادي.

مرگ فرستادي. اما خودت پيش از اين ها مرده بودي. پيش از آنكه سربازان ريكاردو سانچز به دستور فرمانده تو را به دام اندازند، تو مرده بودي. تو با اولين نفرين مادري كه نعش كودك اش را به سينه مي فشرد و تو صدا مي زد، مردي. گرم بودي نفهميدي! كشتار گرم ات كرده بود بوي خون هم كه گرم است. سرخ هم كه گرم است. ...

 

حالا حكم اعدام گرفته اي. نگاهت مي كنم، چشمان زينب روبروي تو كنارم نشسته و زل زده به شيشه مانيتور. سريوشكاست كه نگاهت مي كند. يادت آمد؟ شهامت ات آنقدر هست كه چشم هايش را نگاه كني؟ سبزِ، سبز سبز. ياد چه افتادي آقا؟ بمب شيميايي با بوي سير؟

بچه هاي بي دست و پاي آن روز حالا بزرگ شده ايم و داريم تماشايت مي كنيم. مادران جوان آن روز مو سپيد كرده اند. مردان آن روز هنوز تن شان بوي خون و گوگرد مي دهد. با اين همه من دوست ندارم كه بميري. زنده بمان ديكتار بد تركيب. همه ما لازم ات داريم. هنوز براي مردن خيلي جواني. ابلهانه است اگر خيال كنيم زنده مي ماني زجر مي كشي ، نمي كشي چون خودت را هنوز آقاي عراق مي داني. عيبي هم ندارد، اصلا خودت را آقاي زمين بدان چه فرقي داري با همپاله هاي ديگرت مگر؟ خب اگر خودتان را آقا نمي ديديد كه اسم تان امروز ديكتار نبود.

بمان! زنده بمان ديكتار!مي خواهيم از تو يك آيينه زنگار بسته بسازيم و جلوي روي ديكتارهاي ولايتمان بگيريم. اگر اعدام تو پا و چشم بچه هاي سرزمين ام را برگرداند، اگر عصمت دختركان عراقي از زير دست سربازان آمريكايي در رفته را باز مي گرداند... اگر آن همه خون را كه ريختي و ريختند از مردم كشوري را كه تو ننگ آن بودي ، ... من چشم هاي سريوشكا را راضي مي كنم كه زنده بماني!

نه همه چيز را با خودت بردي به يغما. راهي براي اعدام ات نيست. اصرار نكن! تو بايد زنده بماني و من هم قول مي دهم هر روز تا پايان عمرت برايت يك كارت پستال بفرستم. برايت عكس چشم مي فرستم. عكس كودكاني كه يادشان رفته پايشان را روي مين جا نگذراند. عكس بچه هايي كه توي بغل پدرهاشان هستند و دست هاشان توي بغل مادرشان . دختر بچه هايي كه كودكي نفهميده مادر شده اند در حجله هاي تجاوز. منتظرم باش!

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 22:42 توسط الناز انصاری |

عروسی خون

 

آغاز و پايان من!

امروز كه اين نامه را مي نويسم ماه ها از آخرين ديدار ما گذشته است. تمام اين مدت به ياد تو گذشت با كابوسي توامان. لذت روزي كه گذشته و وحشت از روزي كه مي آيد. همزمان به تو ، به همه سنگ هاي عالم فكر كرده ام. قسم مي خورم تا به حال هيچ بني بشري به اندازه من به سنگ ها فكر نكرده است. هر صبح با ياد سنگ ها شروع مي شود و هر شب هم همان است و در خواب هم همان . تو و سنگ!

شيرين ترين خاطره!

امروزكنار ديوار نشسته بودم. هوا مثل هميشه ي خدا ابري بود و سرد. داشتم با انگشت هايم چند سنگ كوچك را بازي مي دادم. كودكي هايم آمد. خانه مادربزرگ و كنار پنجره نشسته بوديم و يه قل دو قل بازي مي كرديم. بوي نم خانه مادربزرگ پيچيد توي دماغ ام. تصوير همبازي ام در ضد نور آفتابي كه خودش را از پشت پنجره مي تاباند گم بود و دستانش داشت به رقص سنگ ها مي رقصيد در سكوت ظهرهايي ديكتاري خانه اي كه پدربزرگ اش خواب بود.

چرق چرق چرق ... صداي ريتميك و شيريني داشتند سنگ ها سنگ ها سنگ ها. آن روزها فكرش را هم نمي كردم كه روزي سنگ مهم ترين خيال و فكر من شود.

آخرين نفس!

عذاب وجدان من تمامي ندارد. من بودم كه تو را به پاي مرگ بردم. سوزاندم ات. مي توانستم نباشم كه اي كاش از اول هم نمي بودم. از كجا مي خواندم آخر اين پايان شوم را عزيز دل. از كجا مي خواند كه اين همبستري و اين عشق را چنين پاياني مقدر است؟ از كجا ... آنچنان در تو و عشق ات غرق بودم و دنيا آنقدر زيبا بود در آ ن روزها و شب هايي كه نفس تو را هوا مي كردم و به سينه فرو مي دادم كه من كجا و خيال سوختن مان كجا؟

الهه مرگ و عشق شديم همزمان. الهه عشق ما در بطن خود فزرندي چنين شوم داشت...

ابدي من!

حالا در كنار تصوير جا خوش كرده ي سنگ ها دارم به آخرين روز خدا فكر مي كنم. براي نمي دانم چندمين بار. به تعداد همه سنگ هاي جهان دارم دوباره تصوير مي كنم. من و تو را غسل ميت خواهند داد. كفن پيچ مان خواهند كرد. تو را تا كمر و مرا تا شانه به خاك خواهند سپرد و بعد باران سنگ بر سرمان خواهد باريد. با صداي الله اكبرها و فقط همان خداي بزرگ مي داند كه مي خواهم روز آخر گوش هاي خودم را كر كنم كه فقط صداي تو را نشنوم. به ياد همه آنهايي كه كشته خواهند شد بلند تا آخرين لحظه ي حنجره و صدا فرياد خواهم كرد نام ات را و خواهم گفت دوستت دارم معشوق ابدي!

هر دستي كه بلند مي شود رد خوني تازه خواهد بود. كاش زود بميري تو. كاش با اولين سنگ بميري تو. جان همه سنگ هاي جهان، عزيز دل فرياد نكن، نگذار بدانند كه تو درد مي كشي كه تو تحقير مي شوي. كوه من بوده اي آخر، ويران نشو.

چرا تمام نمي كنند. چرا نمي برندمان. دلم برايت لك زده. هنوز مي خواهم ات. حالا كه همه چيز را چنين خفت بار دارند مي گيرند از ما، ما هم حرفي نداريم. جان ما ارزاني شان. بروند با دو لاشه زخمي جان كنده عروسي خون بگيرند. عروسي خون! عرسي خون مان را كي مي گيرند؟ بي تاب توام عزيزترين!

آخرين!

چيزي نمانده. همه كودكي هاي ما ، همه ما به نام سنگسار تمام شد.ما را سنگسار مي كنند چون گناه كبيره ايم ، چون گناه اصلي ماييم. مايي كه دنيا را چند روز زيباتر ديديم. مايي كه آدم نكشتيم. فرزندان اين خاك را تيرباران نكرديم. مايي كه نان كودكان را از سفره هايشان ندزديم. مايي كه هزاران آدم را به دهان جنگ و مرگ و نكبت رهنمون نشديم. ما فقط عاشق شديم!

مرا ببخش اگر داماد عروسي خون كردم ات، دوست داشتني ترين مفسد في الارض زمين. مرا ببخش!

 

كمپين لغو تحقيرآميزترين و خونبارترين مجازات جهان آغاز به كار كرده است. با امضا خود حداقل تلاش خود را براي لغو اين مجازات غير انساني انجام دهيد. با اينكه سالها از تعليق اين حكم در قوانين جمهوري اسلامي ايران مي گذرد هنوز 8 زن و دو مرد در انتظار اجراي اين حكم هستند و كمي پيش تر هم دو زن در مشهد سنگسار شدند.  متن بالا هم از خودم است و نامه هيچ زن سنگساري اي نيست. حتما از آنها تا به حال چيزي نمانده با اين كابوس مكرر كه بخواهند چيزي هم بنويسند.

بدم نمي آيد طنز تلخ روزگار را هم بنويسم. زماني كه شهر زنجان بسيار كوچك تر از حالا بود (حدود 15-20 سال پيش) دو تن فروش شهره در اين شهر مي زيستند كه نام يكي شان "ماخان" بود. اين دو پس از انقلاب با عنوان مفسد في الارض در حاشيه بياباني شهر سنگسار شدند. سالها بعد شهر بزرگ تر شد و آن قسمت هم رفت زير بناي بزرگ ترين دارالقران خاورميانه. امروز مردم شهر اين بنا را دارالماخان مي نامند.

http://www.meydaan.com/petition.aspx?cid=46&pid=9

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 0:33 توسط الناز انصاری |

 
به کمپین روبان آبی برای آزادی بیان بپیوندید