تبليغاتX
زنانه
امام زاده سیده الناز و همسر شعبون بی مخ
جماعت گوش به زنگ باشید که من مردم امامزاده الناز رو درست کنید. خب حتما با گذشت زمان هم تبدیل می شم  به سیده الناز.

قول می دم حاجت های مشروعه و مشروطه تون رو هم برآورده کنم.

خیلی با نمکه. من در تمام طول سال به هما خانم زنگ نمی زنم. یعنی هیچ رابطه دوستی باهاش ندارم. اما توی این چند ماه هربار یادش افتادم زمانی بوده که تو خبرگزاری خوردم به پیسی خبر و زنگ زدم که ببینم زرافشان کی میاد مرخصی.

دفعه اولی که زنگ زدم گفت بله یه لحظه گوشی و بعد گوشی رو داد به دکتر. کسی خبر نداشت که قراره زرافشان بیاد بیرون و خود زرافشان هم تعجب کرده بود.

دفعه بعد هم یه همچین چیزی بود.

امروز هم بنده خورده به پست دو مشترک مورد نظر که در دسترس نبودن. لطف کردم یه خبر دادم که بتونم چشم غره های رئیس بزرگ رو تحمل کنم. بعد زنگ زدم به هما خانم. گفت تا آخر هفته میاد و کلیه ش هنوز مشکل داره و ... .

حالا غرض از اینهمه زرت و پرت اینکه زرافشان اومده مرخصی.

بعدشم وقتی صبح فهمیدم شعبون بی مخ درست روز سالگرد کودتای ۲۸ مرداد مرده فکر کردم عجب سوژه ای برای یادداشت.

البته نه خودش. دوست داشتم در مورد زن یا یکی از زن های صیغه ایش بنویسم. البته نمی دونم راست بود یا چاخان اما زنی توی زندان اوین بود ژولیده و کثیف و دزد و البته با یک مالیخولیای بی قید و دوست داشتنی.

می گفتند زن شعبون بی مخه. جرم اش هم اگر یادم باشه مالی بود و پرونده دوروبر یه کامیون یا اینجور چیزی می چرخید.

از اونجایی که حافظه من یه چیزی تو مایه های هویج و شلغم پخته است اسم اش هم یادم نیست.

اما بیشتر بچه ها به اسم شعبون صداش می کردن. البته این صدا کردن هم زمان داشت و زمان اش هم وقتی بود که کسی چیزی گم می کرد. اولین متهم در این شرایط شعبون مو فر فری بود.اون هم خونسردانه می اومد و زل می زد تو چشم های مال باخته. بعد نگاه اش را خیلی آروم می برد بالای سر یارو و بعد می گفت: وای چه شاخ های خوشگلی داری تو. بعد نگاهش می اومد روی دست و پای یارو و می گفت : خب می ری مستراح دستاتو بشور. تو که همه اش اونجایی یا تو چاه حمومی. بعد می گفت خدا این قطبی رو بکشه ( فکر کنم رئیس اوین بود اون زمان) به من یه پیف پاف نمی ده این سوسک ها رو بکشم.

خلاصه در توهم "همه را سوسک بینی" خونسردانه می رفت و با خودش هی قر می زد که شعبون خان نیست که ببینه من بین اینهمه سوسک کثافت چی می کشم.

حالا کاری نداریم که به احتمال ۹۰ درصد هم همون روز شی مسروقه از زیر تخت اش کشف می شد.

این توهم" همه را سوسک بینی" یه بار سر صف آمار سر یکی از معاون های زندان هم اومد که اگه یادم باشه حاج خانم صداش می کردن.

تنها کسی بود که تو زندان براش تره خورد می کردن. از اون زنهای گنده و چاق و خیلی وسواسی و البته خیلی خشن.

یه روز این خانم شعبون خان سر آمار از جاش جم نخورد و حاج خانم هم هی صداش کرد. اونم ایستاد و فقط نگاه کرد. فاصله اش هم با حاج خانم کم نبود. حاج خانم از اون زن هایی بود که طول و عرض شون از فرط چاقی یکی شده. خلاصه حاجی جون عصبانی شد و تقریبا خودش و قل داد طرف شعبون. بعد شعبون با همون نگاه مات یکهو داد زد وای این از اون سوسکایی که از ترکیه اومدن وای چه گنده است... و شروع کرد دور حیاط دویدن.

و بدین ترتیب ابهت حاجی جون به شدت خدشه دار شد. چون اونم ناخودآگاه دنبال شعبون دوید و بچه ها هم که از خدا خواسته دست گرفتن و بساط خنده ای فراهم شد مبسوط.

خب خوانندگان عزیز برید حال کنید که امشب خوش بودم و چس ناله نداشت این مطلب.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 23:22 توسط الناز انصاری |

تو بخند و من می ترسم

کم نبود حادثه در این بلبشوی نیک و بد.

منصور عزیز جست از آن چار دیواری تحجر و جهالت و چه دلم پرکشید و چقدر واژِه هوار شد روی سرم که بنویسم از او .

 پشت قصه کشته شدن محمدی را باید می گرفتم در پستی گیرم کوتاه.

 خبری گذاشته بودم و تجمعی بود که رفتم و بعد هی به کلمه فکر می کردم برای آن تجمع آرام برای صلح و برای دنیای بی جنگ.

دلم می خواست از دیکتاتور محبوب بنویسم که هر وقت نصویراش را دیوار خانه ای که حالا ندارم می دیدم توی چشم هایش کس دیگری را می یافتم که هیچ دوست اش ندارم.

 تصویر آن کودکان اسرائیلی را دیدم پای بمب هایی که قرار بود پیکی باشند برای کودکان لبنان و دلم آشوب شد از فضاحت جنگی که کودکانه های کودکان را هم می دزدد و فکر کردم آن کودک شاید 20 سال بعد حامی حقوق بشر شده باشد و باید با کابوسی اینچنین که برایش ساخته اند چه کند.

حزب الله آتش بس را پذیرفت و من ساعت ها در ترافیک ماندم به خاطر سرور هم وطنانم که عکس نصرالله را پشت ماشین هایشان زده بودند و یادم آمد که مشعل پیش از این گفته بود در صورت حمله بیگانه به ایران ؛فلسطین برایمان تنها  دعا خواهد کرد.

... و همه اینها در رخوتی پر خستگی نوشته نشد.

دلم می خواهد این وبلاگ را حذف کنم . دلم می خواهد یکبار بلاگفا این اخطار را بدهد که آیا به حذف وبلاگ مطمئنید؟ و من هم بلند بگویم بله.

باید تحلیل داد که اسرائیل چه کرد و فلسطین چه؟ چاوز چه می کند و احمدی نژاد چه؟

می خواهم بگویم که می ترسم از این وبلاگ.

 من می ترسم که بگویم فلسطین و اسرائیل همه به درک. اصلا چه اهمیت دارد مقاومت اسلامی؟ می ترسم ولی می گویم که برای من آن دخترکان اسرائیلی مهم ترند که پیام مرگ می فرستند.اهمیت اش در کثافت دنیای مردانی است که جنگ تجسم واقعی بازی های محبوب کودکی هایشان بود و حالا کودکی کودکان را به لجن می کشند.

می ترسم ولی می گویم که برای من آن عکس نقد نو  و زن و مرد عربی که از پشت سیم خاردارها لبهای هم را می بوسیدند فجیع ترین دست آورد جنگی است که بوسه آخر دو انسان را با حایل سیم خاردارها تصویر می کند.

می ترسم اما می گویم که دنیای ما اگر خالی است از آرمان های بشر و یکی تنها همان کاستروی پیر مانده خب بگذار بمیرد و خالی بمانیم و اشک بریزیم و بعد دنیای بی کاسترو وآمریکای بی کاسترو حتما آسوده تر خون به شیشه می کند. حالا اگر نساختیم آن  ارنستو ها را بگذار قلم نفس بکشد. بگذار نام کوبا لیست اول دشمنان قلم نباشد.

می ترسم اما می گویم که کشف بزرگی کرده ام. دنیای ما به ساده ترین شکل ممکن باید تحلیل شود. گور پدر اسم ها و آدم ها و تاریخ ها و فلسفه ها.

مردسالاری پیش از بازار و سرمایه دنیای ما را به لجن کشیده است.

می ترسم ولی می گویم همه اینها را باور دارم که دنیای ما را همین یکی به تنهایی گند زد.

من ترسیدم. حالا تو بخند و با خودت آرام بگو: این دیوانه را هم باید از لیست پیوندها حذف کنم.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:14 توسط الناز انصاری |

روز خبرنگار:نسل در حال انقراض شاخک ها
بین سرامیک های سفیدنشسته ایم دور میزی با گنجایش خودمان وصحبت های همیشه خودمان و غر های مردانه سعید و لبخندهای همیشه ی عطیه. " اکبر محمدی" اما در تکرار نام های مکرر تازه بود. که حرف کشید به سرمقاله قوچانی.

سرمقاله شرق به نظر من یک ایراد عمده داشت و آن تقسیم جریان اپوزیسیون بود از دیدگاه این سردبیر. گویی در مخیله قوچانی دو جریان بیشتر نمی گنجد  که یک پای سالم و ثابت آن هم جریان اصلاح طلبی است و در این سرمقاله کل اپوزیسیون شده بود جریان سلطنت طلبی که تازه در جریانهای دیگر اپوزیسیون هم چندان جایگاهی ندارد.

باقی اما به واقعیتی تلخ نزدیک بود.سطور این مقاله بوی آشنایی می داد. حساسیت ها را می شد از پشت سطرها خواند و نام قوچانی را می شد از همان روز  در لیست های سیاه دیگری هم شنید.

اینجا اما نه قصد دفاع از آن سرمقاله را دارم که نه کار من است و نه علاقه ی من. اینجا قوچانی تنها یک خبرنگار است. خبرنگاری که تا حدودی هنوزامکان تاثیرگذاری دارد. گیرم که با هر روش و منش غیر شرافتمندانه ای هم اخت باشد.

اما روزی که خبر آمد.تمام راه به تیترها فکر می کردم. به مصیبت آمده . به واکنش ها و به نوع سانسوری که اصولا باید اعمال می شد. قید روزنامه را با فضای غیر سیاسی اش زدم و رفتم آفتاب که فکر کردم خبرها به روزتر باشد و لااقل همدردی باشد به تعداد خبرنگارها.اما آسودگی جریان حیرت آوری داشت در آن فضا. کسی بی خبر نبود ولی انگار خبری هم نبود.

با خودم کلمه مرگ را حلاجی می کردم: مردن. ایستادن جریان خون و تنفس . پایان تولد. نه ! تعریف های من درست بود و خبر مرگ محمدی هم صحت داشت. اما رخوت آن دفتر .... شاخک های حساس و حساسیت زا خوابشان برده بود. شهر داشت زیر کولرگازی ها خروپف می کرد.

چه فرقی می کرد؟ شاید من تا آخر عمرم جذابیتی در کلام محمدی نمی یافتم.قطعا روز آزادی اش نمی رفتم مقابل زندان اوین. به حتم برایش دسته گلی نمی خریدم و شاید حتی می توانستم بعد سال ها فراموشش کنم. اما آن روز اکبر محمدی نامی در زندانی بیخ گوش ما جان داده بود. حالا چه فرق داشت توی شناسنامه های لعنتی اکبر محمدی می بود یا الناز انصاری و یا مسعود ده نمکی؟

این مرگ فجیع می توانست جرقه ای باشد برای بشکه باروت. این مرگ می توانست حداقل برای یک روز خواب شهر را بهم بزند.چرا مرگی چنین و نقض فاحش حقوق بشر حتی تا این حد باز تکان مان نمی دهد؟

قوچانی آنچه راکه باید از او انتظار داشت را نوشت. ما چه کردیم؟ کسی در نقض حقوق بشر در زندان ها شک دارد. کسی در مورد محمدی شک داشت که نقضی صورت نگرفته؟

کلمه ای با این گستره وسیع تعریف ثابت و معینی دارد که شامل " زنان" "کارگران" " کودکان" " اقلیت های قومیِ مذهبی و جنسی" و ... می شود. پتانسیل بالای این مقوله می تواند آلترناتیو مدرنی باشد به جای هر ابزاری در دستان ما .چشم هایمان را می توانیم ببندیم روی نام آدم ها و گرایش هایشان. روی اختلافات زمان شاه وزوزک  و روی هر چیز دیگری زمانی که پای شرافت و جان انسان ها در میان باشد.

حالا دارم به جسدی که روزهای اول پوسیدن را می گذراند فکر می کنم. در آن آشپزخانه حرف شیرینی زده شد و من خاتمی را مجسم کردم که با پیژامای راه راه اش زیر کولر دراز کشیده و تخمه می شکند.چرا آن راه های موازی زیر شلواری اش یاد زندان و میله های سرزمین اش نمی انداخت اش. چرا فکر نکرد مسئول واقعی مرگ محمدی خود اوست. باور کردنی نیست رئیس جمهور مملکتی باشی و عاجز باشی از آزادی یک زندانی.حالا به هر دلیل عاجز بوده خب خیز برداشتن دوباره اش برای ریاست سوم که فاجعه است.نوش جان خاتمی .تو هم نوش جانت چای های تلخی که با خبرنگاران سرمی کشی و ما هم که مثلا گوش هایمان از حد استاندارد بلندتر است و نمی فهمیم خیز برداشتن ات را. خب خودت هم گفته ای که عسلویه برایت عزیز تر است مثل بچه ات.

حالا روز خبرنگار مبارک. امیدوارم کمی شاخک هایمان را آب بزنیم لااقل به یاد "زهرا کاظمی" جان باخته دیگر اوین این روز را به نام او و به تاریخ مرگ اش تغییر دهیم.

این کلمه "شاخک" من را یاد سوسک هاس زیبایی می اندازد که در کودکی زیاد توی جیب ام پیدا می شد. سوسک های بزرگ نفت آبی رنگی بودند با شاخک های بسیار بلند. بعدها از سر اتفاق خبری دیدم درباره آنها که می گفت:" نسل سوسک های شاخک دراز در حال انقراض است. شاخک های حساس این سوسک ها ...". 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 19:58 توسط الناز انصاری |

اکبر محمدی را ایست قلبی کردند
پیام بیدار باش این صبح چه نحس بود: اکبر محمدی در پی ۱۰ روز اعتصاب غذا شب گذشته در زندان اوین جان باخت.

دوست داشتم باور نکنم. دوست داشتم با خودم بگویم از کجا معلوم شب تا صبح خبر واقعی بیرون آمده باشد. دوست داشتم به یاد نیاورم که حال اش بد بود. با خودم می گفتم آدم که با ۱۰ روز اعتصاب غذت نمی می رد.

اما خبر درست بود. پیام ناصر زرافشان هم همین را می گفت. تلفن های مکرر به کریمی راد هم همین را گفت.

اوین با دیگر سلاخ خانه ای شد که در آن بازماندگان ۱۸ تیر ایست قلبی می شوند.

منصور اسانلو هنوز آنجاست. زرافشان آنجاست. موسوی خوئینی هنوز آنجاست. باطبی هم که رفت.

... نه اوین ! دست سر از سر بچه های این سرزمین بردار. شهر بی زندان کجاست؟

مطلب هژیر را بخوانید

دردنامه ای آزادی زن را بخوانید. همه درد

ببینید قمار عاشقانه را

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 12:37 توسط الناز انصاری |

خبر را داشته باشید مشروح خبر در آینده
هم میهنان صلح دوست! ما، جمعی از زنان طرفدار صلح درایران، به منظور محکوم کردن عملیات نظامی جنگ افروزان و کشتار و اواره سازی مردم بی دفاع ، به ویژه زنان و کودکان منطقه و برقراری صلح وامنیت پایدار درمنطقه و جهان گرد هم می آییم و از همه ی زنان و مردان صلح خواه ایران در سراسرجهان می خواهیم که دراین حرکت انسان دوستانه مارا یاری دهند. زمان : 11-12 صبح روز سه شنبه 10مرداد85 مکان:خیابان شریعتی، خیابان قبا،بولوار شهرزاد، مقابل دفتر سازمان ملل متحد درتهران جمعي از زنان ايراني طرفدار جنبش صلح
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 15:35 توسط الناز انصاری |

وقتی باید ژاندارک باشی
قصه از امروز صبح شروع شد که برای یکی از دوستانم نوشتم احساس خود ژاندارک بینی پیدا کردم.

حالا فکر می کنم ژاندارک های وطنی ما چقدر زیادند. فکر می کنم زندگی هر زنی اگر بخواهد به اندازه یک سر سوزن دگرگونه باشد باید تا چه حد جنگنجویانه باشد. باید خودش را مثل یک جوجه تیغی کند تا به نزدیگترین هدف شلیک کند.

کسانی که زندگی شان سراسر به لعنت خدا هم نمی ارزد به راحتی تخطئه ات می کنند. کسانی که گاه در نگاه کلی مجسمه ی بلورین بلاهت اند در مورد زندگی تو وشخصیت تو در حد یک فیلسوف و جامعه شناس نظر می دهند.

همه چیز نشان فرمان میدهد که به هوش باش و ترسو و دروغگو.

دروغگویی به طرز وحشتناکی در روابط ما تعیین کننده است. کافی بود به جای این همه توضیح درباره یک مسئله ساده یک دروغ بسازم. همه می پذیرفتند. همه آدم هایی که دوست ندارم حتی ببینم شان باورم می کردند و در نهایت مادرم تماس نمی گرفت که برایم از روانکاو وقت گرفته.

باور کنید کافی است بخواهید که درغگو نباشید. روزی که این کار را کردید حتما ژاندارکی در ایران متولد شده است.

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 19:34 توسط الناز انصاری |

گنجی اکس زده .... ترکونده

 

گنجی سر ما را کلاه گذاشت. گنجی در تمام مدت در زندان و بیمارستان میلاد اعتصاب غذا نکرده بود. شرط می بندم که گنجی یک چیز بسیار بزرگ و وحشتناک را از ملت ایران قایم کرده است. من امروز به کشف بزرگی در مورد گنجی رسیده ام. گوش ات را بیار.... گنجی اکس می ترکونه.

گنجی تو توهمه خففففففففففففففففففففففن

یکی جلوی این توهم زده را بگیره. آخه چرا انقدر زود از ایران رفت . آدم معمولی اش بره خارج جَو گیر می شه چه برسه به گنجی که بمب خبر شده بود و تازه 6 سال هم تو زندان مونده بود. انقدر دوز اکس خبر بالا بود که گنجی ... شبی خفت و مسیحانه ز خواب برخواست که اینک منم مسیح منجی...

کاری با اون طرح اعتصاب غذای سراسری ندارم. اصلا خوب. به فرض خیلی هم کاربردی بود. به هر حال گنجی فعال سیاسی است و این هم یک عمل سیاسی بود و توضیح بیشتر هم نمی دهم جز اینکه گنجی اعتبار رنجور سال های زندان و مانیفست های جمهوری خواهی را همه در حاشیه این اعتصاب برباد داد.اما باز توجیه پراتیک سیاسی سر جای خود لمیده.

اما آخه این طرح نجات و رهبری جنبش زنان.

نه دیگه گنجی. جان مادرت دست بردار . این دیگه نه. آقای گنجی خان فکر می کنند جنبش زنان خم رنگ رنگرزی است و این همه سال زنان ایران خاک تو سری کشیدن تا یکی مثل گنجی بیاد.

آخه گنجی جون واقعا در مورد جنبش زنان ایران چی فکر کردی که  این حرف ها رو می زنی؟ تو اصلا در باره جنبش های اجتماعی چی و چطور فکر می کنی؟ واقعا الان فکر می کنی جنبش زنان داره از خوشحالی پر در میاره؟ یه چیز یواشکی بهت بگم:  به جان خودم اگه اسم موسوی خوئنی رو نیاورده بودی و جنبش وام دار او نبود پای نامه تو از اسم فمنیست ها خالی بود. آخه تو چرا همینطوری به یک اشاره توهم ات می زنه بالا و می ری که همه رو بترکونی (از خنده)

پسر خوبی باش . خانم شفیعی که الان خیلی بیشتر از تو دوست اش دارم تنهاست . آبروریزی راه ننداز. این جنبش زنان رو خدا زده تو دیگه گیر نده که پدر فمنیست ها تو اینهمه سال دراومد تا بگن قضیه اجتماعیه و برانداز نیستن. آخه حرص آدم رو در میاری. درست تو این شرایط که کریمی راد و همه دارن از براندازی نرم و جنبش زنان و هدایت اش از خارج حرف می زنن؟ یعنی تو نمی دونی با این حرف ات چه بلایی داری سر فمنیست ها میاری؟ حالا اگه کاری از دست تو یا حقیقت جو بر می اومد حرفی نبود ولی آخه نه شما فمنیستید و نه دولت مرد.

آفرین ! بسه دیگه اینهمه اکس واسه حافظه مخربه. برگرد ایران و فقط درباره جمهوری خواهی حرف بزن . فقط جمهوری خواهی

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 16:34 توسط الناز انصاری |

 
به کمپین روبان آبی برای آزادی بیان بپیوندید