اين گزارش يك سال پيش چاپ شد. امسال هم همين مراسم در همين محل برگزار شد. آدم ها هم همين ها بوداند. بچه ها هم . مطمئنم فرقي نكرده چون فقر همان است كه بود و كودك كار هم همان كه بود.
فاجعه است اگر يك گزارش خبري بعد از يكسال هم نمي سوزد. گزارش از فلاكت كوچك ترين و فقيرترين بچه هاي اين كشور كه لابد بايد به كوروش و فرودسي اش هم افتخار كنيم نمي سوزد.
بچه هاي اين خاك چاك چاك هنوز گرسنه اند و پاپتي ... . يك سال از روي اين گزارش نوشتم گذشته و يقين دارم كه گرسنگان آن روز، امروز گرسنه ترند.
لعنت به زمين و اين نگون بختي سامان يافته. لعنت به كشوري كه قرار گذاشته گرسنگي را به مساوات تقسيم كند ميان مردمان اش. لعنت به چنين مقسماني كه سير و سيراب در رنج گرده هاي اين همه گرسنه را كورند.
وقتي گزارش فقر نسوخته باشد بعد 12 ماه ... لعنت.
ما نبايد كار كنيم
صاحب قلم 16 مهر 84
كودكي خواهم كرد، سير خواهم بود، بنفشه خواهم كاشت، ستاره خواهم چيد، زندگي خواهم كرد ... " غم نان اگر بگذارد".
"غم نان" اگر غم بود زماني، قد خميده مردي مي بود؛ دست پينه بسته زني، غم نان رنج ساليان انسان بود. غم بود اما بالغ ، اما بزرگ.
اينجا ديگر "غم نان " غم كوچك ترين دست هاي جهان شده. غم بي رمق ترين سر انگشتان، كوچك ترين و گرسنه ترين بچه هاي اين زمين حالا شانه هاي رنجورشان را گذاشته اند براي سنگين بار اين جهان و جهان وقيحانه بار كثيف خود را بر دوش شان گذاشته مبادا كه كودكي خاطره خوشي باشد جز تكه ناني كه سيري شب را به ارمغان مي آورد.
امروز روز جهاني كودك است. خوشبختي پشت ويترين اسباب بازي فروشي ها چشمك مي زند. هديه ها خواهند گرفت همه ي كوكان زمين، بوسه باران خواهد شد گونه هاي كوچك شان و لابد يك امشب هم كه شده اجازه خواهند يافت كه ختم روز را ساعت 9 شب نخوانند و عروسكشان را كه نشانه خوشبختي شان شده در آغوش بگيرند و تا صبح خواب هزار روزنه نيك بختي ببينند.
و همه ما فراموش مي كنيم اين روز را براي كودكي كه هر چهارراه شهرهامان را با قدم هاي برهنه اش طي مي كند كه :" آقا گل بخر" و فراموش مي كنيم آن دختر ژوليده را با بسته نيمه خالي آدامس هاي ارزان قيمت اش و نمي بينيم يا اصلا نمي خواهيم كه ببينيم آن واكسي سر كوچه مان را كه دستان اش هنوز به اندازه چرتكه واكس هم قر نكشيده است.
ما به طرز حيرت آوري كور مي شويم. با ديدن اينها بدبختي هاي كوچك مان قد مي كشند. يك آدامس 100 توماني را نمي خريم كه پس اندازي كرده باشيم و باز وقتي خوشبختيم كور مي شويم؛ هزاران برابر آن پول را در يك شب خرج شكم هايمان مي كنيم كه " همين يك دلخوشي را داريم" . خوشبختي ها و بد بختي هاي ما هيچ ربطي به گرسنه ها ندارد.
اين بود كودكي؟
اينجا پارك لاله است. سالن روباز آمفي تئاتر پارك لاله ديروز ولوله دختران گلفروش، پسران واكسي، آدامس فروش ها و نوازندگان اين شهر شلوغ بود.
لباس هايشان هنوز كثيف است با اينكه اغلب از سر كار هرروزشان آمده اند اما پيراهن هاي رنگي و چين دار نشان مي دهد كه اين لباس ويژه اي است براي بهترين روزها. پاهاي هيچ كدامشان نه جوراب پوش است و نه كفش پوش. پاهاي كثيف و زخمي نشان از هزار پيچ و خم خيابان و كوچه و خاك و خل دارد. نشان گشت زني هاي هر روز براي سود فروش يك بسته آدامس. صورت هايشان نقاشي شده تا مثلا بگويد :"روز جهاني كه كودك اش منم مبارك"
800 جفت چشم خوشبخت نشسته به تماشاي " كودكان كار و خيابان" و هر برنامه اي كه روي سن رفت با حضور اين كودكان تجلي رنج بود و شانه اي خميده از باري كه به دنياي كودكي هيچ ربطي نبايد مي داشت هر چند حالا تمام اين رنج تصوير تمام روزهاي كودكي است.
راستي اين كودك زماني كه مادر شد، زماني كه پدر شد چه مي تواند بگويد از دنياي پر خاطره اي كه به آن مي گويند: كودكي؟
حالا تئاتري روي سن مي رود تا بدانيم چه بايد بگويد كودك كار به فرزند اش.
دختري روي سن نمايشي از زندگي هر روزه اش را اجرا مي كند. مرد مي آيد. دست كودك در دستان بزرگ او گم مي شود. دختر گريه مي كند. التماس مي كند. مامور شهرداري فحش مي دهد. كتك مي زند. دختر التماس مي كند. گريه مي كند ... .
اين بود كودكي؟ اين تصوير را چند بار توي خيابان ديده ايم و گفته ايم " خوب مي كنند بايد جمع شان كرد".
ما همانقدر آينده ايم كه اكنونيم
پلاكاردها روي دست ها مي گردند. شعارهاي كودكانه. خواسته هاي كودكانه و آرزوهاي دست نيافتني: " هيچ كودكي نبايد كار كند" تحصيل اجباري و رايگان حق كودكان است" " كار فرصت كودكي و و زندگي را از ما مي گيرد" " بزرگ ترين جنايت سرمايه داري بهره كشي از كودكان است" " هر 12 ثانيه كودكي از گرسنگي مي ميرد" ...
حالا چشم به ساعت مچي ات بدوز و ثانيه ها را آرام بشمار. هر ثانيه ضرباهنگ آخرين ضربان قلب كودكي است كه تنها 12 ضربه تا طنين آخر زندگي فاصله دارد. حالا اگر مي تواني صداي وجدان ات را خاموش كن. آسوده نباش . هر 12 ثانيه يك كودك، يك مرگ، يك هيچ ... دنياي پلشتي شده. دنيايي كه هر ثانيه اش تولد يك مرگ است و مرگ كودك زمين را به گريه مي نشاند و آسمان را به ضجه. آخر اين دنيايي كه را ثروتمندان ساخته بودند به او چه مربوط كه بايد بميرد؟ ه....ر 12 .... ثانيه ...
ان جي او هاي كمتر از انگشتان يك دست
ميهماني تلخ ديروز پارك لاله به ميزباني " جمعيت دفاع از كودكان كار و خيابان" و " جمعيت دفاع شايسته از كودكان" و چند "ان جي او" ديگر برگزار شد.
امير حسين ميربهادري عضو شوراي هماهنگي جمعيت دفاع از كودكان كار و خيابان در دوندگي ميزباني سر مي كند. صورت ريز نقش اش اما به هر حال كه باشد به ديدن هر يك از كودكان كار و خيابان پر از خنده اي مهربان مي شود. او تعداد "ان جي او" هايي را كه در اين حوزه فعاليت مي كنند كمتر از انگشتان يك دست مي داند.
فعاليت آنها حول كارهاي پروژه اي، سواد آموزي كودكان كار، آموزش مهارت هاي زندگي، تعليم فنون و كليدهاي ارتباط جمعي است.
ميربهادري در باره فعاليت هاي حقوقي در سطوح دولتي و رايزني هاي نيروهاي غير دولتي با دولت مي گويد:" از همان ابتدا ما چانه زني با دولت و نهادهاي ذي ربط مثل بهزيستي و شهرداري و هر ارگان متولي مثل شوراي شهر را شروع كرده ايم و تا به امروز هم ادامه داده ايم. اما نتيجه تمام اين مذاكرات ارائه طرح هاي بود كه هيچ گاه پا به عرصه عمل نگذاشتند".
خيل كودكان كار و جوانان بيكار
موهاي بلند و جو گندمي اش در نسيم پاييزي تاب مي خورد. " عمو خياط" عموي افتخاري تمام كودكان كار است.
"علي صداقتي خياط" يكي از مهربان ترين عموهاي اين كودكان ايستاده در حاشيه مراسم و كودكان هم انگار انتظار آغوش او را داشته باشند، كنار او به خنده هايي كودكانه پرسه مي زنند.
"خياط" وقتي حرف كودكان را مي زند انگار حرف دنياي تيره اي را مي زند كه تمام شهر فراموشش كرده. مي گويد:" وضع اين كودكان غير قابل تصورتر از آن چيزي است كه مي خوانيم و مي نويسيم. اين كودكان در كارگاه هاي زير زميني براي ناچيزترين دستمزدها كار مي كنند. كمترين حقوق ها را مي گيرند و تحت بيشترين استثمار هستند. تمام اين كودكان رنگ پوست شان زرد است. بيماري هاي حادي دارند. بيشتر آنها حتي نور كافي هم دريافت نمي كنند. اين شرايط براي يك كودك غير فابل تصور است. به ويژه براي كودكاني كه تازه مهاجرت كرده اند.يعني كودكاني فقيرتر و كودك تر".
خياط درباره امكانات قانوني موجود براي نجات كودكان كار مي گويد:" ما هيچ قانون قابل استنادي براي حمايت از اين بچه ها نداريم. اما حداقل اتفاقي كه در اين سال ها افتاد و باعث حمايت از اين بچه ها شد، ايجاد حساسيت عمومي در مردم بود. با اين وجود اين كودكان هنوز در كوره پز خانه ها و كارگاه ها كودكي خود را خرج مي كنند. در كنار اينهمه كودك كار كه تخمين من حداقل 300 هزار نفر است، اين همه جوان بيكار داريم. حالا سئوال اين است كه چرا در مقابل اينهمه كودك كار جوان بيكار داريم؟ اين تناقض چه دليلي دارد جز استثمار راحت كودك."
خياط در مورد منع قانوني موجود در قانون كار براي اشتغال كودكان مي گويد:" نمود بارز نتيجه اين قانون را در بازار داشتيم. كودك كار را ديگر در بازار نمي بينيم اما اين كودكان به حاشيه بازار و خيابان مولوي و ناصرخسرو كشيده شده اند كه به مراتب خطرناك تر از خود بازار است.
سازمان تامين اجتماعي با بودجه و درآمدي كه دارد به راحتي مي تواند اين كودكان را تحت پوشش خود بگيرد. يعني با اختصاص يك درصد از درآمد خودمي تواند اين كودكان را به مرز حداقل ها برساند".
نقد نابرابري
هنوز ساعت را نگاه مي كني و 12 ثانيه ها مي شماري؟ " هر ثانيه 12 كودك در دنيا مي ميرد" اين شعار روي پلاكارد اعضاي نشريه دانشجويي دانشگاه و مردم بود. پريسا نصر آبادي مدير مسئول اين نشريه با اين شعار ايستاده در حاشيه مراسم. او مي گويد:" خط مشي ما نقد هرگونه نابرابري و نظام سلطه گر است و چون حقوق كودك هم جزو عرصه هايي است كه نشريه ما روي آن مانور مي دهد و از طرفي چون بيشتر كادر آن عضو "ان جي او" هاي فعال در عرصه حقوق كودك هستند، در برگزاري اين مراسم همكاري كرديم. به نظر ما آنچه در مورد كودكان كار قاطعيت دارد استثمار اين كودكان در نظام سرمايه است. نظام سلطه گري كه كوچك ترين اعضاي زمين را تحت استثمار خود گرفته است."
سرشاري سود در دستان لاغر
... بگذار كمي شادي كنم / كودكي يعني كه بازي / كودكي يعني كه خنده / كودكي يعني كه شادي / غول سرمايه ولي كور و كر است / دست من ! لاغر نحيف / كور چشم، چشم طمع بر دست لاغر دوخته ست / سود را در دست لاغر ديده است
اين صداي عبدالله وطن خواه بود كه شعرش مبارك باد آخر روز كودك شد.
حالا چشم از آسمان بردار. تا اين گزارش را تمام كني چند 12 ثانيه گذشته؟
دارم فكر مي كنم به ترانه. به آوازهاي دورترين سرزمين ها. به مادرانگي اي كه از من گريخت. دارم خيال مي كنم همه آن كودكي هايي را كه از تلخي زهر مارند و من ياد گرفته ام انگار كام شيرين كنم با آن همه تلخ.
دارم خيال مي كنم خودم را و زندگي ديوانه وارم را مي چرخم در ميان عكس هايي كه توي مغزم قاب گرفته ام و هر كدام شان را كوبيده ام يك كنج اش... وه چقدر عكس دارم من از اين سال هاي بيهوده و رفته.
تنهايي. تنهايي. تنهايي ... تو تنهايي
اين صداي يكي از عكس هاي قديمي بود فكر مي كنم. كنج ديوار آجري قرمز با صورت گرد و لب هايي كه گريه دارند و چشم هايي كه انگار مي خواهند به سربازي نگاه كنند كه حكم تير دارد. يك ساله است آن عكس.
دارم تو دلم آواز مي خوانم. با صداي نكره و گوش خراش. خراش خراش خراش. خراش خراش هم كه شده باشي چه مي كند اين آواز.
دلم دارد مي ميرد. دارم جان مي دهم انگار از روزي كه كسي پشت خط ها نعره مي زد تا فرمان داده باشد كه خودم را بكشم. سنگسار كنم خودم را. سنگ سار.... فحش سار ... نعره سار ... سكته سار ... .
من كه گفته بودم اين مي كنم.
چم شده يه هواكي؟
نه يكهو نبوده.
چقدر آن يك جفت كفش پلاستيكي قرمز را دوست دارم در " لاكپشت ها پرواز مي كنند". چه فرقي مي كرد اصلا آن كودك يك ساله باشد يا نه؟
چه قصه طولاني عبثي است اينكه با خودت فكر كني از ميان ميلياردها اسپرم و تخمك يكي شده تو. حالا كه چه؟ كه چه اين واگويه هاي ابلهانه در اين كنج از خانه اي ديوارهايش مي گويد: بخواب.
دوست نداشتم باور كنم. دلم مي خواست لذت ببرم از خيام شدن. دلم مي خواست مادر مي شدم براي كه كودكي سُرخورد توي چاله ي توالت با آن تن شفاف اش و چشم هاي زيادي بزرگ اش. دستم را كشيدم روي چشم هايش و نمي دانم، يادم نيست از درد بود يا هر چيز ديگر،زار مي زدم توي دلم كه كسي ندانسته باشد چقدر تنهاتر شدم وفتي به چشم هاي مرده اش نگاه مي كردم كه مي خواستم نباشد و تنهاتر مي شدم كه هيچ كس من را نمي خواست با او و بعد .... چشم هاي او زيادي بزرگ بود. چشم هايش براي زمين بزرگ بود. حالا بعد اينهمه سال و ماه چه ربطي دارد بگردم توي بطن خالي و پر خون ام دنبال رد كودكي كه كودك نشده بود، جانور كه بود رفت بين انبوه گه و شاش ما آدم ها كه از ميان ميليارد ها اسپرم ...
كاش مانده بود.
چرا دلم براي همه رفته ها تنگ شده؟ و درست سه روز و سه شب است آن جانور شفاف رهايم نمي كند؟ چرا مادرم مرا نفرستاده بود روزي ميان همان ان و گه ها؟ ... عاشق بود و لابد با خودش خيال مي كرد ...
-اسم اش را اگر پسر بود مي گذاريم " كارن" و اگر دختر. ...
-اسم اش را گذاشته اند الناز. ...
كه يعني من قرار بود ناز ايلي باشم كه پدر جنون سرزده را آيين قبيله اش خواست و هيچ كس انگار تن نداد به فرمان اش جز من ميراث دار شدم آنهمه بي همه زنده بودن را.
دارم فكر مي كنم به ترانه.چرا يادم نمي آيد ادامه اين ترانه ... " من همون پرنده بالاي دارم منو بپا / من پر ترانه دارم منو بپا / داري مي خندي به من كه بي چراغ ام / ..."
عكس هاي من كجاست؟ كودكي هاي من كي بزرگ شدند. دارم جان مي دهم . من كودكي نكرده بودم هنوز ...
دارم جان مي دهم از شبي كه روسپي خطابم كرده اند. هاله كبودي از هم خوابگي هاي بي حساب دارد سايه به سايه دنبالم مي كند و من دارم پشت سايه ها جان مي دهم. دارم فرار مي كنم. خودم را، گوش هايم را كر مي كنم . خر مي كنم. كور مي كنم چشم هايي را كه انگار چشمِ ترس دوخته به سرباز ... دست هايم را مي چرخانم... "چنگ مي زنم به در و ديوار وthe wall مي رقصم". چنگ مي زنم به هوا ... بوي الكل توي مغزم مي چرخد و روي قاب عكس ها رد هرزه مي زند. چنگ مي زنم به ديوار و عق مي زنم روي سراميك هاي سفيد. خون .. چنگ مي زنم و دست هاي كوچك اش "مثل دست بچه موشي كه پدر توي قوطي كبريت برايم آورد"... دست كوچك شفاف اش را آورد روي دستم و درست روي رگ هاي دستم انگشت اش را لغزاند... زل زد توي چشم هام با آن چشم هاي زيادي بزرگ اش و دهان بي شكل اش كه يك چاك بزرگ بود روي سر زشت اش، چاك دهان اش را باز كرد ... هنوز نفهميدم لب هايش مثل لب هاي من مي شد يا نه ... باز كرد دهان اش ... با من بيا!
چرا كفش هاي من جفت نمي شود پاي يك پرتگاه ... چرا تمام نمي شود اين عكس ها. اين ديوارها ... ديوارهايي كه انگار براي يك ميليون عكس ديگر جا دارند. دارم تمام مي كنم اين خيام خُم نشينم را انگار.
اين سايه دنبال من چه مي خواهد؟ آن جان شفاف چرا بعد اين همه سال سر درآورده از ميان انبوه كثافت؟ اين عكس ها؟ ديوارها چرا انقدر بلند، چرا اينهمه بي پايان شده اند؟ اين ترانه لعنتي آخرش چه بود: من همون پرنده بالاي دارم ....
اسم اش را اگر پسر بود ... نفرين همه جانورهاي ميان گه رفته نصيب من كه به نام اش هم فكر نكرده بودم. چرا ندارم اش. همه مادرانگي ام را ريختم براي سال هاي كه امروز سايه هاي كبود را دنبال ام گسيل مي كند . چه سردم است در اين نيمه مهر ماه.دست هاي من چرا گرم نمي شود. چرا ول ام نمي كني جانور بي نام؟ چرا مچاله شدن ها تمام نمي شود؟ خودم را چند بار بايد تنهايي اتو كنم؟ سوختم كه. خودم را چند بار قرار است قي كنم روي زمين؟ خودم را چند بار ديگر نوازش كنم؟ چندبار ديگر بايد همه چيز را رها كنم و سرم را بگيرم بالا كه " جهان ارث بابامه / خيابوناش/ آدماش / ..." گريه هاش گريه هاش گريه هاش.
" من مي خوام برگردم به كودكي" من مي خوام برگردم عقب تر و بزنم روي دست آن حسين پناهي ديوانه. من مي خوام برگردم توي دل مادرم. برگردم تا از يه بستر داغ بشمرم تا 63 روز. تا وقتي چشم هام براي زمين بزرگ باشد ، تا لب هام چاك صورتم باشد ، تا دست هام مثل دست هاي بچه موشي باشند كه توي جعبه كبريت بود، تا سُر بخورم با پوست شفافم از تني كه بوي خون مي داد و گلويي كه از زور استفراغ زخم بود، تا جونور شفافي بشم توي دست ها مادرم كه نمي دونست بايد چيكارم كنه و سُر بخورم توي چاله توالت ... برگردم به شيشه شدن ...
ادامه اون ترانه رو هم بی خیال. گور پدر هر چي پرنده كه بالاي دارن، من می خوام برگردم ...
از دیروز عصر تا همین حالا پکرم به خاطر این مصاحبه.
قصه از اونجایی شروع شد که صبح یک ساعت ناله و شیون کردم که بابا خسته شدم از مجلس خبرگان و انتخابات و ائتلاف اصلاح طلبان و مصاحبه با یه مشت بی سواد به اصطلاح سیاسی. ناله ها جواب داد و بالاخره قرار شد در باره آخرین موضع گیری بوش در مورد مردم ایران با فریبرز رئیس دانا مصاحبه بگیرم. خیلی مسخره بود که از زور انباشت عقده با هر سوسیال ای که از دهن اش در می اومد من بشکن می زدم. مثل روزهایی که سخنرانی می کرد پر شور و حرارت حرف می زد و من چه حالی می کردم وقتی فضاحت بوش و آمریکا رو داد می زد. وقتی از تجربه عراق می گفت و خسارت های جنگی که قابل قیاس با جنایات خود صدام نبود.
انقدر حال کرده بودم که ادامه برای ادامه گفتگو موضوع دیدارهای کاسترو و چاوز با احمدی نژاد رو هم پیش کشیدم. تنها بحثی که مجبور شدم بخشی از اون رو کاملا حذف کنم. ولی تصمیم داشتم این بخش از مصاحبه رو اینجا بیارم. اتفاقا به دلیل ملاقات اخیر احمدی نژاد با کاسترو و چاوز که اون روزها هنوز ادامه داشت این بخش از مصاحبه در لید آمد و تیتر هم با همین موضوع خورد.
عین جمله رئیس دانا در مورد این لاس زدن های جهانی این سه کشور این بود:" به نظر من دولت ونزوئلا یک دولت کاملا دموکراتیک است و اصلا نمی توانیم به سوسیالیست بودن چاوز شک کنیم. حالا سوسیالیسم چاوز یک سوسیالیسم ونزوئلایی بر پایه همان سنت ها و آداب و مذاهب و فرهنگ ونزوئلاست. در مورد سیاست خارجی این کشور هم باید گفت که به هر حال روابط بین الملل چیزی فراتر از ایده الوژی افراد است و چون سیاست کلان این کشور موضع ضد آمریکایی آن است طبیعی است که با کشورهایی که سویه ضد امپریالیستی دارند، متحد شود. در مورد کوبا هم همینطور ..."
اما جایی که لاجرم حذف شد و طبیعی هم بود که نه تنها در آفتاب که در هر رسانه دولتی داخلی حذف شود:" اما ای کاش زمانی که چاوز با این درجه از چاپلوسی در کنار احمدی نژاد می ایستاد کسی به او می گفت که زمانی که تو هنوز در سرباز خانه بودی و سوسیالیست هم نبودی در این سرزمین که در هر یک وجب اش یک خورشید خوابیده؛ اینجا، در ایران سوسیالیست ها و آزادی خواهان را تیر باران می کردند. ای کاش کسی خاوران را نشان چاوز می داد و او لااقل به احترام سوسیالیست های ایرانی که صد سال است زندان و شکنجه و اعدام را در مبارزه خود دیده اند؛ برای یک بار کلاه از سر برمی داشت."
این تنها بخشی از این گفت و گوی تلفنی بود که حذف شد.
اما رئیس دانا با تکرار بندهایی که در مصاحبه هم دقیقا آمده بود و فاکت هایی بود از سوسیالیست نبودن دولت و سیاست های احمدی نژاد می گفت که اولا نگفته چاوز سوسیالیست است!!!!! و گفته های او را مبنی بر تغییرات قوانین کار به نفع کارفرمایان و سفره اندازی های شهرستانی و ... را هم حذف کرده و به این ترتیب مفاهیم را تغییر داده ام.
می گفت بعد از این مصاحبه چه تماس هایی که نداشته و چه ها که نشنیده و به همین خاطر هم مصاحبه ای خواهد کرد و با اعلام اینکه من با غرض این کار را کرده ام و مصاحبه سراسر کذب است جبران خسارت آبروی می کند که من به تنهایی آن را برباد دادم.
خیالی هم نباید باشد. در نهایت دست من هم به جایی بند نیست. مصاحبه همان بود که خواندید و رئیس دانا هم بارها در آن تاکید کرد که دولت ونزوئلا یک دولت سوسیالیستی است.
قبل از این قضیه اعصاب له کن با زرافشان هم در روز آخر مرخصی اش در این باره صحبت کردم. البته نه یک صحبت مفصل . فقط در این حد که رئیس دانا این را گفته و زرافشان نظرش این بود که اتفاقا چاوز سوسیالیست نیست چون اصل و هدف در سوسیالیسم مردم هستند و زمانی که فراموش شوند چیزی از یک دولت سوسیالیست نمی ماند.
این پست به هر حال دست و پا زدن بیهوده ای است، تنها برای توضیحی که به درد کسی هم شاید نخورد و خود رئیس دانا هم نخوانداش. فقط نخواستم ساکت بشینم در مقابل مردی که پیش از مصاحبه رفیق خطابم می کنم و می گوید اگر طلاق من و هژیر به او مربوط نباشد اما خوشبختی رفقایش برایش مهم است و یک روز بعد که زنگ می زند برای داد و بیداد و کنسل کردن یک مصاحبه دیگر برای سایت کمپین، خانم انصاری خطابم می کند و با طعنه از همکاری من با آفتاب و مجمع تشخیص مصلحت یادی می کند.
رفاقت اش را فراموش نمی کنم.