سردار نظری تبرئه می شد در حالی هنوز خون عزت روی زمین ماسیده بود. او تبرئه می شد و هنوز بوی عفونت و خون از مشام بچه های به توحید رفته زدوده نشده بود. هنوز دستها بود که به یمن دست بند ها قپانی خشک می شد و پاهایی که هنوز بعد از یک سال ضربه های کابل را پوست می انداخت و خواب و خلسه ای که کسی در میان آنها می گفت: بو !بوی خون میاد . بوی چرک میاد . لباسی که به من دادن خونی بود. پوست یه آدم روش چسبیده بود.... چه کابوسی گره خورده بود با نام سردار نظری که تبرئه شد.
امروز ایلنا خبر داد که سردار نامه به احمدی نژاد نوشته و خواستار حقوق مادی و معنوی اش شده.
حقوق بیش از این به گفته عضو کمسیون اصل نود بازگشت به نیروی انتظامی است. حقوق بچه ها هم چیزی نبود جز بوی چرک و خونی که تا ابد در مشام خواهد ماند و خاطره چهره جلادی که باز می گردد.
بوي عفونت است و طعم گس خون كه مي آيد از اين سال هاي پيش پاي مرداني كه فكر كردند آمده اند كه بمانند.
همه ما ويران مي شويم لحظه اي كه اولين سرباز بلند قامت قاره تازه پا در يك قدمي مرز ايستاده باشد.چشم ما مي درد زماني كه چشم دريده بر دختر سرزمين ما بياندازد.
كابوسي مي شود اين خاك كه با هر چه جيغ هر چه حنجره بيداري نمي آيد از پي اش.
حالا ماييم و دستي كه بسته اند و چشمي كه جر مي دهند خودشان را تا باز نشود . حالا ماييم كه مي دانيم آن سرباز ويران شده غولي است كه به ويران گري آمده است و همه با دلي كه از بوي خون آشوب مي شود منتظر موج خونيم كه بر ميخيزد و نامه به خود مسيح و خدا هم سدي مقابل آن نمي سازد.
نه! من يكي نمي جنگم. از فكر ديدن مغزي كه از خالي جمجمه اي بيرون مي ريزد حالم به هم مي خورد. از ديدن كودكي كه يادش رفت دست و پايش را به خانه بياورد هزار بار مي ميرم. من خواهم مرد اگر ببينم زن اين سرزمين را در عرياني وحشي گري هاي يك كوچه خالي. من مي ترسم از بويي كه مي آيد از شيپورهايي كه جيغ جنگ مي زنند.
من و تو هم ويران مي شويم. من و تو هم گاهي ممكن است يادمان برود مغزمان را از وسط خيابان ها جمع كنيم. من و تو هم از فقر از گرسنگي مي ميريم و تن هاي من و تو هم داغ تجاوز را خواهد خورد.
من فقط مي ترسم. تو چه مي كني در اين سال سخت؟
از وقتی این فیلم رو دیدم تا حالا حداقل ۷۰۰ روز گذشته و هنوز خیابون ولیعصر از میدون تا سر فاطمی کابوس منه.این بچه ها تو این مسیر ساز می زنن. توی فیلم پسرکوچیکه به شونه هاش اشاره می کنه که تحمل بار آکاردئون رو نداره. اون یکی سر اذان کار رو تعطیل میکنه از هراس معصیتی در راه. کاش می دانست گرسنه بودن او معصیتی است بر دوش ما.
از یاد نمی برم(تا مرگ) دست ای کوچک آن پسر افغان را که کفش واکس می زد و دستاهاش به قدری کوچک بود که حتی چرتکه واکس تو دست اش جا نمی شد.
از خاطر نمیرود دستهای آن پسر بچه که باز نمی شد از زور سرما و از بهار فقط عطر دسته دسته گل های نرگس را دید پشت هر چراغ قرمز.
من غیر از گریه هیچ کاری نکرده ام برای این بچه ها. این یک اعتراف کامل است به یک دلیل روانی. فراموش نمی کنم روزی را که برادرم را کتک زدم و از دماغ اش خون آمد و بعد یک گوشه کز کرد. تصویر سیاوش کوچک کز کرده هیچ وقت نمی گذارد مدعی حقوق کودک شوم.
این چرت و پرت ها رو نوشتم تا کودکان کار را لینک بدم.
از دیشب تا حالا دارم به یک موضوع پیش پا افتاده ای فکر می کنم که تقریبن به مرز دیوانگی رسانده ام. موضوعی پیش پا فتاده، تکراری و زرد : طلاق
از آنجایی که بنده به طور میانگین هر 4 سال یکبار فک و فامیل عزیز را زیارت می کنم در این مقاطع اتفاق های قبیله شریف را هم لابه لای حرف ها می شنوم و فراموش می کنم . یکی از این اتفاق ها مربوط به طلاق دختر خاله جان بود. این دختر خاله جان در یکی از بدترین روزهای زندگی من ازدواج کرد. تیر 78 و زمانی که هژیر به خاطر وقایع کوی زندان بود و پدرم به خاطر یه مسئله مالی گرفتار و خلاصه اوضاع به طرز فجیعی گه مرغی شده بود. به هر حال دختر خاله جان بدون توجه به عواطف عاشقانه خدشه دار شده من ازدواج فرمود . داماد ماجرا هم پسر یکی از روحانیون فسیل شده بود که با بیت و نا بیت در تماس بود و صد البته همه بچه صاحبان کارخانه و ...
به هر حال دختر خاله جان تازگی ها با یک بچه بامزه مطلقه شد . نگاه پر از ترحم سران و تهان قبیله دیروز از روی صورت دختر خاله جان و کودک دلبنداش کنده نمی شد. دختر یک خانواده معمولی ایرانی و طبیعتن مردسالار امروز به خانه برگشته و آگهی حراج جهزیه اش را به روزنامه همشهری می دهد.
پسر خاله جان دانشجوی علوم اجتماعی است و دیشب به شکل بی نهایت تابلویی می گفت: یکی از همکلاسی هام داره پایانامه اش رو در مورد زنان طلاق می نویسه یه سری کتاب می خواد در مورد اینکه چیکار کنیم زنی که طلاق گرفت( ببخشید) خراب نشه و چه طوری بچه اش رو بزرگ کنه و ....
جالب ترین بخش چه طوری پرسیدن اش این بود که چطوری یه کاری می شه کرد که بیرون نره و سر کار نخواد بره.
از دیشب فکر می کنم این سئوال ها چقدر می تونه تو ذهن دختر خاله جان هم شکل گرفته باشه. دختری که تا خونه پدراش بوده تحت سیطره پدر و بیش از اون مادر مردسالار اش بوده و بعد با یه مردسالار دیگه اون هم از نوع مذهبی تر اش به اسم شوهر بوده. دختری که مثل هزاران دختر دیگه رهایی رو در آغوش ازدواج کشف کرده بود و حالا می بینه برای طرف اش این آرزو فقط یه قرار داد کوچیک بود که با یه دختر روس تموم شد.
مردسالاری آفت بشریته. به خدا آفته . برای زنا یه جور برای مردا هزار جور. آخه اگه به این دخترا استقلال فکری و مالی رو یاد بدن هزینه اش بیشتره یا اینکه یه آدم بع بعی صفت تربیت کنن که آخرش هم وبال گردنشون باشه. این دانشجوی خرفت رو که دنبال کتاب می گرده برای اینکه زن طلاق گرفته چه طوری با سرکار رفتن خراب می شه رو چرا تیرباران نمی کنن . چرا اون مادر الدنگ مکه رفته رو به خاطر اینکه ته دل اش روشنه که اوضاع درست می شه از دل روشن اش آویزون نمیکنن. چرا نهایت اقدام انتحاری دختر خاله جان باید این باشه که عکس بچه اش رو بده به من که تو یه نشریه زرد چاپ کنم تا کون ( خیلی ها) بسوزه؟
اصلا به من چه . الان به یه همچین آدم درب و داغونی چه جوری حالی کنم که الاغ! فمنیسم بدبخت تر از اینی که هستی نمی کندت به جای اینهمه جارو کشیدن و مثل گاو حرص خوردن زرزر کردن روزی یک و نیم ثانیه هم فکر کنی و یک و نیم سانت به جیگرت اضافه کنی آسمون به زمین نمی یاد.
ای کاش فمنیسم هم مثل مبارزه با ولایت فقیه بود به خدا راحت تره . یه بند قانون رو درست می کنی همه چی حله . این مردسالاری مثل بختک رو ثانیه ثانیه زندگی ماها افتاده با توپ و تفنگ هم جدا نمی شه لا مصب.
از اینکه هیچ وقت تو هچل امثال دختر خاله جان نمی افتم خوشحالم . خداوند الرحم الراحیم پدر و پدرجد نوشین احمدی رو بیامرزه .الهی آمین!
خبري كه هيچ وقت منتشر نشد
همسر يكي از كارگران اخراجي سنديكاي شركت واحد در تجمع اين كارگران در مقابل دفتر شركت اتوبوسراني با يك گالن بنزين براي به آتش كشيدن خود حضور يافت.
همسر اين زن از جمله كارگران اعتصابي اين سنديكا بود كه بعد از اعتصاب سراسري كارگران سنديكا در 8 بهمن از شركت واحد اخراج شد .
اين كارگران در روز جهاني كارگر همراه خانواده هاي خود مقابل سازمان شركت اتوبوسراني تجمع كرده و خواهان بازگشت به كار خود و نيز آزادي منصور اسانلو دبير اين سنديكاي كارگري شدند.
براي آن زني كه با گالن بنزين به استقبال اول ماه رفت .
نمي شناسم ات زن. نديدمت و مي دانم هيچ گاه ديگر نخواهمت ديد . نام تو هر چه باشد ميخك سرخ روز كارگرم شدي براي هميشه . آتش نشدي اما سوزاندي .
سرودها مي رود تو گوشم : شورا
.. خروشيد خلق و زمان شد دگر
شب بند و زنجير آمد به سر
گل سرخ آزادي از خون دميد
فدايي به در ياي مردم رسيد
گل ياد همسرم شورا شعله ي ديگرم لالا
آتش ام اخترم لا لا
كدام گل سرخ آزادي برامده بود براي تو كه اسباب خانه ات مهمان كوچه شد؟ كدام شب بند و زنجير آمد تو را به سر كه همسرت به بند رفت و كودك ات گرسنه تو را ديد و بو كشيد بوي بنزين را؟
خلق خروشيد؟ شب سر آمد .. . سر اومد زمستون؟
سرخي خون شتك زد روي ديوارها و دسته دسته گل سرخ اين سرزمين رفت در گورهاي دسته جمعي تا تو آتش خاموش روز كارگرم باشي. همه چيز به يك مو بند بود گويا كه برادرانمان را به خاك بياندازند و كم كم تبر به دستان صاحبان اين همه خون شوند و به ياد نياورند آنهمه سر را كه با تبر زدند و يك هفته بعد حكم اش را از كفتار پير گرفتند.
آنكه بر خاك مي افتاد در تاريك ترين سال اين سرزمين چه مي دانست بوي گس خون آن شهريور هميشه در مشام مان خواهد ماند كه براي تو هميشه خداي اين خاك شهريور 67 است.
آنكه مو سپيد مي كرد در بند چه مي دانست اين بند را پاياني نيست كه منصور نازنين ما هم هنوز در همان بند و از پشت همان ديوارها ديگر آزادي را نمي بيند.
تف بر قلم ام . مرا ببخش آتش من. لبريز خشم بودم و نتوانستم و نمي توانم بنويسم . گرسنه گي اگر امان مي داد مجبور نبودم سگ دو بزنم براي اينكه صحبت اين همه جلاد را بنويسم. گرسنگي اگر امان ام مي داد اگر شجاع تر بودم اگر از اين همه خون كه ريخت نصيب ما لااقل يك ورق پاره بود در هواي آزادي پر خون مي نوشتم كه روز كارگر اين سال روز تو بود.
فراخوان تجمع کارگران شرکت واحد در مقابل اداره مرکزی شرکت واحد و توزیع کارت تبریک روز جهانی کارگر
بنا بر گزارشی از تهران، روز دوشنبه، یازده اردیبهشت برابر با اول ماه مه، روز جهانی کارگر، در ساعت ۳۰/۱۱ صبح کارگران شرکت واحد به مناسبت روزجهانی کارگر و اعتراض به وضعیت بلاتکلیف خود همراه با خانوادههایشان در مقابل اداره مرکزی شرکت واحد تجمع خواهند کرد. در این تجمع تمامی رانندگان عضو سندیکای شرکت واحد که به دلیل اعتصاب از کار اخراج شده اند برای احقاق حقوق خود و آزادی منصور اسانلو، شرکت خواهند داشت. ابتدا تصمیم بر آن بود که این تجمع در مقابل وزارت کار و اموراجتماعی برگزار گردد. هئیت مدیره سندیکا در نشستی که دیروز شنبه برگزار کرد تصمیم گرفت این تجمع را در مقایل اداره مرکزی شرکت واحد برگزار کند. بنا به این گزارش، قرار است طیف وسیعی از دانشجویان دانشگاهها و نمایندگان کارگران بخشهای دیگر کارگری نیز در این تجمع شرکت کنند.
گفتنی است که سندیکای کارگران شرکت واحد کارت زیبائی را به مناسبت روزجهانی کارگر به چاپ رسانده است که قرار است فعالین سندیکا روز دوشنبه در فواصل صبح و عصر با حضور در مسیر انوبوسهای شرکت واحد، این کارتها را که با بستههای شیرینی همراه است به رانندگان اتوبوسهای اهدا کنند.
لطفا ضمن درج این خبر در وبلاگها ، سایتها و نشریات (داخل نشینان ) برای حمایت از کارگران شرکت واحد در این تجمع شرکت نمائید.
شایان توجه است کارگران شرکت واحد قصد داشتن روز دوشنبه به مناسبت روز جهانی کارگر مراسمی در یکی از تالارهای تهران برگزار کنند، اما وزارت اطلاعات از آن جلوگیری به عمل آورد.
کانون زندانیان سیاسی ایران (در تبعید)
۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۵ برابر با ۳۰ آوریل ۲۰۰۶
باز زنان باز روحانیت باز حجاب ؛مانتو، ساق پا ، موی پشت روسری ، حالا هم استادیوم و ورزش و باز فتوا و جیغ و ویغ حوزه علمیه.
بعضی وقتها دلم برای بخش فمنیست زندگیم کباب می شه . فمنیست دویست سال پیش آمریکایی مسئله اش آزادی جنسی بود و سقط جنین مال ما داره دور یه وجب پوست و مو هنوز می چرخه. نه اینکه فمنیست ها به این فکر می کنن منظورم اینه که تا وقتی برای یه وجب مانتو و ... اسم زن میشه تیتر حالا کو تا سقط جنین و قدرت سیاسی و هزار تا بحث دیگه.
من نمی دونم این روحانیت چی از جان بشریت می خواد. این احمدی نژاد جو گیر هم همه رو چی چی پیچ کرد با این دستوراش.
من نمی فهمم. یه روز می شینی هزار و یک جور برنامه می ریزی که اگه تحریم بشیم و فضا بسته تر شه چه غلطی کنیم . اگه جنگ شد باید چی کار کنیم و ... بعد یه دفعه این چرت و پرت ها هوار می شه رو مخ ات.
يك روز جهاني ديگر دارد مي آيد. صفحه ها پر خواهند شد مثل هميشه و نام كارگر خواهد خورد بر پيشاني تيترها. خبر در راه است. سخنراني هاي آقايان را بايد مو به مو بنويسيم مبادا از قلم افتاده باشد حرفي از دهان دولت عدالت محور. همانطور كه سال ها نوشتند از دولت آزادي . بايد بنويسيم و مي نويسيم همچنان كه روزي نوشتيم ضد كارگري ترين مصوبات دولت اصلاحات را با به به و چه چه.
دلم مي خواست اين قلم گاهي به جاي جوهر تف مي كرد روي اسم ها. هر سوژه اي كه فکر کنی خط قرمز است غیر از به به و چهچه نامه و يقين دارم آخر كار بايد من هم مثل همه خبرنگارها تيتر بزنم:دولت روز كارگر را گرامي داشت
بايد فكر كنم گرامي داشته شد وبقوبالانم مثل همه كه گرامي است اين روز در مملكتي كه در آن كارگران 6 ماه به 6 ماه حقوق نمي گيرند. كه كودكشان هر شب گرسنه مي خوابد كه اجاره خانه هميشه خدا شرمنده است كه از بقال نانوا تا مدير مدرسه تا خود خدا همه طلبكارند. كه حقوق كارگربه اندازه خط فقر هم نيست.
من قول مي دهم مثل يك بچه خوب همه اين ها را ننويسم. اصلن من كه چشم ندارم. الحمدالله همه خوابيم و خيال همه راحت...تفنگ ام كه خرابه!
قول مي دهم يك چيز ديگر را هم اصلن به ياد كسي نياورم:منصور اسانلو هنوز در اوين است.
هنوز خيلي روز نرفته بود از زماني كه صحبت از شب هاي خوش ودوست داشتني تهران مي كرديم.
اما ديشب اين شهر از بيشه تاريكي كه صداي قهقه ي كفتار در آن مي پيچد ترسناك تر بود. پر بود از خفاش. در يك ساعت ولگردي دو ايست بازرسي رد كرديم. يكي در انتهاي بولوار كشاورز و يكي ميدان وليعصر. شهر پر بود از خفاش و توله سگ هايي كه هنوز ريش هم در نياورده اند؛ غره به اسلحه اي كه بردوش دارند چراغ قوه توي ماشين هاي ما مي گردانند.
نه ديگر! از اين شهر اگر همان يكي شب هاش مانده بود آن هم شد غار پر خفاش.
من از اين خفاش ها كه چراغ قوه به دست لانه كوچك مرا مي گردند بيزارم. من از اين سكوت پر انتظار همگاني بيزارم.شهر شده قلعه حيوانات . همه جور جانور براي خودش رياست مي كند در اين قلعه اي كه ميمون ها از همه برابرترند.
نويد مي داد دوست همراه ام كه جامعه اگر براي فشارهاي سياسي خنثي شده اما اين جوان ها تاب فشارهاي اجتماعي ندارند.
آيا اين فشارها به يك انسجام اجتماعي براي يك جنبش در اين قلعه خواهد رسيد؟ وقتي صحبت پيوستن ايران به كنوانسيون منع تبعيض بود عده اي از زنان قم شعار مي داند و تظاهرات مي كردند كه اي داد حمام هاي عمومي؟را مي خواهند مختلط كنند. حالا قبل از اقدام نيروي انتظامي براي برخورد با بد حجابها باز همان ها رفتند مقابل يكي از نقاط استراتژيك اين قلعه و عماد افروغ هم ضمن اينكه اعلام كرد دهن اين صد زن را مي بوسد فرمان داد كه اين جماعت موج ايجاد كنند.در تمام اينها جنبش زنان حركتي نكرد.اميدوارم بي تفاوت ننشينند.
دل ام جشن لچك و روسري سوزان مي خواهد.
اين ترانه زويا ثابت كمي جانم داد. فعلن شعراش را بخوانيد. شاعر معلوم نيست محبوس كدام حرمسرا بوده ولي حدود 70 سال پيش سروده شده تا 70 سال بعد هم من و تو همانجا باشيم.
دختران سيه روز
تا به كي در افسوس
...
هيچ كس خبر نيست
فكر خير و شر نيست
اي رجال ايران زن مگر بشر نيست؟
چند در حجابيد
تا به كي به خوابيد
از وجود شيخ است
كين چنين خرابيد
مملكت خراب است
ملت اش به خواب است
اي زنان ملت
وقت انقلاب است
دختران ملت
تا به كي به ذلت
بركنيد و از سر
چادر مذلت