تبليغاتX
زنانه
قفس شکسته ام و آشیان نمانده به یاد

برای ضجه های پر از درد و خالی از ادعای "سیامک آقایی"

تا به حال برای هیچ موسیقی چیزی ننوشته ام و از شما چه پنهان که چیزی هم نمی خوانم. گوش هایم اما تار عنکوبت می بندد اگر نشنود ... .

حالا اما (همین حالا) سیامک آقایی دارد با چنان دردی آواز می خواند که تو گویی مادری بر گور فرزند و دودمان اش، مرده در زیر آوار.

این 5 جوان، بی تفرعن ویژه دلنگ دلنگ سازان و نوازان سنتی که با دماغ های بالاگرفته و ادعای پروردگاران موسیقی، به تزویر ادای دلقک وار دراویش خیابان گرد را درمی آورند، ثروت خود را که گویی خودشان بهتر از همه می داند دستمزد کلاشی فرهنگی شان بوده پنهان می کنند و با شلیته و بی جوراب روی سن  می آیند و بعد با افه هایی که آدم را یاد خرس "شهر قصه" می اندازد، رمال وار سر کتاب باز می کنند و بعد سینه می درانند به بی همتایی خود... این گروه بی ادعا اما با رگه های نبوغ و جنون و خلاقیت، جوانی مغزشان را و دست های پرتوانشان را به رزم با این هنر مندرس و منجمد که به یمن جمهوری اسلامی همچنان در عصر یخبندان به سر می برد، آورده اند.

"گروه سنتور نوازان" چنان به گوش می نشیند و قلب را پر می کند که مغزتان هم روزنه ای پیدا می کند در این موسیقی دقلکارانه ایرانی که: نه گویی جایی هنوز زیر این آوار یخ  کسی نفس می کشد.

قطعه آخر آلبوم "ز بعد ما" با عنوان 6:1 برای زلزله زرند ساخته شده. پر از وحشت لرزه، آوار، ویرانی، سکوت و شک از اینکه این چه بود ... و بعد شمایید که از دل می نالید برای آنکه از آغوش شما به زیر آوار رفت.

این اثر را با تصویر برداری و کیفیت عالی، استدیو کمتر شناخته شده "گوشه" منتشر کرده است. به قیمت 2ساندویچ هایدا این شاهکار جسورانه را ببینید.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:47 توسط الناز انصاری |

از سکس و تن_ از زن های خجالتی تا فریدا

وبلاگ هایی که به آن سر می زنم همین الان درگیر بحث "نوشتن یا ننوشتن از زندگی و تجربه های شخصی از سکس و تن" هستند. تقریبا همه وبلاگ هایی که در اینباره نوشته بودند را خواندم.

(لینک وبلاگ ها در بالاترین و سیبیل طلا موجود است و چون از فیلتر شکن استفاده کردم آدرس درست برای لینک را ندارم. از خود پست ها خواندنی تر کامنت هاست. بخوانید)

من با نوشتن و توضیح تجربه شخصی از سکس بیزارم و راست اش را اگر بگویم از شنیدن آن هم حالم به هم می خورد. خواندن این جور چیزها برایم کساللت آورتر از خواندن وبلاگ هایی است که مشروح روابط با دوستان و سرماخوردگی برادر و ... شان را می نویسند. البته این را هم بگویم که تا به حال چنین چیزی را نخوانده ام! منظورم تجربه شخصی است. آنچه در وب و سایت های پرنو دیده می شود خیلی خواندنی است. تنها به این دلیل که اصلا تجربه شخصی نیست. این داستان ها "آرزوهای شخصی" نویسنده است که به اسم خاطره نوشته می شوند. این داستان ها به خاطر ناتوانی نویسنده هایشان همه چیز را در نگاه اول لو می دهند.

چیزی که از این داستان ها یادم مانده این چیزهاست: «من همیشه توی خونه با تاپ و شلوارک می گردم و آنروز هم که او آمد همین تنم بود/ من پسر خوش هیکلی هستم و می دیدم که او هم مثل خیلی ها سعی می کرد مخم رو بزنه/ با 206 آلبالویی ام رفتم دنبالش و رفتیم ویلای شمال پدرم که پنجره اش رو به دریاست و مبلمان اش قرمز است/ من دختر سنتی نیستم و آن روز هم کلی مشروب خورده بودم/ من زیر تخت بودم و او داشت مادرم رو می کرد که من هم طبق نقشه قبلی بیرون اومدم و با او خوابیدم/...»  این جمله ها در اشکال مختلف و همیشه پر از غلط های دستوری و املایی  تکرار می شوند. خواندن این (مثلا) خاطرات بیش از هر چیز فانتزی ها و عقده های جنسی کسانی را نشان می دهد که نمی دانم چرا موقع خواندن بیشترشان نویسنده را آدمی محروم (مالی و اجتماعی و جنسی)، با تربیت مذهبی  و سرکوب شده می بینم. فانتزی زنای با محارم، تجاوز، زنان زیبایی که فریفته ثروت و اندام نویسنده شده اند، فانتزی های در عمل نیامده همجنسگرایانه و ... همه اینها را می توان با نگاهی دیگر خواند و کاوید.

اما تجربه های شخصی و نوشتن از تن. این همان مرز لذت و تهوع است که گذشتن از آن به سلامت کار راحتی نیست. برای این نوشتن قبل از آنکه فمنیست باشی یا نه، فلسفه خوانده باشی یا نه باید هنرمند بود. این  همان مرز پورن و اروتیسم است.

نگاه اروتیک به جهان داشتن نگاه زیبایی است. همان اندازه که نگاه پورن داشتن نفرت انگیز است. هرچقدر اولی هنرمندانه و ظریف است دیگری زمخت و چندش آور است. مثلا عاشقانه های نرودا بی نهایت اروتیک، جنسی و مردانه است. این داستان های جنسی- جنایی وبلاگ های سکسی هم  کاملا مردانه اند (حتی اگر نویسنده زن باشد) جنسی هم هستند اما اروتیک نه. آنها مثل همان دست هرزه ای هستند که در تاکسی کنار ما نشسته و دارد انگولک مان می کند. اشعار فروغ هم همان ورژن زنانه نرودا است. یا بعضی شعرهای زیبا کرباسی و... .

موضوع دیگری که  در کامنت های نویسندگان اول این بحث به آن اشاره شده بود این بود که : حالا مثلا شما روشنفکرید که هی از کلمه های رکیک! استفاده می کنید؟

به نظر من بله هستند. همه کسانی که روزنه ای به این بحث باز می کنند روشنفکرند و در هر سطحی هم به موضوع بپردازند خواندنی است. خواندنی است چون همه مایی که می خواهیم دستی به آین آتش بگیریم ساعت ها به آن فکر کردیم. موضوع سکس برای زنان روزنه ای نیست که بشود آن را از کسی و کتابی قرض گرفت و به آن نگاه کرد. در جامعه ای که از آموزش جنسی در آن حتی تا دانشگاه هایش خبری نیست و تازه آنچه در بیست و چند سالگی به ما مثلا آموزش می دهند مضحک ترین تفسیر از یک اتفاق بیولوژیک است، در جامعه ای که همه چیز بی نهایت جنسی است در حالی که همه چیز هم چماقی برای سرکوب شعور جنسی است و در جامعه ای که هر حرفی که بویی از جنسیت بدهد خود به خود سیاسی می شود، نوشتن و اندیشیدن به سکس هزاربار سخت تر است. حالا در این وانفسا چه تراژدی خنده دار چندش آوری است که مردان در جمع های خود خاطره فتوحات جنسی خود را (با کسانی جز همسرشان) با آب و تعریف می کنند و برایشان کاری ندارد که به افتخار جمع  "عضو شریف" را به نمایش بگذارند و زن ها در سویی دیگر جزئیات شبی را که با شوهرشان گذرانده اند با خنده های نخودی و استفاده مکرر از کلمه "چیز" و سرخ شدن های گاه و بیگاه تعریف می کنند. هر دو جبهه هم  از فکر اینکه یک نفر از گروه مقابل این حرف را بشنود ارغوانی می شود.

زنانه بودن در  نگاه به هستی لاجرم اروتیک خواهد بود. از تن نوشتن کار راحتی نیست. دوست داشتن بدن و درک زیبایی های تن خود و دیگری و بعد توان تصویر آن اگر در همه ما بود امروز در هر وجب جا  یک "فریدا" زندگی می کرد.

   

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 6:3 توسط الناز انصاری |

عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

این سال نکبت بی روزنه، این روزهای پشت سرهمِ تکرار تنهایی، تنهایی، تنهایی بی تمام. این سال بی سرود و ترانه با خنده کریه خونین اش در این لباس سبز و سیاه دریده از خوشی دارد گور به گور می شود. صبوحی می خواهد تا سین هفتم اش سرکوب دوباره خسته ترین و بی رمق ترین تن هایمان باشد.

می خواستم پشت نقاب رنگینی با لبخند گشادی بر لب بنویسم. می خواستم برقصم برای این دفتر مچاله. خبر اما امان نمی دهد. آمده به تبریک سال نو. می گوید برای بچه ها جشن تولد گرفته اند در عسس خانه. روز میلاد تنی را گرفته اند که حالا از هم دریده. برای پاهایی که می خزند، برای دست هایی که زیر سیگاری شده اند. لعنت ... .

کاش جادوگری تقویم امسال مان را ورق می زد. کاش این گند تعفن، این خنده های کریه، این قیافه های وحشی را مثل برگی لای قرآن خشک می کرد.

روز نو دارد می آید. هیچ چیزش را نمی فهمم. نه بوی بهار می آید نه شکوفه های تازه رسته ارغوان حیاط خانه نوری در دل ام می اندازد. خانه همان است و من دارم تنهایی خودم را دور این سال می تنم. بیزار از سالی که گذشت و بی امید به سالی که می آید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:52 توسط الناز انصاری |

هشت مارس در آینه

از این سرزمین بی آفتابِ پر سایه زنانه گی تنها نقشی است که در آینه می ایستد. اگر بیش تر بخواهی، تیزتر ببینی، همین روزمره کردن تلاشی است که می خواهی صدایی باشی در میان اصوات چه هنوز باور داری به مانایی صدا. صدا- صدا، صدایی که روزی صد سال دورتر از ما از گلوی زنان کارگر برخواست که برابری را در مقابل نعره پلیس فریاد زدند و نترسیدند.

امروز روز ماست حتی اگر در آینه باشیم. امروز زن بودنمان را آفتابی می کنیم در سایه باران سالی که با همه ترس هایش و یاس هایش دارد نکبت بویناک اش را می کند از تقویم. گیرم که سال بعد هم همین باشد. با اینهمه از آینه بیرون می آییم و صدایی می شویم جاری و تکثیر شونده.

امروز روز ماست، حتی اگر مادرمان سرزمینی باشد بی پستان که از سبیل های تابیده اش  تحقیر بشریت می بارد. امروز روز ماست و آیینه ها مادری مهربان تر برای این زمین خواهند زایید.

 

نامه فرزاد کمانگر به مناسبت روز جهانی زن را بخوانید. 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 12:46 توسط الناز انصاری |

دربارهVOA

چندی پیش دوست عزیزم بابک پاکزاد در فرهنگ توسعه بحثی درباره تلوریون فارسی زبان صدای آمریکا به راه انداخت و قرار بود این یادداشت هم برای این سایت نوشته شود که بد قولی کردم و حالا اینجا می نویسم.

درباره این رسانه نقدهای فرهنگ و توسعه و دستی که با " درام استیک" بد شکل اش  بر طبل جنگ می کوبد و ترویج سیاست های اقتصادی آمریکا جای بازکاوی دوباره دست کم توسط من ندارد. اما موضع ما در قبال رسانه ای که همزمان از سیاست هایش مو بر تنمان مور می شود و باز در لحظه ای که کسی از دوستان و همراهان دیده و ندیده مان به بند کشیده می شود چشم به این رسانه می دوزیم، نیاز به نگاه از روزنه های دیگری را نیز می طلبد. آنچه می توانستم در نقد مطالب فرهنگ و توسعه بنویسم نقدی بر خود بود که چرا "ما" توان راه اندازی یک رادیوی خبری نداریم؟ آیا به اندازه کافی نیروی حرفه ای نداریم؟ آیا در میان رفقایمان کم نیستند افرادی که می توانند هزینه یک رادیو یا حتی تلوزیون فارسی زبان با سویه چپ و مستقل را پشتیبانی کنند؟ این تنها یک طرح سئوال است و جواب ها اینجا طرح نمی شود. اینکه رسانه های آمریکا و در مجموع نقش رسانه در کل تا کجا پیش می رود موضوع بسیار خواندنی است که بهتر از "نوام چامسکی" کسی به آن نپرداخته است.

بابک در مقاله اول خود سئوالی طرح کرد که: نمی دانم کسانی که صدای آمریکا را می بینند تبدیل به چه کسی می شوند؟ من به عنوان کسی که به تازگی بیننده این شبکه شده ام این را بگویم که تبدیل به یک آدم در حال انفجار از خشم و فحاشی می شوم. و همزمان از خودم می پرسم: مگه مریضی؟ نگاه نکن! و باز ادامه می دهم.

چون دیگر روزنامه نمی خوانم و حتی حوصله دیدن سایت های خبری را ندارم به جای همه اینها این شبکه را می بینم. چون به شکل حیرت آوری "در و تخته" به هم مچ شده اند و دوست دارم شاهد این پیوند باشم. احمدی نژاد و بوش به یک اندازه احمق، جنگ طلب و ضد چپ و به عبارتی ضد بشرند. تنها بدشانسی آنها این است که فرصت کمی برای در آغوش هم بودن دارند. حماقت هر دو در این است که مردم را احمق فرض کرده اند. این را در نمونه وطنی خودمان از رئیس دولت تا وزرا و نوچه ها دیده ایم و نمونه واضح آمریکایی اش را در همین صدای آمریکا می بینم.

این تحمیق از سیاست های اطلاع رسانی این تلوزیون تا برخورد بی ادبانه مجریان خصوصا سابقه دارترهایش فریاد می زند. جوانان این رسانه که بخشی از آنها پای دوربین می نشینند و بخش دیگری شان در تهیه گزارش و اخبار پشت صحنه هستند این دگاتیسم پیران خود را ندارند اما مجریان اصلی این شبکه به شکل تهوع آوری در کار تحقیر مردم قوی سبقت از هم می ربایند.

این وضعیت تا حدی عادی بود تا زمانی که برنامه "زن امروز" هم به  راه افتاد و یکساعت فشار عصبی را  روی خط فرستاد. مدعیان فمنیسم با ذهن های مردانه شان بی سوادی خودشان را هر روز پشت لبخندها و گاف ها قایم می کنند و این برنامه به قدری خالی از محتوای زنانه است که برای مخاطب یاد آور "زن روز" و "خانواده سبز" شده است.

این شبکه قدرت کاذبی دارد که نمونه آن را در روزنامه شرق دیدیم. شرق زمانی شرق شد که هیچ دونده ای در میدان نبود. دونده ای که با هر سرعتی هم می دوید به هرصورت اول بود. صدای آمریکا هم هنوز تنهاست و تازه دارد زمین را برای رقیب تازه نفس و البته قوی تر بی بی سی فارسی با عرقی از ترس و بددلی آماده میکند.

این رسانه اما قدرتی دارد که حقیقی است. اطلاع رسانی! خبری که از این رسانه پخش می شود دهن به دهن می چرخد و این همان چیزی است که وادارمان می کند همه ما با این تلوزیون مصاحبه  کنیم، خبرهایش را می بینیم و در تگنا دست به سوی اش دراز می کنیم. البته همزمان با ما کارمندان اطلاعات هم پای آن می نشینند و از منظری متفاوت از ما اما به همین اندازه خشم این برنامه ها را می بینند. آنها بالافاصله نسبت به مصاحبه ها و اخبار این رسانه واکنش نشان می دهند و مسئولان هم بدون نام بردن مستقیم پاسخ آنها را می دهند. نمونه آخر این قدرت تاثیر رسانه را در لغو سفر پروین اردلان دیدیم. پیش از سفر پروین مطمئن بود که ممنوع الخروج نیست. از گیت فرودگاه هم رد می شود و این یعنی نام او تا آن لحظه در لیست ممنوع الخروج ها نبود. چه چیزی باعث شد او را از صندلی هواپیما بلند کنند؟ چند ساعت پیش یکی از مجریان برنامه بی مزه زن امروز گفت برای گزارش مراسم اهدای جایزه پالمه راهی سفر خواهد بود.

مجموعه اینها یعنی احمقانه ترین شیوه تعیین سرنوشت آدمی! یعنی قدرت رسانه ای که هر  طرف از یک چیز آن بهره می برد. هم دو دولت دشمن ایران و آمریکا. و هم منتقدینی که چشم دیدن هیچ کدام را ندارند. و ما در این بی رسانه ماندن به وبلاگ ها و سایت های کم تاثیرمان پناه برده ایم شاید یکی از مجریان این شبکه به خبر ما استناد کند و خوشحال شویم. در این وانفسا ما هم ناچاریم تماشاگران تنها دونده ی این میدان باشیم.

یک توضیح: فردی به نام الناز از زنجان برای این شبکه ی تلوزیونی ایمیل می فرستد. من ضمن اینکه اعتقاد دارم باید از این امکان هم برای اطلاع رسانی استفاده کنیم و خود چند بار با  آن مصاحبه کرده ام، همین جا اعلام میدارم این ایمیل ها مال من نیست و یک شباهت اسمی است که همشهری بودن آن را پر رنگ تر کرده است.  

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:38 توسط الناز انصاری |

زندگی به رنجبارتر گونه ای تخماتیک می نماید

فعلا که جدیتم نمی آد. چند روز پیش بعد از میلیون سال رفتم کافی شاپ. با الناز و هژیر تصمیم گرفتیم یه کمپین خیلی گنده راه بندازیم. کمپین جهانی برای حفظ حقوق سیگاری ها و شب بیدارها. حقوق سیگاری ها از این جهت اهمیت داره که همه اجازه دارن سیگاری ها رو تحقیر کنن، پیش شون پیف پیف را بندازن و شب بیدارها هم به خاطر تنبلی تحقیر می شن و اینها نقض کامل حقوق بشره!

فکرشو بکن تا سیگار روشن می گنی به بسته "بهمن جوجو" چشم غره می ره. ساعت 9 صبح زنگ می زنه می گه واقعا خواب بودی؟ خب معلومه که خواب بودم به قول هژیر مگه کله پزم از خروس خون بیدار شم. معلومه که خوابم لعنتی. وقتی تو مثل مرغ ساعت 8 شب تشریفات جیش بوس لالا رو بجا می یاوردی من تازه داشتم فیلم می دیدم. وقتی تو داشتی تو خواب از زور شاش منفجر می شدی من دوش گرفته بودم داشتم ناهار ساعت 3صبح ام رو آماده می کردم. وقتی تو داشتی نق می زدی که باید پاشی بری اداره من یا داشتم کتاب می خوندم یا چیزی رو کاغذ می ریدم و تمام وقتی رو که تو داشتی پشت میز نکبت اداره ات آروغ می زدی من خواب بودم. پس من از تو زرنگ ترم و زندگی ام باحال تره. هفته ای یه روز از خونه می آم بیرون کمتر پلیس و آدم احمق می بینم و بنابر هزار و یونصد و بیست و یک دلیل دیگه حق نداری منو تحقیر کنی.

به کمپین ما بپیوندید تا حال ملت رو اخذ کنیم.

 ...جان من کارمون باش به کجا کشید تو این مملکت تخم گل و تخم بلبلی.

 بعدن اگه جدیتم تراوش کرد درباره آش نذری جنجالی می نویسم.

 ۱روز بعد: خیلی عالیه. فعلا که این زندگی رو فقط خبر آزادی رفقا رنگ می ده. سعید عزیز و رها آزاد شدن. عطیه تلفن اش رو خاموش کرده. فعلا از خوشحالی دارم منفجر می شم.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 19:6 توسط الناز انصاری |

از تلوزیون های خود فاصله بگیرید یا ... تو را چه می شود وطن

دست های مرد ویران شد روی سرش. آب دهان اش خشکید و خشکی دهان اش را با وحشت خبر قورت داد. تن اش را به لرز زانوان اش سپرد تا فرو ریزد در آوار خبر. صورت آرام اش را در هزار توهای مغزش مرور کرد. از روز تولداش تا همین هجوم خبر. همه را در چند ثانیه گذراند. اولین گریه اش را نفهمید کی گره زد به صورت خیس اش. به زن چه می گفت؟

بیا ... بیا جانکم بیا ... این گور سیمانی را لالایی بخوان که دلبندت آنجاست. زمهریر گورها را که لرزاندی با شیون ات. چه فرقی می کند حالا برای تو مادر  سرزمین برف ها و گرسنگی ها که کشته باشد یا کشته باشند وقتی که پسر در گور است چه فرق می کند که دادرسی، که عدالتی باشد یا نباشد.

....

زن اتاق را رج می زد به قدم های تنهایش. داشت فکر می کرد اگر همین کلاس و دخترکان جنوب شهر با دست های یخ زده از سوز این شهر نبودند تا سر کلاس اش چشم بدوزند به دهان او چگونه می گذراند این روزهای تهی از خنده های مرد را. داشت به سرمای 209 فکر می کرد وقتی که بخاری را خاموش کرد. سرفه های پیرمرد همسایه یاد ریه های برادر سعید انداخت اش که حالا در آن سرما به چرک نشسته. سرمای دست اش را به صورت اش چسباند و تنش لرزید ... سعید متین پور هنوز در زندان است.

...

پیرمرد روزی گفته بود که پسرش دست کسانی است که جنس شان را می شناسد. گفت پسرش دست نااهل نیست. لابد به برادرش فکر می کرد که در همین جا معاون رئیس جمهورهای اهل شده بود. اما سعید ماند و تا دو ماه نتوانست به پدر بگوید دربند نااهلان چه می کنند با او.

...

سوز زندان ها امسال استخوان ترکاند. ترق ترق ترق ... کتف اش شکست. می گویند هنر دستبند قپانی است این. دست پیمان بود؟ سرفه سرفه سرفه ... مال کدامتان است این خلط خونی؟ لرزه لرزه لرزه ... این تفس ها هم گرم نمی کندتان ... حالا بخوان. این سرود مضحکه شده را " ای ایران ای مرز پرگهر" .

...

سرما سرما سرمای امسال بیداد می کند. کسی چه می داند. می گویند تلوزیون ها ممکن است از سوز امسال بترکند. می گویند وقتی اولین کلمه از اولین اعتراف پخش می شود، سرمای 209 تلوزیون را می ترکاند. تا اطلاع ثانوی از تلوزیون های خود فاصله بگیرید.  

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:28 توسط الناز انصاری |

برای مردی که عاشق اش بودم

سلام مرد

نمی دانم هنوز دوستم داری یا نه. نمی دانم هنوز از حفره ای در کائنات  که اشک های من برای دردهایت آن را پر می کند، بوی من را می فهمی یا نه. نمی دانم وقتی به خواب ام می آیی می فهمی که دلم می خواهد تمام عمرم را بخوابم؟

مرد من! حالا که زن شدم، بزرگ شدم می ترسم. حالا گریه می کنم و می ترسم. از همه چیز می ترسم و تو نیستی تا امان ام بدهی. حالا که زن شدم به اندازه همه بچه های دنیا گریه می کنم. از همه کابوس هایم مرگ آورترین اش را بدان: دست های تو را فراموش کنم. لب هایت را و بوسه هایت را. و از همه دردهایم بزرگ ترین اش را بدان که هنوز بچه ها فقر را می فهمند.

کدام قله، کدام اوج ... کدام شان می تواند دردهای تو را از یادم ببرد. کجا می توانم، کجا توانستم فراموش کنم صدای فرو ریختن ات را.

بمان مرد. برای من بمان. با دردهایت، با همه آنچه در من می سازی. بمان تا باور کنم دروغ می گویم. هزاربار دروغ می گویم. جهان دیگری ممکن نیست و تو این را بهتر از هر کسی می دانی.

"مرد سیندرلایی" منی، حتی اگر امروز سال روز مرگ ات باشد.   

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 9:41 توسط الناز انصاری |

ترس و خدای چیزهای کوچک

"آرونداتی روی" ثابت کرد می شود یک رمان زنانه بی نقص نوشت. "خدای چیزهای کوچک" برای من مثل "دن آرام" ترجه شاملو پیش رفت. این کتاب هم شوق خواندن توام با آروزی تمام نشدن و کش دادن لذت خواندن بود. خدای چیزهای کوچک به باورنکردنی ترین شکل ممکن تصویری است. به قدری خود را نزدیک دو قلوهای ناهمسان می بینید که گاهی دست روی سر می کشید که "فواره عشق در توکیو" را لمس کنید و با برادرش دستتان به شکل نگه دارنده یک پرتقال لزج ترسناک درمی آید و بعد ولوتا می آید و باز روزنه ای دیگر از عشق و کارگری در انگ نجس بودنی که می گذارد به مرگ خونین و خورد شده ای بمیرد در حالی که «عنکبوت داستان به مرگ طبیعی مرد».

ترجمه کتاب را گیتا گرگانی انجام داده و انصافا ترجمه خوبی است. این زن زیبای هند شما را حتی اگر خودتان نخواهید به زور به هندوستان می برد و اگر مثل من دوز جو گیر شدن تان بالا باشد ممکن است کارهای احمقانه ای بکنید. جو گیری من منجر به تولید زباله ای شد به نام موز سرخ شده. به 3 روش موزها رو سرخ کردم و یکی از دیگری بد مزه تر بود. واقعا مزه خر می داد.

...

خبرها از زندانیان دانشگاه خبرهای نگران کننده ای است. قبل از این پست چیز دیگری نوشته بودم که فکر کردم قبل از خوانده شدن متهم و اعدام می شود. بماند برای بعد.

دچار یک ترس روزمره شده ام که باعث شده حالم از خودم بهم بخوره. ترس از ظروف خانه چکه می کنه. خواب های ترس خورده و رویاهای جیغ. من دچار خفقانم ... داغ تازه می کرد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 16:5 توسط الناز انصاری |

دويستمين روز انفرادي سعيد گذشت

عطيه طاهري – منبع:ادوار نیوز

طبق قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران فقط يک شبانه روز مي توان متهم را بدون تفهيم اتهام در زندان نگه داشت. ‏اين در حالي ست که همسرم سعيد متين پور 200 - امين روز از انفرادي را همراه با شکنجه هاي سخت با هدف ‏اعتراف به جرمي که مرتکب نشده است سپري مي کند. ‏

حاجي هاي طواف نکرده، اصول قانون اساسي و نيز اصول انساني و اخلاقي را يکجا در مورد سعيد لگدمال کرده و مي ‏کنند.در سالهاي اخير اين نوع برخورد با يک متهم عقيدتي وفعال حقوق بشري بي سابقه بوده است.‏

در عجبم که چرا صدايي به اعتراض بلند نمي شود ؟‏

متاسفانه جريانات روشن فکري و احزاب سياسي در ايران از جنبش هاي هويت طلب از جمله جنبش هاي زنان، اقوام، ‏کارگري و... چندين گام فاصله دارند. اگر حاکميت اقتدارگرا مدام دموکراسي خواهي روشنفکران و سياستمداران را بي ‏بند وباري ترجمه مي کند، آنها نيز با همان انگيزه و منطق جنبش زنان را به ترويج چندشوهري وجنبش کارگران را به ‏گرايشات مارکسيستي و جنبش اقوام را به تجزيه طلبي متهم مي کنند.‏

ذهنيت مسموم و معيوب و نابالغ مدعيان اصلاح طلبي موجب شده تا در برابر عنيف ترين ظلم ها و حق کشي ها سکوت ‏کرده و آب به آسياب ناقضين حقوق بشر بريزند، دبير کل پرطمطراق ترين حزب سياسي کشور بي هيچ دغدغه اي ‏نسبت به اوضاع نا بسامان و نگران کننده ي خيل روز افزون زندانيان سياسي و عقيدتي و نقض گسترده و بي سابقه ي ‏حقوق بشر، شب و روز وضعيت صندوق هاي آرا را رصد مي کند و جدي ترين سخنش عرق شرم بر جبين مي نشانذ : ‏‏"با هر موضع گيري احمدي نژاد، بر آرا اصلاح طلبان اقزوده مي شود." بر خود نهيب مي زنم که چه ساده دل بوديم ‏آنگاه که سخنهايشان را باور کرديم و اعتمادمان را ارزاني شان !!؟ ‏

جامه با بيگانه دادي تا بروفد رخنه هاش‏
اي تفو بر آن رفوگر رخنه ها صدگانه شد ‏

اکثريت مدافعان حقوق بشر در ايران از حقوق افرادي دفاع مي کنند که نمدي هم عايدشان شود، اما دفاع از حقوق افراد ‏منتسب به جنبش هاي هويت طلب که از قضا دفاع از حقوق بشر به معناي محض ان مي باشد، در برنامه ي اکثريت ‏مدافعان آزادي بيان و کليت اصلاح طلبان مذبذب دارد.‏

براي چنين اقدام و عملي مي بايست هم جنبش هويت طلبي را درک کرده باشي و هم به دفاع از حقوق بشر ايمان خالص ‏و بي شيله پيله داشته باشي. وچه ناب ونايابند چنين افرادي در زمانه اي که انسان هاي بي گناه و پاک باخته ي بسياري ‏چون مريم حسين خواه، جلوه جواهري، منصور اصالو، مددي، ليلا حيدري، عبدالله عباسي، بهروز صفري، جليل غني ‏لو، عليرضا متين پور، عباس لساني و... فقط به جرم پرداختن به ريشه ها در انفرادي هاي همراه با شکنجه هاي جسمي ‏و روحي و رواني به سر مي برند و به اجبار فيلم پر مي کنند تا به جرم ناکرده اعتراف کنند آنها با تحمل بيشرمانه ترين ‏ظلم ها و ستم ها در زندان و امثال عبدالله مومني با دفاع خالص از حقوق بشر در بيرون از زندان ريشه هاي بي رمق ‏درخت انسانيت را ابياري مي کنند تا شايد جاني دوباره بگيرد.‏

سلام و درود خداوند بر اين پاک باختگان شيدا باد.‏
خدايا اکنون 200 روز است که همسرم سعيد در انفرادي ست، شکنجه مي شود، بي خوابي مي کشد، تحقير مي شود، ‏روي آفتاب را نمي بيند، از او مي خواهند جرم ناکرده را به گردن بگيرد، فيلم پر کند و... 200 روز است که از و بي ‏خبرم نمي دانم چه بلايي به سرش مي آورند نمي دانم از او چه مي خواهند.‏

خدايا تو خود حافظ او باش و خدايا تو خود شاهد باش تنهايي و بي پناهي قومي را و بي تفاوتي و خواب زمستاني بي ‏وجداني هاي قومي ديگر را. ‏

و من همچنان بر ايمان خود استوارم که: "پرومته ي در زنجير به همان دليل که راز پيروزي اش را يافته از بند نيز ‏رسته خواهد شد و جراحاتش درمان خواهد يافت."‏

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:9 توسط الناز انصاری |

 
به کمپین روبان آبی برای آزادی بیان بپیوندید