می ترسم که منفعل شده باشم. نرفتم در آن تجمع آخر با خیال اینکه کمکی باشم برای آنان که رفتند. کار خاصی نکردم و همه آزاد شدند جز موسوی خوئینی تحکیم. یار آشنایی که همه دوستش داریم.
راستش دلم این زنانه را هم نمی خواهد دیگر.
کار را هم امروز برای یک مدت گذاشتم کنار . آنجا هم کلمه و خبر مثل یک بیماری شده بود که مرا می پاشاند. اما امشب در کامنت ها دوستی گفته بود که موسوی به خاطر ما رفته و ما ساکتی ایم. این پست نه خبری می دهد و نه قلمی به وجد در آن فرسوده شده. تنها می نویسم که گفته باشم نگران او هم هستیم و مسئله اعتقادی در میان نیست.
فقط کمی سرخورده ام و خسته . همین.
مرا و همگان را مرا و خواهرانم را مرا و زنییت سیال مرا .... مرا و همگان را گردن می زنند.
دستم نمی رفت به این دکمه های لق لقو که باز بنویسم از خشونتی که تا دیروز خانگی بود و حالا خیابانی. دستم جای دیگر هم برای خبرها بسته بود. دلم آشوب بود و تا بخواهی کوه عذاب وجدان سنگین.
این اولین تجمعی بود که از ( تجمع برای حمایت از زنان و کودکان فلسطین) از سال 79 تا کنون همراه یاران و خواهرانم نبوده ام . چقدر سخت بود آن لحظه هایی که می دانستم می توانم راه بیوفتم و فاصله 10 دقیقه را تمام کنم. درگیر بودم هنوز با دلم که خبر آمد.
می دانستم. همه ما می دانستیم. موج عذاب وجدان و نگرانی و هی خبر بود یکی از دیگری بدتر. کمر درد امانم را می برد و مغزم پر از اسم بود چهره ی زیباترین زنان این خاک که حالا کتک خورده بودند.
نمی توانستم دیگر نمی توانستم. جبران می کردم کتک نخوردنم را و تمام این روزها کابوسی بود خوش.
خوش بود چون یقین دارم به این جنبش. سلول های تنم با سرود این جنبش می رقصد.
پلیس باید هم که برخورد کند. باید بزند. چراکه نه. این جنبش قد کشید یعنی ریشه کرد. باید هم که شک کنیم اگر زندانی و زندان بان زمزمه گر یک ترانه باشد.
ما ترانه ای زن ای حضور زندگی را می خوانیم در ضربی که باتوم ها بر تنهایمان می گیرند. من می رقصم به این آواز حتی اگر تنم کوفته باشد یا حتی اگر چون رویا طلوعی به مسلخ تجاوز فرستاده شوم.
این رقص بیداری زنان ماست و نوید جهان دیگری که نیک می دانم خواهیم ساخت اش. تصویر پروین و صدای زنگ دار نوشین ول ام نمی کند.
ما پیروز می شویم
2S060613_zs_jbzra_hcqnghttp://www.theproxy.us/index.php?url=uggc%2Sarjf.tbbln.rh%2Scbyvgvpf%2Snepuvirf%2S049232.cucr.fugzy
عصبی هستم پس به جمله ها فکر نکنید
تا به حال اتز بازداشت پروین اردلان. ژیلا بنی یعقوب . موسوی خوئینی ها مطمئنم.
مادر پیر و خواهر پروین اردلان را از منزل شخصی شان به گروگان برده اند.
همه بازداشت شدگان بدون در نظر گیری سن و جنسیت شان بعد از حمله و کتک کاری با توبوس ه منتقل شدهاند.
هنوز از اینکه کجا برده اند خبر ندارم.
نیروی انتظامی بازداشت شده ها را ۷۰ نفر عنوان می کند.
ولی آمار صدها برابر است .
سال پیش یادداشتی برای همین روز نوشتم . فکر می کنم بعد از حادثه این یادداشت هم کودکانه و لطیف شود.
من راه خانه ام را پیدا کرده ام
دنياي كودكي، دنياي توجيه كودكانه هر پلشتي اين دنيا است . ( اگر نه كه زيبا نبود اين دنياي به هم ريخته )
دنياي كوچك كودكي ها ، برابريها كوچك كودكانه در زخم زانوي جر خورده در يك نبرد بزرگ براي شوتي كه بايد گل شود ؛ در شلوار پاره اي كه لباس نوروز بود پيش از جر خوردن خوش صدايش با چوب درختي بلند كه به بازي ابلهانه ي پاييدن خانه ي همسايه ،دل درآرزوي بلندترين شاخه هايش له له مي زد.
دنياي كوچك اما زيبايي كه تو را دنبال قورباغه هاي بركه اي مي كشاند تا در وحشت مادر به قهقه اي خبيسانه سرخوش شوي ...و دنياي كودكي ، دنياي تعبير زيباي هر زشتي بود.
زخم : نويد بزرگ شدن و فراموشي هر چه رنج ، كتك: اميد بوسه و نوازشي در هق هق شبانه. بازي: تجربه همساني همه در كوچه پر خاك و خل ... و آدم : هر كدام براي يك كار انگار آمده بودند . پدر ، براي اينكه پيشش موس بكشي كه: " بابا جون يه خورده اگه مي شه پول مي دي"مادر گاه مهربان و گاه پي ات دوان ، با يكي از سلاح هاي خانگي اش...و بچه ها ...و معلم ها
... و حتي آنروزها پليس هم براي خودش آدمي بود ، سمبلي ، بتي در يك تصور كودكانه كه فقط قرار بود راه خانه ام را نشانم دهد اگر گم شدم ، يا اگر سرعت ماشينها را نمي فهميدم دستم را بگيرد و ببرد آن سوي خط باريك و سياهي كه خيابان بود و من خوشم نمي آمد از ماشين.
پليس آن روزها از همه آدم ها مهربان تر بود . نه وقت بازي جر مي زد ، نه تصوير پدري مي شد با شمشير آخته ، در تهديدهاي مادر وقتي كه عاجز مي شد از نبرد ، نه فحش مي داد ، نه چيزي از بساطم كش ميرفت ونه... او فقط پليس بود وقرارمان همان : فقط راه خانه ام را نشان دهد ، خانه اي كه شبها تا خواب مي آمد به چشم هاي مشق ننوشته تنها نگران خط كش چوبي معلم باشم و فكر نكنم دزدي بيايد و دفتر مشق خالي ام راببرد .كه قراربود پليس به خانه ام اگر برد تا صبح مراقبم باشد و...
دنياي كودكانه ما به شكل احمقانه اي زيبا بود.
حالا آقاي پليسي كه دستم را هيچ وقت نگرفتي و اتفاقاٌ خانه مان آنقدر خالي بود كه هيچ دزدي ، از بام آن با وسوسه گذر نكرد .حالا همه آن كودكانه ها تصوير شد جز تو . تو ديگر اگر دستم را بگيري و ببري ، يعني رفتم به خانه اي كه آسمان اش را بايد از پايين آجرچين بلند و سرخي ببينم كه پرواز هر پرنده در آسمان اش حسرت آزادي است .
حالا پليس كودكي ، صورت مهربانت ، آن لباس خوش دوخت و كلاه سايه دارت را با آخرين پاك كن مدرسه هاي بي مصرف پاك كرده ام . خيلي وقت پيش پاك شد آن صورت ، آن نام، آن تو.
اما من هنوز دوستت دارم . تو حالا برايم يك مهر تائدي با اينكه بيزاري از من . با اين همه تائيد مني . وقتي شكستت دادم دوست داشتنت مقدس شد . تو را شكستم پليس چكمه پوش . ضرب چكمه ات در پهلوي من شكست و آخرين جرعه دوست داشتنت را به " آخي " كه بر نيامد از حنجره، يكسره نوشيدم .
تو شكستي .
تو همه مان رازدي، ما دويديم و نشستيم، تو با سربازهاي كوچك ات دويدي و زدي ، بلند كردي و بر زمين داغ كوبيدي، اما ما سرود خوانديم تو زدي و تو شكستي و تو خرد شدي و ما سرود خوانديم و بعد "ما"ي كم "ما"ي زياد شد ،"ما"ي زنهايي كه مي آمدند و تو نعره مي زدي كه: نرو وآنها شانه بالا مي انداختند و مي آمدند .
مي آمدند با دستهايي كه به وجد "ما" شدني از جنس خود به هم كوفته مي شد. با حنجره هايي كه گرماي آفتاب را از رو برد .
و تو با آن تاكتيك مضحك اتوبوس هاي زرد رنگ چقدر شكستي وقتي از محاصره ات "ما" بيرون آمد و بعد من ديدم مردهايي را كه صف به صف ايستاده بودند و چشم هايشان اينبار نه تحقير بود و نه تهديد.
تو شكستي وقتي قلبم انقدر سرشار بودن شد كه فكر كردم حالا راه خانه ام را پيدا كرده ام .
حالا شايد روزي دستت را بگيرم و ببرمت آن سوي خياباني كه تو را از من ، تو را از "ما" جدا كرده بود .
"ما" شكستيمت ، اما تو باز مي گردي . بارها به فرياد خوانديم كه " جهان ديگري ممكن است " و تو در آن جهان ديگر حتماً برمي گردي.َ
در این مملکت هنوز آدمی را می دزدند.
حال عابد وخیم است.
اقليت! اين كلمه اي است كه گاهي اوقات مي توانيم به آن آويزان شويم تا بار مسئوليت خودمان را روي زمين يا در متعهدانه ترين حالت روي دوش ديگري بگذاريم.گاهي مي توانيم با استفاده از كلماتي مثل –ناچيز- پيازداغ خوبي به اين عدم مسئوليت بدهيم.
مثلن بگوئيم اقليت ناچيزي از ... .
اين اقليت حتمن بايد براي اثبات خود حركت هاي وحشناكي انجام دهند. گويا با بيانيه دادن و ... اثبات نمي شوند و ما هم هميشه ترجيح مي دهيم آنها را ناديده بگيريم.
به غير از باري كه بر دوش روشنفكران و فعالان سياسي و اجتماعي وجود دارد اين انواع اقسام اقليت ها كه در مجموع چندين برابر اكثريت هستند بيشتر مقصرند.
خب! با توجه به جريانات اخير اول اقليت ترك را مي گويم. ترك ها بخش زيادي از جامعه چندين قوميتي ايران را تشكيل مي دهند و بنابر گفته هاي خود ايشان تعداد اين ها بيشتر از كليه ايرانيان است و به نوعي آنها اكثريت غالب ايران هستند و نه اقليت. از اين ها گذشته . اما چرا تا كنون به يك انسجام كلي نرسيد تا حداقل بتواند شرايط بحران را كنترل كند.
با به حق بودن حركت ترك ها و اعتراض آنها كاري ندارم. اما اين اعتراض با اين حجم گسترده و با هزينه اي برابر با مرگ چند انسان در روزهاي نخست مي توانست ابزار بسيار قدرتمندي براي اعلام و كسب خواسته هايي باشد كه سال ها سركوب شده بود.
ترك ها درست در زماني كه نيازند آغوش هاي باز و همراه بودند دوروبر خود را خالي ديدند. نيروها هنوز با خواسته هاي آنها آشنا نبودند و با وجود تحسين اين حركت اما هنوز در اعلام موضع مستاصل بودند.
ترك ها پيش از اين نيز كمتر در حركت هاي روشنفكري درون جامعه فعاليت مي كردند و با انفعال خود در مقابل جرياناتي كه دغدغه قوميت دغدغه اول آنها نبود اجازه دادند تا طيف متحجر اين جريان خود نماي كند و نماينده ترك ها بنمايد.
روشنفكران ترك كه تعداد آنها نيز كم نيست در مقابل هجمه هاي نيروي مقابل به روشنفكران واكنش نشان نداد مگر دغدغه قوميت داشتن آن فرد روشن شده باشد.
اي كاش اين جمع مي توانست امضاي 50 نفر در پاي بيانيه اي در اعتراض به بازداشت و ... يك معترض نمود يابد كه در اين ساليان رخوت از اين بيانيه ها كم نيامد.
ترك ها خواست هاي خود را به طور مشخص از روز اول بيان نكردند. ابتدا برخورد با روزنامه ايران و روزنامه نگار و كاريكاتوريست خاطي را خواستند و بعد عذر خواهي و بعد نجواهاي يك حركت بسيار عاقلانه رسيد و آن امضاي بيانيه براي آزادي ايران جمعه اي هاي در بند.
اين ها مواردي بود كه دوست داشتم بگويم گر نه كه به حقوق پايمال شده اين مردم شكي نيست. نمي نويسم اين بخش را چون كم ننوشتند و فكر مي كنم تكرار مكررات هم جالب نباشد.
موقعيت اقوام ديگر هر يك بدتر از ديگري است. عرب هاي محجور روي لوله هاي نفت پا مي گذارند و هواي سنگين و داغ نفت را به ريه مي كشند و من و تو اگر امروز پاي كامپوتر نشسته ايم و از دردي كه واقعن آن را نمي شناسيم مي خوانيم و مي نويسيم آنها هنوز از آب نوشيدني هم محرومند.
كرد اين سرزمين در خطه اي مي زيد كه دود هيچ كارخانه اي از آن بلند نيست و قاچاق تنها راه معاش شرافتمندانه است.
اين اقليت نفرين شده ابعاد ديگري هم دارد. ابعاد اجتماعي اين اقليت بودن گاه به طرز نفرت انگيزي هولناك مي شود. ما براي زمين و زمان تعيين تكليف مي كنيم. پاي تلوزيون هاي خود مي نشينيم تا بدانيم در فرانسه چه مي گذرد.آرا ايتاليا چه خواهد بود . كابينه انگليس چه تغيري مي كند و ... و بعد مو به مو از آخرين حركت روشنفكران فلان كشور حرف مي زنيم. از اين كه چقدر شكل مبارزه در آنها تغيير كرده . گفتمان جاري آنها چقدر ريز و موشكافانه شده و نيروها در ائتلاف با چه كساني به جنبش هاي خود معناي مردمي مي دهند.
حال مي پرسم اين همه اقليت با اين حجم از سركوب خواسته ها چه آغوشي امن تر از نيروهاي مترقي مي تواند بيابد و حداقل جنبش عدالت خواهانه ايران(منظورم احمدي نژاد نيست) چه چيزي مي خواهد جز اين.
پتانسيل هايي بسيار گرانقدري در اين خاك وجود دارد به بركت سركوب هايي كه از هيچ كس و هيچ حركتي دريغ نشد. حاكميت قدرت اعجاب آوري در توليد اپوزيسيون دارد. آنها حتي مي توانند از آدم هايي مثل شادمهر عقيلي هم يك اپوزيسيون بسازند.
اقليت ها نيز چاره اي جز تحميل خود به دايره واژگان سياسي ندارند. تجربه اي كه همجنسگرايان ايراني با هوشمندي به آن تكيه كردند. موقعيت اين اقليت به هيچ وجه قابل قياس با ديگر اقليت ها نيست. اين افراد هميشه با تحقير زيسته اند و حتي روي خوشي از دگر انديشان نيز نديده اند.اما با جلب حمايت برخي روشنفكران حتي در حد يك امضا و نيز واكنش به جريانات جاري مملكت از جمله اتفاقات رخ داده براي سنديكاي كارگران شركت واحد و ... خود را به جامعه روشنفكري تحميل مي كنند. آنها با وجود تمام مشكلات قانوني و نيز نگاه هاي حقارت بار موجود كه اساسن هيچ كس به خاطر تمام تابوها به آنها حق حيات هم نمي دهد اما بسيار موفق عمل مي كنند.
فقر، تحقير قومي ، تحقير نژادي و ... به اقليت قومي و مذهبي ما حق مسلمي مي دهد كه نيروي بالقوه اي است براي جلب حمايت و همراه سازي. باري بر دوش روشنفكران نماينده اقليت است و قطعن سنگين تر از ديگر روشنفكران. كاش تنها ثمره ي اعتراضات اخير ترك ها همبستگي باشد كه دست يابي به آن خيلي دشوار نيست.
مانا نیستانی کاریکاتوریست مطلب ایران بود که امروز(سه شنبه) باز داشت شد. روزنامه ایران در توقیف موقت به سر می برد.مرتضوی به خانه کاریکاتور گفته تا خوابیدن قائله مانا در بند خواهد ماند اما همه می دانند آزادی قریب نیست.
شایعه توقیف شرق هم می پیچیده.
دو بمب قوی در اطراف زنجان منفجر شده اند.
هیچ کدام از رسانه های داخلی حاضر به پوشش اخبار نیست.
امسال هر نسیم بهاری که برخواست بوی خون می داد و نوید فاجعه.
باور نمی کنم بشکه باروتی به نام ایران را . حالا غرب ایران هم می سوزد مثل شرق.
گربه من ! بوی خداحافظی می دهی.