تبليغاتX
زنانه
زنده باد اوریانای وطنی ما
این یادداشت امروز "نوشابه امیری" است در روزآنلاین.

جسور و بی هراس خبرنگاری که آواره اش کرده اند تا ما بی "اوریانا" ی وطنی مانده باشیم.

به بهانه مرگ اوريانا فالاچي

از همه جهان به سوي تو

 

 

 

نوشابه اميري

noshabehamiri@yahoo.com

۲۹ شهریور ۱۳۸۵

 

اوريانا فالاچي مرد. در جايي که دوست داشت، در کنارآنان که مي خواست، و آن گونه که خود طرحش را ريخته بود.

 

زني که ما روزگاري با شنيدن نامش به رويا فرو مي رفتيم؛ خود را در جايگاه او معنا مي کرديم و با او روزنامه نگاري را عاشق شديم. کسي که مي توانست چشم در چشم شاه ايران بدوزد و از ديکتاتور و زندانيان سياسي اش بگويد؛ با ژنرال جياپ، مجادله آزادي کند؛ در زدو خوردهاي مکزيک، پا به پاي شورشيان بدود و در ويتنام، کوله بر دوش در سنگر سربازان، "زندگي، جنگ و ديگر هيچ" را تجربه کند؛ بي آنکه حمايت ارتشي تا بن دندان مسلح را در پس داشته باشد. هم او که رژي دبره را در زنداني دور دست يافت و با وي به سخن نشست، و هم آنکه "آخرين مرد" حکومت سرهنگ ها را در يونان يافت و بدو عاشق شد....

 

زني با چشماني نافذ، کلامي دلنشين، و بليطي هميشگي براي رفتن. کسي که بر هيچ خاکي غنودن نمي توانست؛ کسي که ترس را نمي شناخت و آمده بود تا سخنگوي عصرخود باشد: عصر آزادي.

 

و ما، بي خبر از واقعيت هاي تلخ سرزميني که آزادي در آن تاب به بار نشستن نداشت، خود را در خيال به جامه او مي آراستيم، صراحت کلام او را، طوطي وار تمرين مي کرديم و به روزي مي انديشيديم که اوريانا فالاچي، ديگر"يکي" نباشد. دلمان غنج مي زد وقتي کسي مي گفت: "اوريانا فالاچي ايران". آن هم وقتي که هنوز به هيچ ديکتاتوري نگفته بوديم: آيا حاضريد به يک رفراندوم آزاد تن دهيد؟ و از هيچ سربازي نپرسيده بوديم: چرا مي جنگي؟ ....فراتر: وقتي که هنوز هيچ ديکتاتوري، ، چه دروني و چه بيروني ها را به چالش نخوانده بوديم.

 

ما به دورها مي انديشيديم، جايي دور از ميهن مان. به ديکتاتورهاي غيرخانگي، به سربازان آمريکايي، به زندانيان کمونيست يوناني، به ... و شايد درست از آن رو که در ناخودآگاه مان مي دانستيم خاک ما تاب پرسش آزادي را ندارد. و بيشتر: خود پرسيدن از آزادي را نمي دانستيم.

 

براي ما اوريانا، روزنامه نگاري بود که تنها قطب نماي زندگيش، "رسالت روزنامه نگاري" بود. رسالتي که داشتنش را "مجوز" نياز نبود. کسي که براي روزنامه هايي کار مي کرد که مجوزشان لغو نمي شد؛ مجوزي نداشتند که کسي بتواند آن را لغو کند. با سردبيراني کار مي کرد که در ترس زندگي نمي کردند؛ سردبيراني که فقط براي "ماندن" نيامده بودند؛ سردبيراني که تيتر اول روزنامه شان را خود انتخاب مي کردند، و همچنين اينکه چه کساني را به کار بگيرند يا نگيرند؛ همان ها که اوريانا را به کارگرفته بودند، تا به ديکتاتورها بتازد و بر جنگ خرده گيرد.

 

آري، اوريانا چنين بود، و روزنامه نگاري او نيز چنين. هم پرسيدن بلد بود و هم نهراسيدن.و بدينسان سال هاي سال، ما در برابر روزنامه نگار مي نوشتيم: اوريانا فالاچي. و تمام به اين اميد که روزگاري در برابر اين کلمه، نام ما نيز بنويسند.

 

اما تازيانه زندگي، نه از آن اميد چيزي باقي گذاشت، نه از آن صاحب اميد."اوريانا"ي ما به راه ديگر رفت. آنقدر که رودرروي خويش نيز بايستاد؛ و در صف آنان که روزگاري در مقابل شان بود. و بيشتر: ما ياد گرفتيم که مشق آزادي را بايد خود بنويسيم، بيفتيم و دوباره برخيزيم؛ به دورها نگاه نکنيم؛ جنگل از درخت غافل مان نکند... وباز هم بيش تر: تا ديکتاتور درون را به چالش نکشيده ايم، به زير کشيدن ديکتاتور برون چاره ساز نيست.

 

"اوريانا"ي ما اما با رفتنش نيز درس آخر داد: از آن خاکيم که از آن مي آييم. پس، يک روز، از "همه جهان به سوي تو مي آييم."

 

خارج از پست:  خانواده های سه زن اعدامی: کبری رحمانپور- نازنین فاتحی و فاطمه حقیقت پژوه با انتشار فراخوانی از مردم خواسته اند که همراه آنها در روز ۲ مهر ساعت ۵ بعد ازظهر در مقابل دفتر سازمان ملل اعتراض خود را به حکم اعدام اعلام کنند. آنها نا امیدانه عکس های عزیزان اعدامی خود را با خود همراه خواهند برد.

لینک خبر در پیوندهای روزانه آمده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 13:44 توسط الناز انصاری |

توقیف رسانه ها و دردی که مال مردم نیست

بالاخره کاسه صبر دولت احمدی نژاد در برخورد با رسانه ها لبریز شد و تیغ در لفافه پیچیده ی "مهروزی" پیچیده اش را بیرون کشید.

دولتی که با پیشه ی اندکی صبوری و سیاستی شگفت بی آنکه هزینه های گزاف

توقیف رسانه ها را دهد؛آنچنان فضای اختناقی ایجاد کرده بود که اساسا بود و نبود رسانه ها به هیچ می مانست.

دولتی صبور در قیاس با دولت پیش که توقیف فله ای نشریات را در کارنامه خود داشت،‌پیش از این تنها یک توقیف داشت و آن روزنامه ارگان خود "ایران" بود.

همزمان با توقیف روزنامه شرق خبر توقیف ماهنامه تحلیلی "نامه" نیز انتشار یافت. "نامه" البته یک هفته پیش از شرق زخم مهرورزانه را خورده بود و صدایش در نیامده بود به امید مرحمی. مرحم قرار بود توضیح این باشد که شعر غزل بانوی ایران که 7 ماه پیش انتشار یافته بود، ترک سوار انقلاب را به سخره نگرفته، یا این شعر گزینه ای بود در آخرین لحظه از کتابی که یکسال پیش از آن با مجوز اداره ارشاد چاپ شد و ... .

خب! چشم تیزبینی که از میان کوهی از گوناگونی مطالب تئوریک در صفحاتی که میان نواندیشان دینی، زنان، دانشجویان، کارگران و ... تقسیم شده بود یکی همین شعر را یافته ؛ مرحمی هم نمی بایست به آستین داشته باشد.

توقیف شرق هم به بهانه ای چنین بود.یکی مهره شطرنج الاغ با هاله ای از نور گرداگرد سرش.جالب اینکه خبر هاله ی نور احمدی نژاد خیلی پیش از اینها تکذیب شده بود.حالا چرا به خود می گیرند هر شوخی هاله دار و هولوکاست دار و نفت سر سفره دار و ... را بماند.

دو نشریه دیگر در همان جلسه کمسیون نظارت بر مطبوعات داخلی به خاموشی رفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 15:50 توسط الناز انصاری |

نجاتم دهيد!

 

 

من از مرگ و طناب دار وحشت دارم 

 

من يک انسان از تبار شما هستم. نميخواهم بميرم. اما الان جسم بي روحي هستم که ترس طناب دار، خنده وشادي را از يادم برده است. خيليها به من ميگويند که تو اينهمه معروف هستيد، هنوز در زندان هستي؟ از زندان سختتر به همه آنها بگوييد من دوباره در يک قدمي مرگ ايستاده ام. من مثل همه شما از مردن ميترسم. کمکم کنيد تا اين آخرين نامه من نباشد.

 

همنوعان، انسان دوستان!

پدر و مادر عزيزم و برادر معلولم که خيلي نگران من هستند، هميشه دلشان به حمايتهاي شما گرم بوده است. من خيلي وقتها با خودم فکر ميکنم، کاش زندگيم طور ديگري پيش ميرفت. کاش ميتوانستم، درسهاي پيش دانشگاهي را تمام کنم. کاش مجبور نميشدم کار کنم و به مستخدمي خانواده شوهرم در بيايم. کاش به حد جنون نرسيده بودم. ولي من خيلي عذاب کشيدم و خيلي اذيت شدم. من واقعا قرباني هستم. و الان همين قرباني را ميبرند تا  با طناب دار اعدام کنند. اين سرنوشت لايق من نبوده و نيست.

 

من در اين روزهاي وحشت و ترس، دوباره دست ياري به سوي شما دراز ميکنم. از همه مطبوعات و رسانه ها و همه مردمي که از من حمايت کرده و گفته اند کبرا نبايد اعدام شود تشکر ميکنم. اينبار شايد براي آخرين بارميخواهم، آخرين اقدامات لازم را بکنيد تا واقعا اعدام نشوم و شايد آزاد شوم. من آزادي را دوست دارم. در روياهايم به آزاد شدن و زندگي خوب بعد از آن فکر ميکنم.

من به اندازه کافي رنج کشيده ام، کمک کنيد تا کابوس وحشتناکي که خيلي وقتها در خواب ديده و از ترس جيغ زده و از خواب پريده ام، عملي نشود. کمک کنيد از مرگ نجات يابم. هر چه ميتوانيد بکنيد، وقت تنگ است و روزها از پي هم سپري ميشود و هر تيک تيک ساعت، براي من صداي نزديک شدن طناب دار است. لطفا کمکم کنيد! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم. من از طناب دار و جرثقيل نفرت دارم. من ميخواهم زنده بمانم. تمام راههاي ديگر به روي من بسته است. کسي به داد من نميرسد. تنها اميدم به مردم و همنوعانم است. دلم ميخواهم پدر و مادرم را بغل کنم.

 در پايان از زحمات خانواده ام و همه کساني که براي نجات من تلاش ميکنند متشکرم.

 

کبرا رحمانپور از زندان اوين

شهريور ۱۳۸۵

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 12:40 توسط الناز انصاری |

تراژدی زنانه کبری
شمارش معکوس برای مرگ کبری رحمانپور از نیمروز گذشته شروع شده است.

دیروز هاشمی شاهرودی از نهایت اختیارات خود استفاده کرد و پرونده رحمانپور را برای بار آخر به شورای حل اختلاف فرستاد تا حداکثر تا آخر همین ماه کبری از مرگ نجات یابد.

خرمشاهی این را فرصت اندکی می داند و نامیدانه به انتظار معجزه است.خبر را بخوانید

اتفاقا مرگ شوم کبری درست در کنار فعالیت کمپین تغییر قوانین چه پازل عجیبی را پر می کند.

این نقش قوانینی است که نه تنها همگام جامعه نیست که حتی بسیار عقب تر از آن مانده. وکیلی از حل ماجرا چنان عاجز مانده که از رسانه ها و فعالان حقوق بشری می خواهد کاری کنند. چون او دیگر به آخر خط رسیده.رئیس همان قوه قضائیه ای که پرونده فمنیست ها را به محاکمه می نشیند امروز صراحتا می خواهد زنان و فعالان اجتماعی کاری بکنند و قاضی پرونده حکم مرگ را که صادر می کند اشک می ریزد و پنهانی اشک هایش را پاک می کند تا خبرنگارها ترحم دادگاه را ندیده باشند.

اینجا دیگر نه تنها قانون بسیار عقب تر از افکار عمومی ملیون ها ایرانی ای که مرگ کبری را نمی خواهند لمیده که حتی خیلی دورتر از قضات و ریاست قوه قضائیه ای است که همه ما محکومان همیشه آنیم.

حقیقت این است که تلاش های داخلی و خارجی هزاران انسان و سازمان نتوانست حکم آن قاضی گریان را تغییر دهد و این یعنی رسالت سنگینی که کمپینی ها از فردای روز ۱ میلیون امضا به دوش خواهند کشید.

راستی بدم نمی آید امروز از عماد الدین  باقی و خاتمی و هزار اصلاح طلب مسلمان و نمایندگان فقه پویا بپرسم که آیا از این راه دور می بینند که قوانین ۱۴۰۰ ساله شان کجا خوابیده.

آیا می بینند زندگی زنانی را که باید فاصله سنی ۵۰ سال را نادید بگیرند تا مبادا ثروت باد آورده ی هم خوابگی ای اینچنین را به زخم خانه هایشان مرحم کنند.

آیا می بینند آن چارچوب مقدس خانواده ای را که زنی می تواند زنی دیگر را در آن تبدیل به جنازه ای بی جان کند و تنی تا تاسال ها بعد  معلق میان مرگ و هستی با طنابی که بالای سرش می چرخد زنده بماند.

تمام آن بهشت زیر پا داشته ها هستند که امروز مرگ پیرزنی را به تاوان خواهی برخواسته اند.(سیاه علیه سیاه- زن علیه زن)

تراژدی کبری رحمانپور قصه ای به غایت زنانه است. پرونده ای زنانه  گره خورده در هزار گره. گره ها به هم می رسند درست آنجایی که پسر خانواده ی مقدس یعنی آن پیرمرد ۷۰ ساله ایستاده.

مادری مثله شد. دخترکی جوان جوانی اش را به بوی خون آغشت که تا روز مرگ فراموش نکند بوی گس و رنگ کهنه ی سرخ خون را. دو زن دیگر ایستادند بر مسند قدرتی که به آنها اختیار می داد شرافتمندانه جان را از زنی دیگر  دریغ کنند. مردان همین پرونده راضی به رضایت اتند.

چرا زنان شاکیان سنگ شده این پرونده اند؟

 

هی ... بهشتی که زیر پای مادرانی! مرا توی بهشت راه نمی دهند. اما تو مراقب خودت باش. می خواهیم از آن بالا بیاوریمت اینجا.بهشت هم تا به حال پر شده از اینهمه زنی که لاجرم مادر هم بوده اند.پس بیا پایین که بی مصرف شده ای.

جهان دیگری داریم می سازیم.چشم از آسمان برداشته ایم. روی زمین می سازیم ات و دیگر مادری آنچنان موهبت مقدسی نیست که رنج سالیان را به خاطراش تاب آریم.

بهشت زیر پای همه ماست اگر زمین مان دادگر باشد و جهان مان جهانی دگر.بگذار در آن بهشت همه با هم باشیم. لذت زیستن در دنیا را دریغ مان کرده اید اینهمه سال به وعده بهشت؟ من نمی آیم در آن بهشتی که مرد نداشته باشد. پدرهای جهنمی نام شان را توی لیست ۱ میلون تایی می کارند که با هم در بهشت مان سیب بچینیم و با هم گاز بزنیم سیب های ممنوعه را.بهشت مادران هم مال همان کتاب های مقدس!من یکی پا به بهشتی نمی گذارم که تو ساخته ای.

به هوش باش که ما به کار ساختن بهشتی دیگریم و جهانی دگر.

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 14:58 توسط الناز انصاری |

خاوران منتظر است
 و...خاک ...خاک پذیرنده....نه این خاک بشارت هیچ آرامشی نبود.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 1:31 توسط الناز انصاری |

کمپین برای جمع آوری یک ملیون امضا آغاز به کار کرد.

 

ایمیل ام را باز می کنم. مریم با سابجکت فوری فوری دو ایمیل فرستاده. همین طور سوسن . این یعنی یک خبر بد.

خبر بد را باز می کنم: به دستور اماکن برنامه امروز لغو شده است. بچه های از ساعت 3 آنجا ....

دیر رسیده ام دفتر. تمنا می کنم ساده ترین سوژه ممکن را رئیس اخمالو به من بدهد تا ساعت 3 شر آن چهار خبر کذایی را بکنم و برم. سوژه تبدیل به معضلی می شود که تا ساعت 3 و نیم تمام نمی شود. بالاخره به همان دو خبر رضایت می دهم و ....

تاکسی تلفنی نیست. میدان ولیعصر داغ و شلوغ‌، مثل همیشه. بالاخره بهانه پیدا کردم برای وسوسه ای قدیمی. می پرم ترک موتور. واااااااااااااااای. معرکه بود. خیلی با مزه بود. دم دستی ترین تجربه هر مردی و حتی هر پسر بچه ای برای من چه بکر بود و شیرین.

گاز می داد و  من انقدر دلم می خواست جیغ بکشم که نگو.

کف پای راستم داغ شد. راننده من داشت با صدای بلند  نقادی می کرد:" به خدا من نمی فهمم این چه مملکتی شده. دخترها کار می کنند. سوار ترک موتور می شوند. خب حتما کار داری که سوار شدی. ولی من به خاطر این ناراحتم که مردها چرا انقدر بی غیرت شدند. چرا مردا انقدر کار نمی کنن که زنهای ( با شخصیتی!!!!!!!) مثل تو مجبور نباشن به خاطر یه لقمه نون تن به آب و آتیش بزن"

کف پایم داغ تر شد. پایم  را گذاشته بودم روی اگزوز. کف کفش ام ذوب شده بود. صدایم رو در نیاوردم.

اون هم داشت برای خودش آواز می خوند و بعد می گفت پول ، پول، فقط به خاطر پول مجبورم. زن که هیچی خود خامنه ای هم که بیاد می گم 2 و نیم کرایه ات رو بده ببرم .

... خوشا فریاد زیر آب .... لابد من هم گوگوش بودم.

رسیدیم.

بچه ها نشسته بودند روبروی در ورودی جایی که قرار بود سمینار برگزار شود. نوشین و محبوب و منصوره و سوسن و هما  رفته بودند کلانتری برای لابی.

محبوب از کلانتری زنگ می زند. کلی می خندیم. شماره کلانتری دوباره می افتد. نوشین و منصوره رفته اند برای چانه زنی . بچه کم کم جمع می شوند . خبری نیست. نه مامور لباس شخصی نه نیروی انتظامی. بچه های لابی گر آمدند. بابک احمدی هم از سخنرانانی است که خیلی زود رسیده و سر پا مانده و منتظر . نوشین:" می گن شما این سمینار را نگذارید خودمان دو روز دیگه بهتون سالن می دیم." نوشین هم گفته خودمان که شل نیستیم. سالن گرفتیم ، بگذارید کارمان را بکنیم.

خلاصه برنامه مالید. جمعیت زیادتر می شود و میهمان ها هم می آیند. شیرین عبادی می آید  و دورش زود شلوغ می شود.بچه ها همان جا تصمیم می گیرند طبق برنامه آغاز به کار کمپین را اعلام کنند.

اولین امضاها جمع می شود. اولین اسامی نوشته شدند تا کی و کجا امضا 1 میلیونوم نوشته شود.

می دانم دور نیست ، می دانم دیر نیست.

رئیس دانا، زرافشان و هما خانوم ، بابک احمدی، فرهاد آئیش ، فرزانه طاهری؛ همه بچه های مرکز فرهنگی و کلی از بچه های شهرستانها اومده بودن. مهمون ها خیلی زیاد بودن که حالا تو وبلاگ های دیگه می بینید. چون من امضا جمع می کردم خیلی حواسم نبود که اومده و کی نیومده.

1 ملیون امضا دور نیست. موتورسواری هم خیلی حال می ده.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 20:2 توسط الناز انصاری |

روسپی گری یا تن فروشی ... مسئله این است
  پرونده ویژه این شماره زنستان در مورد روسپی گری است.

 اما به نظر من ما چاره ای نداریم جز اینکه تن فروش را جدای از روسپی بنگریم.

روسپی کودک ناخلف شرایط فرهنگی و ساختار اجتماعی است و تن فروش زاده نابرابری های طبقاتی.

روسپیان تعداد زیادی از خود ماییم.این را به مثابه توهینی به خود قلمداد نکنیم. به نظر من روسپی با تن فروش یک تفاوت عمده دارد. یکی به دنبال پول است و دیگری در جستجوی عشق یا عاطفه یا حمایت یا حتی به دنبال کشف یک جواب.

از کلمات نترسیم.سکسولوژیستی می گفت در ادبیات کهن "جان ده" کاربرد امروز "جنده" را داشته.

منظور من از روسپی آن بار منفی موجود در واژه نیست. ما با این کلمه از واقعیت های زیادی فرار می کنیم. ازواقعیت مردان و زنان متعهد و با اخلاق و به اصطلاح نرمالی که با وجود حفظ ظاهرها عاشق می شوند و زندگی دو گانه ای را می پذیرند.

آنها تن خود و روح خود را به قیمت های بسیار بالایی می فروشند.به قیمت های انسانی تری و روابطی بسیار انسانی برقرار می کنند.

یادداشت زیر برای پرونده زنستان نوشته شده بود. شاید نتوانستم منظورم را بگویم و شاید باید واژه دیگری اختراع کنیم. به هر حال هر وقت بحث روسپی گری مطرح می شود این نوع روابط هم به میان میاد. سیمون دووبوار به این زنان می گوید روسپیان بلند پایه. تنوع طلبی تنها یک واژه است برای از سر باز کردن موضوع. 

روسپیگری ای که من از آن نوشتم مترادف فحشا نیست. تا به حال این موضوع را مکتوب نکرده بودم ولی ایمان دارم به آنچه در زیر می خوانید. این یکی از پست هایی خواهد بود که با دقت بخش نظرات اش را خواهم خواند.

باید به یک سئوال ساده جواب دهم: روسپی کیست؟

 

بگذارید از همین کلمات اول بگویم که یکی از سخت ترین یادداشت های عمرم را می نویسم.
باید به یک سئوال ساده جواب دهم: روسپی کیست؟
این سئوال لعنتیِ دو کلمه ای سه روز تمام است که ذهن مرا تسخیر کرده است. سالهاست زندگی روسپیان و ساختار حاکم بر نظام تن فروشی درگیر و حساسم کرده. اما باور نمی کردم روزی که قرار است در باره این موضوع بنویسم انقدر مستاصل بمانم.
فرصتی برای مصاحبه و مشاهده نداشتم و قطعا این مطلب چیزی فراتر از یک دیدگاه شخصی نخواهد بود.ساختار مردسالار جامعه در کنار ناآگاهی ها و عدم تغییر دیدگاه ها در حوزه سکس بیش از هر چیز دیگر بحث روسپیگری در ایران را پیچیده می کند.عدم وجود آمار رسمی و حتی غیر رسمی بخش دیگری از این مشکل است.
روسپیگری در ایران کلاف در هم پیچیده و پر گره ای است و شخص روسپی کورترین گره ای است که حالا باید بنویسیم او کیست.به نظر شما در جامعه که حتی روشنفکرانش همیشه با شنیدن واژه سکس سرخ و سفید می شوند به راحتی می توانیم سئوال کلیدی مان را پاسخ دهیم؟ ما فمنیست ها ... روسپیگری مبحثی کاملا زنانه است و یک روسپی ( هر چند مردان زیادی نیز تن فروشی می کنند) تصویر زنی سرخورده و فروپاشیده را در ذهن ما می سازد؛ آیا ما کمتر از دیگر مردان و زنان روشنفکر سرخ و سفید نمی شویم با شنیدن این واژه؟
ما فمنیست ها همه زندگی مان را درگیر اندیشه مان می کنیم. فمنیسم برای ما نمی تواند اندیشه بیرون از خانه باشد.ما مجبوریم که با فمنیسم از خواب بیدار شویم سرکار برویم یا در خانه بمانیم، غذا بپذیم، حقوق بگیریم، ازدواج کنیم ، بچه هایمان را تربیت کنیم، با همسرمان با همین واژه زندگی می کنیم ، با همین است که خرید می کنیم، با همین واژه است که به خیابان می رویم و در خیابان سرود می خوانیم و کتک می خوریم و خلاصه با همین لغت هم می میریم. همه زندگی ما در تسخیر او است.همین تنها تفاوت ما با مادران ما می شود. تفاوتی که به آن می بالیم و تغییراتی که در ما و زندگی ما ایجاد کرده را شکر می کنیم که مثل دیگر زنان نیستیم.
حالا من می خواهم بگویم که ما فمنیسم را به تن خود نکشانده ایم. نه فقط ما که روشنفکران ما هم این چنین اند. تابوی شرم سد بزرگی است که همه چیز درباره روابط جنسی را در سکوتی ابدی فرو برده است.این سکوت پژواک کریهی را در حنجره جامعه یافته: "هر زن روسپی است مگر خلاف آن ثابت شود."
چرا ما سال هاست سکوت می کنیم؟ هر روز هزاران نفر به ما می گویند روسپی. چرا به هر چیزی خرده می گیریم و به این یکی نه؟
کدام یک از ما می تواند بگوید که هر روز به تعداد آدم هایی که در خیابان دیده نشنیده که روسپی است؟
وقتی با آرایش یا بی آرایش؛ با لباس خوب یا با تیپ مسخره یا حتی با چادر کنار خیابان می ایستیم تا سوار تاکسی شویم چه می شنویم؟ اینهمه ماشین با چراغ هایی که چشمک می زنند و با ترمزهایشان چه می خواهند به ما بگویند؟ چه چیز جز اینکه: تو روسپی ای مگر اینکه نیایی و خلاف اش ثابت شود.
یک ماه است همه جای این شهر را از شرق و غرب و جنوب و شمال گز می کنم. وقتی بین اینهمه خانه یک اتاق نیافته ام چون مجردم و وحشتناک تر از آن مطلقه ام این خانه هایی که مرا راه نمی دهند با خودشان چه می گویند جز اینکه او یک روسپی است مگر خلاف اش ثابت شود که تازه من هم ریسک این آزمون را نمی پذیرم.
وقتی عشوه گری من و آرایش من و امکان {پا دادن} من تاثیر مستقیمی روی حقوق من دارد این کارفرما و بازار به من چه می گوید؟
وقتی به حکم عدم تمکین؛ مرد می تواند خواهران مرا طلاق دهد این چیست جز درخواستی از یک روسپی؟
و این قصه همه جا ادامه دارد از دانشگاه تا سوپر مارکت سر کوچه هایمان.
پس روسپی یک زن است و همه ما هم بنا به زن بودن پتانسیل بسیار بالایی برای روسپی گری داریم.
این طرح کلی ماجرا بود. اما اگر ثابت شد که ما روسپی نیستیم و مثلا خانه داریم و پزشکیم یا هر چه جز روسپی (هرچند در هر حال می توان دو شغله هم بود) حالا روسپی واقعی کیست؟
ساده ترین تعریف اینکه روسپی کسی است که تن خود را در مقابل پول در اختیار دیگران قرار می دهد.
به همین راحتی.همه این را قبول دارید؟
خب من این تعریف را قبول ندارم. چون: هر روسپی فقیر نیست و هر فقیری هم الزاما روسپی نیست.
می خواهم از دو واژه کاملا متفاوت استفاده کنم. تن فروش و روسپی. این دو بی نهایت متفاوت از هم اند.
پس اول به آن تعریف پذیرفته شده می پردازم.

تن فروش کیست؟
تن فروش کسی است که برای تامین نیازهای خود درست مثل یک کارگر که نیروی کار خود را می فروشد تن و نیروی جنسی اش را می فروشد. یک تن فروش درست می تواند مثل یک کارگر به شغل خود علاقه مند باشد یا از آن بیزار. مثل یک کارگر ممکن است مورد توهین قرار گیرد یا استثمار شود و یا به نوعی سپر شخصیتی ای برای مبارزه با اینها بسازد.تن فروش تنها یک کارگر جنسی است که می تواند خدمات متعدد جنسی به مردان و زنان ارائه دهد و در مقابل آن پول دریافت کند.این تن فروش در معرض خطرهای روانی؛ بیماری های جنسی و حتی خطر جانی است. خطری که حتی با در نظر نگرفتن افرادی چون سعید حنایی ،خدمات مختلفی که از آنان انتظار می رود به آنها تحمیل می کند.
تن فروشان نیز در این نگاه نیازمند سندیکا؛ خدمات رفاهی ؛ خدمات بهداشتی، بیمه های اجتماعی و حقوق بازنشستگی هستند. تن فروشی فارغ از تمام زوایای ارزشی و اخلاقی شغل این افراد است.گیرم انتخابی هم که نباشد اما بعد از مدتی به عنوان یک شغل با آن کنار آمده و ادامه داده اند.
حالا این تن فروش درست در موقعیت من قرار دارد. من خبرنگارم و فلان مقدار پول می گیرم و فلان ساعت کار می کنم. بیمه نیستم. مشمول هیچ یک از خدمات دولتی نیستم.سندیکا ندارم و ... . در همین محیط امن و شرافتمندانه اما چیزی دیگری هم هست که موقعیت مرا با یک تن فروش زن برابرتر می کند.من یک زن خبرنگارم جدای از همکاران مردم و او هم زن تن فروشی است جدای از همکاران مرد اش.
بدم نمی آید اینجا تجربه ملاقات با چند تن فروش مرد را بگویم. اولین مرد تن فروشی که دیدم؛ مرد بسیار خوش استیلی بود. او دوست پسر زن تن فروشی بود که هر وقت با او حرف می زدم سواد و کتاب های دوست پسر اش را به رخ ام می کشید. ویژگی این دوستی هم به قول این دختر سکس بی نظیری بود که آن پسر می توانست داشته باشد. بالاخره این مرد را دیدم. دختر همیشه خسته بود و ساعت های زیادی را گریه می کرد یا خواب بود. زندگی پلشت او به قدری در زندگی شخصی من تاثیر داشت که مرا هم رخوتی کثیفی در خود فرو برده بود. رخوتی که از فردا روزی که او از ساختمان ما رفت تمام شد. هر دو یک کار را می کردند. هر دو کارگران جنسی بودند. اما این کجا و آن کجا.
عرفان برای من تعریف می کرد که با چه افتخاری کنار خیابان می ایستد و از چه موضع بالایی با زنان خواهان سکس برخورد می کند. مشتری های او را اغلب زنان بالای چهل سال تشکیل می دادند. پولی که بابت خدمت خودش می گرفت گاه ده ها برابر پولی بود که دوست دختراش می گرفت. جالب تر از همه اینکه آن دختر همیشه موضع فرودست بودن خود را در برخورد با مشتریان اش لمس می کرد و عرفان چیزی که می گفت این بود که:" این زن ها نیازمند من هستند که مرا می برند. من حق دارم به خاطر خدمتی که ارائه می دهم هر کاری با این زنان بکنم. تازه هیچ وقت سر قیمت هم خودم را پایین نمی آورم. من چند بار حتی چک های 500 هزار تومنی گرفته ام. کسی که این پول را برای یک ساعت به من می دهد خیلی آدم احمقی است.تازه من هر کاری که بخواهند نمی کنم ولی بی انصاف هم نیستم."
عرفان خسته شده بود. داشت از نیچه و ویل دورانت و تاریخ تمدن حرف می زد و می گفت که حوصله زن های پیر را ندارد و می خواهد یک شرکت کامپوتری داشته باشد.
دوست تن فروشش هم خسته بود. اما او حتی فکر یک شغل را هم نمی توانست بکند. او می گفت به زودی هیکل اش از فرم می افتد و خودش هم فرتوت خواهد شد و در نهایت روزی خودش را با تریاک خواهد کشت.او به موقعیت عرفان غبطه می خورد که می تواند به راحتی ازدواج کند و حتی تا آخر عمر هم مشکلی به خاطر این مدت برایش پیش نخواهد آمد. ....
مردان دیگری هم هستند که به همجنسان خود خدمات جنسی می دهند. زندگی اینها اما به شدت به زندگی زنان تن فروش شباهت دارد. البته اگر در این رابطه نقش تابو شده زن= دهنده را بر عهده داشته باشند. آنها هم درگیر تحقیر مردانی می شوند که دقیقا از موضع فرادستی با آنها برخورد می کنند.چون نقش این تن فروشان همان نقش دهنده زن است. تجربه های تلخی چون تجاوزهای گروهی و روابط جنسی با مردان مست و یا درگیری با مردانی که سادیسم جنسی دارند و ... جزیی از خاطرات شغلی آنان است. البته نرخ آنها در بازار جنسی پایین تر از زنان است. این افراد موقعیت شان در مقایسه با زنان تن فروش پایین تر است. آنها نه تنها چون زنان به روابط خشک و بی عاطفه تن می دهند که مورد نفرت هم هستند. به زعم مشتریانشان اینها ننگ مردانند. گیرم که حتی نیاز آنها را هم برآورده می کنند اما به هر حال ساختار نظام مردانه را بهم زده اند.

اما روسپی کیست؟
به نظر من روسپی الزاما نیاز مالی آنچنانی ندارد. یک روسپی روابط جنسی متعددی دارد. روسپی (زن یا مرد) زاده شرایط نابرابر طبقاتی نیست. روسپی ها می توانند با حفظ جایگاه و موقعیت شغلی و اجتماعی شان همچنان روسپی باشند. می توانند تشکیل خانواده دهند؛ کار کنند؛ فکر کنند ؛ کتاب بنویسند ؛ مبارزه کنند و ... .
هیچ یک از این کارها ناقض روسپی گری شان نیست. آنها نیاز به سندیکا یا حمایت های دولتی ندارند چون اساسا روسپیگری منافع مالی برای آنها ندارد که بخواهند در صدد کسب حقوق شان باشند. از نظر معنوی هم آنها چیزی را به عنوان حقوق معنوی از دست نداده اند که بخواهند مجددا کسب اش کنند.
روسپی ها زاده شرایط و موقعیت های نابرابر اجتماعی هستند.مادر فقر فرهنگی وفقر آگاهی جنسی کودکان روسپی می سازد.
تعداد روسپیان بی شک بسیار بالاتر از تن فروشان است. چون ما در روز تنها چند تن فروش کنار خیابان می بینیم؛ اما با روسپیان زندگی می کنیم.
روسپیان روابط متعدد جنسی را بدون هیچ رابطه عاطفی برقرار می کنند. آنها از سکس چیزی جز سکس نمی خواهند و چیزی هم جز این به هم نمی دهند.
تحلیل موقعیت زنان و مردان روسپی بسیار پیچیده است. چون همه ما در شرایط بسیار بسیار پیچیده جنسی بزرگ می شویم. موضوع جنسیت به خودی خود موضوع پیچیده ای است. حال وقتی جنسیت در چارچوب تابوها شکل بگیرد موضوع به طرز باور نکردنی ای غیر قابل تحلیل می شود.
ما (منظورم فقط مردم عادی نیست) چقدر جنسیت خود و گرایشات جنسی خود را می شناسیم؟ با توجه به آمار سازمان بهداشت جهانی 10 درصد از کل جامعه انسانی در دسته اقلیت های جنسی هستند. اقلیت جنسی یعنی همجنسگرایان و دوجنسگریان. تعدادی کمی از این آمار هم شامل ترنسجندرها( دوجنسگونه ها) می شود. خب آیا تنها10درصد از ما به گرایش جنسی خود واقف هستیم؟
تابوی شرم از روابط انسانی جنسی از همان کودک حکمرانی می کند. همه سئوالات ما در کودکی در حوزه مسائل جنسی جواب ثابتی گرفته است که: " بزرگ شدی می فهمی" بزرگتر هم که شدیم باز چیزی نفهمیدیم. در نو جوانی هم یعنی در مقطعی که آموزش شرم را خوب یاد گرفته بودیم سئوالات جنسی ما سرکوب شد و یاد گرفتیم این سئوال ها زشت است و برای اینکه ثابت کنیم ما زشت و بی ادب نیستیم دیگر حتی نپرسیدیم. ما همه جواب های خود را در صحبت های درگوشی با همسالان مان یافتیم. ناآگاهی جمعی ما به مرور تبدیل به آگاهی غلط جمعی شد. البته نابرابری در موقعیت جنسی باز غیرقابل کتمان است.
پسران هم سن ما در آن زمان بیش از ما می دانستند. آنها حتی ممکن بود تجربه های هم کسب کرده باشند. در جوانی چه؟ پاسخ های ما در تجربه های مخفیانه و پر هراس یافت می شد. یا باید به آنهمه ترس و آن هزینه گزاف تن می دادیم یا باید خاموش می ماندیم تا باز هم بزرگتر از این که هستیم شویم تا شاید بالاخره پاسخی از غیب برسد.
ما دخترکان و پسران در همان اولین پرسش می مانیم.در جامعه ای که وقتی سخن از لزوم آموزش جنسی می رسد همه خیال می کنند که مثلا در مدارس قرار است نحوه سکس آموزش داده شود. دانش ما از اندام خودمان هم به اندازه همان کودک محدود است. فکر می کنید اگر در دانشگاه ها از دختران مقطع کارشناسی و بالاتر بپرسید پریود نتیجه چه عمل بیولوژیک است چه می گویند؟
وقتی منابع علمی ما تا این حد ناچیز هستند. وقتی سیستم های فیلترینگ کلید واژه های این پرسش را فیلتر می کنند. وقتی حوزه ای تا این حد درگیر با مقولات و روابط انسانی در هاله ای از شرم یا بدتر از آن "کثافت کاری" پنهان است.حوزه ای که روح و جسم انسان را به شدت درگیر می کند.آیا طبیعی نیست گوناگونی بیماری ها و انحرافات جنسی رایج. آیا میلاد شوم بیجه ها طبیعی نیست؟ بار اخلاقی که مسائل جنسی را زیر سلطه خود گرفته است بقدری بکر و دست نخورده مانده که برای یک روستا نشین و یک روشنفکر فرقی ندارد.
کشف پاسخ به بدیهی ترین سئوالات جنسی در خلا منابع و حتی روانکاوان و منابع انسانی دیگر چاره ای نمی گذارد جز تجربه های سرگردان. تجربه هایی که گاه تا روسپی گری ادامه میابد. روسپیان بلند پایه به گمان من سرگردانان وادی هستند که روی هر سئوال آنان شلاق خورده است.
فیلم های بیمارگونه پورنو از پسران ما وحشی های جنسی ساخته است و دختران ما را نسبت به هر رابطه غیر انسانی پذیراتر کرده.
زنان و مردان بسیاری انرژی و وقت بسیار زیادی را صرف کشف نیاز و یافتن پاسخ های خود می کنند.
روسپی گری در جوامع ما به طرز دردآوری فراگیر است و روسپیان ما معصوم ترین ناآگاهان جهانند.

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 13:49 توسط الناز انصاری |

الدیسا خانوم برگرد

 اول این رو بخونید که خیلی مهمه. بعدا درباره اش بیشتر می نویسم.

 

 اینم به اضافه بخونید من حال ندارم الان ژست بدم ولی تو رو خدا بخونیداش.

قرار بود تلوزیون عزیز بد کاره محبوبه " کافه ترانزیت" رو نشون بده. این که می گم عزیز به این خاطره که محبوبه بهش برمی خوره اگه بگیم تلوزیون اش اولین تولید کارخانه پارسه و سازنده هاش برای موزه "لوازم خانگی پارس" دربدر دنبال اشن و بد کاره هم به این خاطر که این بدبخت هف هشت تا کانال داره که باید دائم با پیچ گشتی کوک بشه.

خلاصه تازه از خواب بیدار شده بودیم و داشتیم التماس تلوزیون عزیز رو می کردیم که یه خانم ملیحی صداش رو ریخت تو گوشمون و داشت با یه لهجه ی با مزه یه شعر عهد شاه وزوزکی ایرانی می خوند.

معلوم شد این خانم اسم اش الدیسا است و ایتالیایی و دنبال حقیقت و عرفان این برنامه ها.

الدیسای برنامه رو نشونده بودن روی چهارتا پله سنگی و اون هم درباره ایران حرف می زد. این پرنس ملیح یه روسری سر کرده بود و از زیرش یه کلاه پارچه ای گذاشته بود و از اون مانتوهایی تن اش بود که اول انقلاب مد بود. گل و گشاد مثل گونی.

مجری برنامه هم به موازات پرنس مجذوب ایران روی همون پله بود و واله و شیدا زل زده بود تو چشم های الدیسا. من فکر می کنم اون نمای دور هم بی دلیل نبوده.

خلاصه الدیسا با واژه های با نمکی مثل اینکه" اینها برای آدم ماندنی است. ما می میرم و چوب می شیم" یعنی عرفان و اینها می مونه وگرنه وقتی ما بمیریم مثل یک تکه چوب خشکیم و ... .

بالاخره الدیسا راه افتاد توی راه باریکه روبرو و دوربین از پشت سر نگاه اش کرد. حالا نریشین رو داشته باشید:" حالا من الدیسایی را دیدم که خیلی بیشتر از ما ایرانی است... و حالا می گویم الدیسا دوباره به وطن معنوی ات برگرد. الدیسا برگرد"

اینها رو صدای محزون مردی ناله کنان می گفت. حالا جالبه که الدیسا داشت می رفت یه جای دیگه مثل تاجیکستان یا اونورا. حالا چرا وطن معنوی اش ایران شد بماند.

این نریشن که تموم شد من و محبوب مثل میخ زل زدیم تو چشم های هم و با هم کلمه های مشابهی گفتیم.

 زن ایرانی می تونه بره مثلا در باره تمدن غرب یا همون شرق حتی این طور از نزدیک آشنا شه؟ زن ایرانی می تونه بدون اجازه شوهرش پاشو تو فرودگاه بین المللی بزاره؟ تازه اگه مثلا بره فرانسه یا همون ایتالیای الدیسا خانم بعد مثل اونها لباس بپوشه و همچین مستندی هم اگه ازش بسازن می تونه به انگ جاسوسی فکر نکنه؟

اصلا مگه زن ایرانی حق داشت تو همین گل و بلبل خونه ای که اگه آدم عرفان نفهمه چوب خشکه یک ساعت تو خیابون باشه؟

جایی که الدیسا حرف می زد فکر کنم باغ یه مقبره عهد بوقی بود. دلم می خواست دوباره این فیلم رو ببینم و آخرش بگم:" الدیسا خانوم برگرد. می خوام ببرم ات میدون 7 تیر"

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 16:19 توسط الناز انصاری |

 
به کمپین روبان آبی برای آزادی بیان بپیوندید