تبليغاتX
زنانه
ما اتاقی از آن خود نداریم خانم ویرجینیا

شب را با وریرجینیا وولف سر کرده بودم و ادامه کتاب هم ظهر تمام شد. برای اولین بار وقتی بیدار شدم دستم دنبال سیگار نگشت و با همان چشم های پف کرده چند صفحه باقی مانده را خواندم. خانه خالی محبوبه  زیادی جدی شده بود وقتی با صدای دورگه و خواب زده جاهایی از کتاب را بلند می خواندم.

مدرنیسم وولف جادویم کرده بود و طنز دقیق و کتابی که در اوج زنانگی نابی بود که فریاد می زد : دنبال اتاقی از آن خود باش.

زنانگی ای  که روح بزرگ و مغز بزرگ را دوجنسی می داند و گریزان از ساختار تک جنسگرایانه اش زنانه – مردانه ای بی بدیل را به سطر تبدیل می کند.

سرشار از نبوغ و احساس بوده این زن. کتاب آنچنان رابطه منطقی با مخاطب برقرار می کند و طنزی ظریف ذهنیت سیال نویسنده را به روانی ، آنچنان در مغز مخاطب فرو می کند؛ که دیگر گریزی نمی ماند جز پذیرش.

وولف در این کتاب با ساده ترین تصاویر ممکن تحقیر زن را روی بوم کشیده ودلایل آن را بدون اینکه از واژه ای سترگ بهره گرفته باشد با مثال هایی بسیار پیش پا اقتاده بیان می کند. مثالی چون موقعیت شکسپر و خواهر شکسپیر با همان شور و استعداد.

"زن و داستان". باور کنید مغزی مدرن و متفکر و بی نهایت خلاق و ظریف لازم است تا از این دو واژه دو سخنرانی و یک مقاله و یک کتاب را با این ظرافت و دقت پدید آورد.

ویرجینا با شهامت تمام تاریخ مردانه جنگ ها و نبردهای بشر را به سخره می گیرد و تمام تاریخ تمدن بشر را آنچنان در قیاس با سرنوشت و زندگی زنان گم نام و عادی بی ارزش پرمحتوا می کند که باور کنی ما همه ابلهایی بیش نیستیم. همه ما آن خیل عظیم پروفسورهایی هستیم که در باره زنان کتاب می نویسند.

 

وولف داشت خط به خط روی مغزم راه می رفت. پول؛ صداقت؛ خودِ خود بودن و اتاقی از آن خود داشتن داشت می چرخید توی سرم و هی ویریجنیا بود که داشت کنار رودخانه ای فکر می کرد و به قایق دانشجوها نگاه می کرد که چطور تصویر درختان را به هم می ریزند.

داشتم با ویرجینیا حرف می زدم و به او می گفتم که چقدر می فهمم ات و چقدر با تو هم عقیده ام و از این جور فکرهای دوست داشتنی.

کلید خانه محبوب منتظر صاحبخانه بود. توی کوچه نعره های وحشی دو مرد آرامش ظهر داغ تابستان را بهم می ریخت. مردها دیوانه بودند. یکی شان از توی ماشین قفل فرمان را بیرون کشید و نعره اش دیوانه تر شد. گود و میدانی بود درست در مقابل جایی که من باید می رفتم. آب دهانم را قورت دادم و آهسته با خودم گفتم گور پدرشان و قدم برداشتم تا تن های فضول حلقه را بشکنم و برم توی دل این دیوانه خانه. که نعره ای بلند تر آمد و خون  دوید

 حسابی توی چشم های یکی از آن دیوانه ترها... تاصدایی نازکی به دادم رسید که کلید را برساند.

نعره ها توی گوشم بود. ویرجنیا گوش هایشاش را محکم گرفته بود. میدان ولیعصر داغ بود و غلغله. فکر کردم تا حالا حتما آن قفل فرمان جایی روی تن دیوانه رقیب نشسته و حالا حتما خون ریخته و شاید چشم چپ اش دارد از کف دست اش به آن یکی چشم جا مانده روی صورت نگاه می کند. داشتم بوی خون را می شنیدم. باد از کوچه سینما استقلال بوی جنون و خون می آورد.

کانتیر پلیس گوشه میدان بود. دو ستاره روی شانه سبز لجنی پلیس زیر آفتاب برق می زد. ژست آدم پر خبری را گرفتم و گفتم که یک کوچه بالاتر همین حالاست که خون بریزد. ... نگاه پلیس گشت روی سرم. گفتم قفل فرمان...

 ویرجینیا داشت گوش می داد. بلند تر گفتم: خون، قفل فرمان، دیوانه اند...

گفت به تو چه؟

 گفتم چون به من ربطی ندارد به شما گفتم.

 گفت وظیفه من این است که به تو بگویم آن موهای مسخره ات را بگذاری تو و به من هم ربطی ندارد که کجا خون می ریزد.

موهایم را نکردم توی روسری و گذاشتم همان نسیم داغ سُر بدهد آن آبی لعنتی را روی سرم.

ویریجنیا آرم بود. گفتم همینجا سوار تاکسی شود و مستقیم برود توی همان اتاق خودش توی لندن تا خوراک کبک بخورد.

"اتاقی از آن خود". هه هه هه ؛ رودبر شدم از خنده. من حتی یک سانت از میدان ولیعصر را برای یک قدم هم ندارم. خواهران من یک پارک از این شهر را برای یک ساعت در طول تاریخ میدان 7 تیر نداشتند.... داشتم با خودم غر می زدم.

ویرجنیا دم اش را گذاشته بود روی کول اش و برای یک تاکسی به مقصد لندن دست تکان می داد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 1:21 توسط الناز انصاری |

بر چنین ملت و گور پدرش...
« وقتی منيژه حكمت ، سراسيمه و آشفته در نشست روزنامه نگاران حاضر شد، می‌شد حدس زد كه خبر بدی دارد . خبر اين كه وزارت ارشاد صفار هرندی به فيلمنامه جديدش مجوز ساخت نداده و او را چند هفته تمام در بازی امروز برو فردا بيا سردر گم كرده است . تا جايی كه سرانجام اين كارگردان از همه جا نا‌اميد تصميم گرفته يكشنبه ساعت 10 صبح (25 تير )به تنهايی جلوی در وزارت ارشاد تحصن كند و به نشانه اعتراض سيگار بفروشد . منيژه حكمت از روزنامه نگاران خواست اگر جراتش را دارند خبر تحصن او را پوشش دهند و ياری اش كنند »

از زنستان

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 17:16 توسط الناز انصاری |

بدرود زنانه خوان های من

 

 

شوق زنانه ی شش ماهه از کف ام رفته، چون شوق های بسیار دیگر. همه چیز دارد عوض می شود. همه چیز دارد می رود و جای خود را به همه چیزهای دیگر دهد.

 ویرانگر خود یکی ویرانه است و من ویرانه سر؛ سرگرم ویرانی.

این هم از آن یاداشت هایی است که خیلی ربطی به دیگران ندارد ولی به عمد می نویسم تا با بخش زیادی از مخاطبان خداحافظی کرده باشم. خوب می دانم بعد از این عده ای دیگر به خانه کوچک من نخواهند آمد و نیز می دانم که باید در بروی دوستان تازه ای بگشایم.

باور اینکه کس دیگری هستم و می خواهم باشم و اینکه از هیچ چیز به اندازه دروغ بیزار نیستم برای من دو راه می گذاشت؛ یا تخته کنم در این خانه را و بگذرم یا صادقانه بنویسم که دیگر من اینم و آن نیستم. نه اینکه آن دیگری دروغ بوده اما این دیگری که می آید همان است در تولدی دیگر و پر جنون.

تنهایی تصنعی خودم را نخواستم که فریب بخورم. عریانی زیباترین کلام بشر است و هر چه عریان زیباست برای من. عریانی کلام و واژه و زیست انسانی و تن همه زیباست و من تنهایی ام را هم عریان و بی پرده می خواهم. دیوانگی هایم را عریان می خواهم و" زنانه " هم می رود تا هر چه تن پوش بدرد از تن و دریده و درد دار زن شود.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 19:49 توسط الناز انصاری |

ما هموفوب های مادر زاد

دست به قلم نمی رفت در این همه آشوبی که روح تو را دیوانه می کند. دلم از دست زنانه عق می زد که گویا شده مطبخ ناله و شیون. قل قل می جوشد در این زنانه انگار آش گلایه و ناله که آزادمان بگذارید و تنها کمی هوا برای کشیدن.

چند روزی بود اما در مجازی خانه ها بحث هموفوبیا داغ بود. زنانه دلش می خواست تن بسپارد به هرم این بخار داغ.

و حالا ما هموفوب های مادر زاد ایرانی.

اول اینکه احساس می کنم این بحث به قدری تازه باشد در این خاک که باید بگویم که هموفوب یعنی اکثریت مطلق ایرانیانی که ما باشیم: ضد هرگونه گرایش به همجنس.

چندی پیش بیانیه ای روی وب رفت که ایرانیان را فرا می خواند به امضا. نام هرکس که پای آن نشست یعنی من هموفوب نیستم و حقوق اقلیت های جنسی اعم از همجنسگرایان، دو جنس گرایان و ترنس ها را به عنوان یک انسان کامل و نرمال به رسمیت می شناسم. پای این نامه را از رضا علامه زاده، اسفندیار منفرد زاده، اسماعیل خوئی، نسیم خاکسار، جلال سرفراز، نیلوفر بیضایی و ... دیگرانی امضا کرند که سالیان سال نام آنها اعتبار بی بروبرگرد هر نامه جمعی بود گیرم که گاه حتی برخی از آنان تن به هر نامه ای نیز نمی دادند.

این بیانیه اولین حرکت جمعی روشنفکران ایرانی بود که حال، زیستن در آن سوی مرزی که حقوق بشر در اولین تعریف حقوق خود است امضا می شد.

دیر زمانی نگذشت که عده ای از تازه پا از وطن بیرون نهاده ها به تحقیر روشنفکرانه! همجنسگرایان و دیگر اقلیت های جنسی و فمنیست ها  پرداختند. کاریکاتوریست اصلاح طلب، نیک آهنگ کوثر دهان گشود و گفت که تا به حال به عمر خود در میان ایرانیان نه یک فمنیست و نه یک همجنسگرا دیده است که آدم باشد. نیک آهنگ که نام خود را با کاریکاتور " تمساح یزدی " بر سر زبانها انداخته بود حالا نام خود را در لیستی می دید که آیت الله جنتی هم حضور داشت.همجنسگرایان ایرانی در یک حرکت رادیکال اقدام به جمع آوری لیستی از هموفوب های ایرانی کردند و اصلاح طلب جوان افتخار حضور در این لیست سیاه را یافت. بحث بر سر اینکه آیا باید با محافظه کاری پتانسیل های موجود فضای روشنفکری را نگاه داشت و یا با رادیکالیسزم بی ملاحظه ای اسامی هموفوب ها را منتشر کرد، میان وبلاگ نویسان( خصوصا برون مرزی) در گرفت. اما رویکرد رادیکال ها حریف را آچمز می کرد. ندایی بر می خواست که می گفت کسانی که 8 سال فریاد آزادی بیان و دموکراسی سر دادند امروز باید بدانند که در مقابل همین دموکراسی باید پاسخگو باشند. در قلب همین دموکراسی است که نمی توانند در مسند یک عالم دهر تکیه زنند و درست در همین جاست که دموکراسی گوش هاشان را به گرمی می پیچاند.

فراریان گی و لزبین درد آوارگی را تنها با قوت قلبی که کشورهای دیگر به آنها حق زیستن می داد تاب آوردند و حالا با گذشت چند سال نه چندان طولانی می خواهند و حق هم دارند فریاد دادرسی به محکمه برند. و افسوس همان کنفرانس برلین را بخورند که یکی دیگر از اصحاب اصلاح خطاب به شادی امین می گوید: گمشو لزبین کثیف و مسئول برگزاری کنفرانس با یک عذرخواهی در جمع مانع کشاندن پرونده به دادگاه می شود.

حالا ما، من و تو در کجاییم؟ دوستی می گفت : خب حقوق اقلیت های جنسی الویت چندم ما می تواند باشد برای مبارزه؟ او می گفت آنها مجموعا بیمارند و نهایت حق برای آنها تلاش برای درمان خوب است.

اما برای من و تو الویت چندم است؟ ما هم گرسنه ایم. ما هم به زندان می رویم. ما هم گاه و بیگاه رفقایمان را از دست می دهیم. اما من نمی دانستم و تو هم حتما نمی دانی اگر بگویم بار تحقیری که اینان می کشند از چه جنسی است. تجاوزهای همیشگی . فرارهای همیشه. دهان شهر همیشه پر از ناسزاست برای اقلیت های جنسی این سرزمین که تنها 7 میلیون همجنسگرا دارد. من نمی دانستم. تو هم نمی دانی شاید. اما از هر 10 همجنسگرا 7 اقدام به خودکشی و 3 خودکشی موفق در این جهان جریان دارد. من نمی دانستم اما امروز دوستی می گفت خانواده ها گاه مشوق خودکشی اند و گاه راننده ای اجیر می شود برای کشتن فرزندی که نمی خواهد تن بسپارد به ساختار دگر جنسگرایی اجباری.

من می روم. تو هم بیا. هر شب در چهار راه کالج همین تهران تن انسانهایی از جنس خود ما رد چاقو می خورد به یادگار از دوران طلایی مهرورزی.

من می روم از این پس تا در هوای پر خشم و پر کینه مردمانی نفس بکشم که هزار بار آرزو کرده اند که این هوا اگر رفت به سینه باز نگردد. این ها می توانند و باید که مهم ترین همراهان ما باشند در نبرد با ساختاری که در آن مرد و سرمایه سالارند.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 0:50 توسط الناز انصاری |

تنها گریه ما و عوعوی تو

چند روزی بود توی مغزم می گشتم دنبال اینکه چه بنویسم در این دفتر روزهای خاکستری. به یاران در بندم فکر می کردم . عابد و یاشار و حالا موسوی خوئنی. به دوستان کتک خورده ام فکر می کردم. بعد فکر می کردم . خب که چه. تا کی قرار است در دشت مصیبت زده برای دل خودمان بنویسیم. خب اصلا که چه من بنویسم . دلیلی ندارم که جار بزنم تا همه بفهمند که دلم چقدر تنگ شده برای دنیای پر از امیدی که منصور با خودش می آورد. دلم لک زده برای آن کوه امید . خب که چه که هزار بار هم بنویسم با اسم عابد تنم می لرزد از وحشت شکنجه ای که می دانم عابد آن را چشید. بنویسم که نام یاشار و موسوی و تصویر آنها در زندان برایم حکم مرگی است انگار لاجرم و بی عدل.

خب دلم ترکید. چرا دست از سر ما برنمی دارند. هنوز سر از سوگ خاوران های این سرزمین ما برنداشته ایم . کم بود آخر؟ خب چه را نمی کنید این دندان طمع را از جان آدمی . هنوز خون خاوران جاری است چرا مثل کوسه هارید که بلدوزرهایتان را روشن گذاشته اید هنوز.

 

من دارم خون می گریم جلاد. دیوانه ترم نکن . دنیای کوچک من باور کن بی تو هم سیاه است. من هزار بار در همین شهر تو خون گریستم. حال ام از آن خیایان ولیعصر و اسم ولیعصر به هم می خورد انقدر گریه ام به صدای نوای ولگرد آن 3 کودک ساز بر دوش. رفقایم را رها کن. نترس از ما . از دنیایی که تو و یاران تو در جهان ساخته اند چیزی برای ما نمی ماند جز جوی اشک و خون . آزادم بگذار با آزادی یارانم و قسم می خورن تنها گریه کنم بر آنچه در این خاک می گذرد به همت دستان پر مهر تو .

من خطرناک نیستم. یاران من خطر ندارند. ما اسلحه نداریم. ما روزنامه نداریم. ما نان هم نداریم . فقط نمی فهمم چرا وقتی گریه می کنیم صدای عوعوی سگی از دور می آید و لاشه کفتاری با سحرگاه در خیابان بو می گیرد.

بگذار اخم و غرور این گرسنه را در بغضی جهانی شریک شوم. گم شو پیش از سپیده که من دارم به اشک این کودک می میرم.

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 4:50 توسط الناز انصاری |

غوغای شور حسینی

به جان خودم تصمیم داشتم یک مدت ننویسم. چند روزی بود که رفته بودم تو مود مالیخولایی خودم و داشتم از افسردگی و دیوانه بازی های دل ام حال می کردم. از اینکه بی خیال دنیا باشم برای مدتی و هی به چیزهای مسخره فکر کنم. ول بگردم. موسیقی چرت گوش کنم. به چیزهای غمناک فکر کنم و گریه کنم و... خلاصه تصمیم گرفته بودم یک مدت به حرف های سرکوب شده بخش دیوانه وجودم -که هیچ ربطی به آنچه تا به حال در زنانه از من دیده اید ندارد- گوش کنم.

از تنبلی خودم هم لذت می بردم و اصلا نمی خواستم بفهمم چه می گذرد در این سرزمین گل و بلبل اما مگر می گذارند آدم یه خورده سر خودش دیوانه شود.

از دست این رجال سیاسی زندگی خصوصی هم نداریم.

بابا یکی جلوی این رجال مملکت را بگیره . همه شون رو شور حسینی گرفته. بابا بذارید من غمگین باشم حوصله خنده ندارم آخه.

نیروی انتظامی را که جو اساسی اخذ کرده. مثل اینکه یه خورده که بهش میدون دادن خیلی حال می کنه و هر چی تو چنته شه نمایش می ده. از سر کوب ترک ها و دانشجوها و زنان و بگیروببند سیاسی خلاص نشده واسه خودش کار درست می کنه. رفته یه عده آدمی را که یه موسسه به اسم ثامن الحجج سرشون کلاه گذاشته و اون ها هم تجمع کردن و پول شون را خواستن گرفته. بیشتر این ها هم زن بودند. لابد یکی شون گفته بچه دانشجو داره و یکی هم اونجا به ترکی گفته " نمنه منیم پولوم ..." و یکی هم گفته من یه زن هستم و حق ام را می گیرم و ... نیروی انتظامی هم کلید معما را کشف کرده و به همه اعتراضات اخیر هم پیوندشون داده و فرستادتشون اوین که دو روز دیگه تو تلوزیون بگن ما از آمریکا پول گرفتیم و اونها باقی پول رو ندادن و ما هم از این موسسه شکایت کردیم.

این طور که نیروی انتظامی تو جو سرکوبه احتمالا چند ماه دیگه همه شرکت کنندگان در راهپیمایی 22 بهمن را هم به خاطر تشابه اسمی با 22 خرداد لت و پار می کنه. بابا جو. بابا سرکوب. بابا امنیت. بابا حکومت نظامی. ول کن دیگه

حالا یه چیز خنده دار بین المللی دیگه. البته از شما چه پنهون یه کم از این تیکه می ترسم چون این یارو کینه شخصی که بگیره بیچاره می کنه. اما این آقای مرتضوی عزیز رفته ژنو یه چیزهایی گفته که مرغ پخته هم خنده اش می گیره. کسی که با امضای اون بیشتر از 100 تا روزنامه و انواع نشریه رفت تو گونی گفته جامعه جهانی باید نسبت به آزادی مطبوعات حساس بشه. شور حسینی چه ها که نمی کنه. لابد وقتی برگرده خودش رو هم به اتهام اقدام علیه امنیت ملی و ارتباط با بیگانه اعدام می کنه. به خدا اگه این حرف را یکی دیگه زده بود انواع و اقسام چوب بود که می ...... نه می زدن تو سر یارو. خیلی بانمکه حرفاش را من نه حال لینک دادن دارم و نه نوشتن ولی تو روزنا و گویا نیوز و این ور و اون ور هست. البته پشت همون درهایی که آقای مرتضوی این حرف ها را می زده اپوزیسیون از سازمان ملل می خواست تا همونجا این دادستان حقوق بشری ما را دستگیر کنه. لعنتی ها فکر کردن ما می ذاریم.

سازمان ملل هم مثل اینکه همه رو سرکار گذاشته.

اصلا به من چه . من میرم تو مالیخولیای لذت بخش خودم.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 5:22 توسط الناز انصاری |

 
به کمپین روبان آبی برای آزادی بیان بپیوندید