تبليغاتX
زنانه
ارجی خان را دریابید

ارجی خان پیرترین دوست منه که تفاوت ها و تشابه های زیادی با همسن و سال هاش داره.

ارجی خان به غیر از دوست دخترش و نوه اش یه عشق دیگه  داره و اونم جناب آقای مصدقه. تو خونه اش پاتو چپ بزاری می خوری به صورت مصدق. عکس مصدق. نقاشی پرتره ی مصدق. مجسمه مصدق. کتاب ها یا کتاب هایی راجع به مصدق. این عشق وافر نفرت وافرتری به دنبال داره. هدف این نفرت هم حزب توده است. این نفرت به قدری ریشه داره که "توده ای" تو ادبیات اون یه جور فحش خار و خاشاک محسوب می شه که نه تنها شامل همه ی چپ های عالم (از مارکس و گرامشی) می شه که حتی تیپولوژی خاصی هم باهاش معنی پیدا می کنه. مثلا اگر درباره ایران باستان حرفی بزنید یا حتی رسم الخط تون جدا باشه (مثل من) این جمله رو می شنوید: اه ... اینم از اون توده ای بازی آیه که شاملوی توده ای راه انداخت. البته ارجی خان چون آدم حسابیه و 90درصد آدم حسابی های دوروبرش چپ هستن یه جمله ای اختراع کرده :البته اعضای حزب آدمای شریفی بودن ولی رده بالاهاش ... . اینم بگم که ارجی یه جاسیگاری داره که روش داس و چکش حک شده و خودمو سیاه و کبود کردم ندادش به من!

ارجی خان عاشق فیلمه. یه بخشی از درآمدش هم از همین عشق تامین می شه. هر وقت می گیم فیلم ببینیم؟ با هیجان می گه آره. می گیم انتخاب با شما؟ می گه نه شما انتخاب کنید. از این فیلم های جدید بزارید  ...و انتخاب ما ساعت ها طول می کشه چون: اه ... این سینما نیست که توحشه ... اه این چقدر کنده .... اه ... همه اش خون .... اه چه موضوعیه همه اش طلاق ... و آخر سر بیلیارد باز ... آره پسر این خیلی فیلم خوبیه. واقعا سینمای کلاس  ی   ک  خ  ی  ل    ی و این ارجی خانه که خوابش برده.

ارجی خان رو از وقتی که شناختم چند تا گوشی عوض کرده. همه گوشی هاش هم مدل بالاست (که من توضیح دیگه ای نمی تونم راجع به این مقوله بدم) اهل اس اس ام بازیه و کلی جک می خونه و می فرسته. امکانات دیگه ی این گوشی ها همه نامکشوف بود. تا اینکه سه ماه پیش ارجی خان موهبتی به نام بلوتوث رو در دستگاه اش کشف کرد. اون روزای اول بعد از اینکه همه امکانات گوشی رو به کار می نداخت و خاموش می کرد و می گشت و می گشت چند تا فایل خیلی قدیمی صوتی رو پیدا می کرد و مثل بچه ها با هیجان گوش می داد و بعد غش می کرد از خنده. هر کدوم از اون فایل ها رو در طول روز دست کم 40بار گوش کرد. اون روز –مثل همه ی روزها- ارجی خان زنگ خواب شلمانی اش ساعت 10 شب زده بود و تو خواب ناز بود که ساعت 4صبح بیدار شد. آباژور اتاقش روشن شد. منتظر بودم بره دستشویی. ولی کاری که ارجی کرد این بود که گوشی اش رو روشن کرد یکبار دیگه صدای ابراهیم نبوی و کارگر مظلوم افغان رو در حالی پرپر کردن گل های قالی شنید، ریسه رفت. آباژور رو خاموش کرد و خوابید. صبح هم زیر بار این عمل شگفت انگیزش نرفت کلا.

یه ماهی بود که ارجی خان رو ندیده بودم. پریشب که رفتم خونه اش تمام راهروی آپارتمان بوی سوخته می داد. تا در واحد خودش رو باز کرد فهمیدم قهرمان تولید این بوی غلیظ کسی نیست جز ارجی خان بزرگ که هوس غذای رژیمی کلم بروکلی بخار پز کرده.

ارجی خان به جز حزب توده و مصادیق اون که شامل نیمی از موجودات کره ی زمین می شه، از سیاه پوست ها هم بدش می آد. به نظرش سیاه ها آخر جلف بازی ان. این وسط اوباما استثناست (هر چند زن اش جلف نیست اما زیادی زشته) ولی مهم اینه که خانم هیلاری رو دست راستش نشونده. خلاصه ارجی خان با مزه ترین پیرمرد دنیاست و می خوام واسه تولدش مقدیر قابل توجهی فایل خنده ناک برای بلوتوث هدیه بدم. از خوانندگان عزیز تقاضای ایمیل این سری جفنگیات رو دارم. ابراهیم نبوی با صدای ملاحسنی، قرائت آیه قابلمه ی کتکت و کَل انتخاباتی رفسنجانی رو هم داره. یه چیزای دیگه بفرستید. لطفا.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 7:43 توسط الناز انصاری |

زنانه ي جديد
وبلاگ جديدم رو راه اندختم.

اين وبلاگ ديگه آپ نمي شه. پس اگه دوست داريد لينك ام رو اصلاح كنيد و به وبلاگ جديد سر بزنيد. با پستي درباره ي تلوزيون فارسي بي بي سي شروع به كار كرده.

تو زنانه ي تازه  مي بينم تون.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 20:54 توسط الناز انصاری |

جانيان محترم

يكي از شب هاي هميشگي يك اتفاق هميشگي در آستانه وقوع بود و منتظر اولين روشني اي آسمان ثانيه مي شمرد. قرار بود "فاطمه حقيقت پژوه" نامي اعدام شود. بعد از اينكه طي سال ها دوبار رفته بود تا چوبه و باز گذشته بود اين بار ديگر بايد تكليف يكسره مي شد. چند روز تلاش براي نجات جان او ادامه داشت و حالا تلاشگران هم منتظر بودند. نزديك نيمه شب شايع شد كه "فرزاد كمانگر" هم در ميان ده نفري است كه آن شب معمولي قرار است جان بدهند.

تصور اينكه الان اين ده نفر هر كدام توي سلول هايشان چه مي كنند و آخرين فكرهايشان چه مي تواند باشد، تصور بيهوده ايست چون از آن دست ماجراهاست كه هيچ وقت نمي فهميم. شال و كلاه كرديم برويم، ه مثلن وجدانمان آرام بگيرد.

زودتر از موعد رسيده بوديم اما دم زندان پر بود. هواي سرد مردم را چپانده بود توي ماشين هايشان. روي شيشه تك تكشان مي كوبيديم مي پرسيديم براي كمانگر آمده ايد؟ و مي گفتند نه؟ جمعيت زيادتر مي شد و جمعيت سرماخورده از ماشين ها بيرون مي خزيدند. اين كار ما را راحت تر مي كرد. نشانه هاي ظاهري ملاك پرسش سئوالي مي شد كه تا آخر هم يك جواب آره نداشت. اول شلوار كردي. بعد كلاه ها. بعد حتي جنس سيگارها ... . هيچ كس براي كمانگر نبود. كم كم فهميديم آنها كه گوشه ديوار خزيده اند، زناني كه صورتشان را با چادر گرفته اند، آرام وردي مي خوانند و ناله مي كنند و گه گه خدا و پيامبري صدا مي كنند خانواده كساني هستند كه قرار است اعدام شوند. از هر خانه دو نفر بيشتر نيامده بود و اين يعني آن جمعيت صد و چند نفري همه شاكياني بودند كه امروز به خواست قصاص مي رسيدند. آنها برعكس پاي ديواري ها رو نمي گرفتند، لبخند به لب داشتند، تنها نبودند و همديگر را دلداري مي دادند، كز هم نكرده بودند و قدم مي زدند. اينطوري در آن ساعت ها فهميديم كساني كه بخششان كسي را ( از اين زندگي اي كه انصافا كردنش فايده اي ندارد) نجات مي دهد كيانند.

هر از چند گاه يكي از حاشيه اي ها با تضرع  و التماس نزديك مي شد. (بازيگران اين نمايش كلن زن بودند و مردان كار ويژه اي نمي كردند) با آن هيبت و جوي كه ساخته شده بود و دقيقه به دقيقه قوام مي يافت همين نزديك شدن هم دل مي خواست. مادر يكي از قاتلان به التماس به مادر مقتول مي گفت: تو ببخشش. كلفتي تو مي كنم خانم. دعوا بوده خانم. تو بخشش ... و خانم پس اش مي زد كه: برو خانم جان قلبم مريضه و زن ملتمس ادامه مي داد: الهي قربون قلب مريض ات برم. بگو چه كنم و زن رفت و آن يكي دوباره خزيد بيخ ديواري كه پشت آن فرزندش آخرين نفس ها را مي كشيد. آن سوتر خاله اي، عمه اي از آن زن هاي چادري كه وسواس دارند داشت دعا مي خواند و هربار كه از كنارش رد مي شديم خدا را شكر مي كرد كه زنده ماند روز اعدام را ديد.

در ساعت آخر ديگر نه التماسي بود و نه تلاشي تا اينكه ماشين نعش كش آمد. دوباره شيون ها بالا گرفت ... اسم ها را صدا مي زدند. يك نفر از خانواده شاكي  مي رفت و وقتي بر مي گشت همه چيز تمام شده بود. آن روز ده نفر قرار بود اعدام شوند. از زير پل تا سر اتوبان ماشين هاي شخصي و ون هاي اجاره اي بود. هيچ كس رضايت نداد و همه برگشتند تا ماشين نعش كش ده نفر را با خودش ببرد به جهنم.

در آن سرما و ميان آن همه اشك و لبخند و دعا بر عكس دفعه اولي كه روز اعدام كسي پشت ديوار بودم گريه ام نگرفت. هدي هم گريه نمي كرد. فكر مي كرديم اين همه آدم الان صاحب جان يك نفرند. گيرم يك كثافت .... نمي دانم در مملكتي كه اختيار لباس پوشيدن را به آدم ها نمي دهند چرا اختيار جان آدم ها را به آدم ها مي دهند. بماند ... چرايش معلوم است.

چند روز از آن ماجرا گذشت. همه خبرها را باز كرده بودم. دو خبر از فرزاد كمانگر بود. هر دو را باز كردم اولي نامه ي كمانگر بود كه خواسته بود اعضاي بدن اش را بعد از مرگ هديه كنند. خبر دوم اما فجيع تر از خود اعدام بود.  خانواده اي و وكيلي با 50 ميليون تومن جان كمانگر را معامله كرده بودند .... عجب حكايتي است حكايت جانيان محترم.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 5:23 توسط الناز انصاری |

قیچی
این دفترچه فیلتر شده. بنابراین خیلی وقته حتی برای این توضیح کذایی آپ نشده. هرچند هیچ وقت هم وبلاگ نویس فعالی نبودم، با این حال خیلی وقتا خوشحال بودم که این فضای چسکی هست که گه گاه یه چیزی بنویسم توش. امروز کامنت های قدیمی ام رو دیدم. پست های قبلی. ... هر چیه دیگه اینجا نمی شه نوشت. وبلاگ جدید رو که زاییدم لینک اش رو می ذارم و بعدشم دوره می افتم ر به ر کامنت می ذارم که : دوست عزیز وبلاگ قبلی من فیلتر شده. لطفا لینک را تصحیح کنید.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 5:20 توسط الناز انصاری |

بازی

مصاحبه آخر پدر عشا مومنی را می خوانم. اول عصبانی می شوم چون اولین و مهمترین مصاحبه اش را با سایت تغییر انجام داد و آن خبرنگاری که متهم به خیالپردازی شده من هستم. عصبانیت خیلی طول نمی کشد و جایش را می دهد به فکر کردن و فکردن به اینکه یک سیستم سرکوب امنیتی چطور کار می کند و ما کجای این بازی های پیچیده هستیم.

با دستگیری عشا ساعت ها فیلم گفت و گو اعضای کمپین راهی امنیت خانه شد. این فیلم ها در محیط خانه افراد هستند. زندگی روزمره فعالان کمپین را نشان می دهد. زندگی عادی و مهم تر از همه آنها مقابل دوربین یک همراه و یار کمپینی قرار می گیرند و درباره خودشان و کمپین می گویند. چشم که رو به چشم دوست ات باشد خیلی فرق می کند با اینکه چشم ات زیر چشمبند باشد و رویت روبه دیوار. حتی اگر با صداقت تمام با بازجویت کنار بیایی محال است این طور جواب بدهی و هیچ بازجویی نمی تواند خودش را پشت دوربینی مثل دوربین عشا حس کند. بعد از دستگیری عشا طبیعی است که سوژه های این مستند نگران شده باشند. حتما آنها  بارها و بارها این فیلم را در ذهن دوره کرده اند، اما از هیچ کدام یک از آنها نشنیدم که مثلا بگوید نباید اعتماد می کردیم و ... . تنها چیزی که تکرار می شد این بود که اطلاعات همه این چیزها را می داند و چیز جدیدی در فیلم ها  نیست. خیلی از این حرفها در بازجویی ها گفته شده بود، خیلی هایش از سالها پیش در پرونده ها ثبت است، خیلی از این اطلاعات درشنودها و کنترل ها به دست می آید و همه اینها به این دلیل نیست که جنبش زنان "گاف" داده یا بازی امنیتی و بازی مخفی درآوردن بلد نیست. موضوع  ایمان به آن چیزی بود که بارها گفته می شد: ما چیزی برای مخفی کردن نداریم.

دست کم دو سال و نیم است که  در امنیت خانه عده ای با ذره بین در پرونده ها و بازجویی های کمپین یک میلیون امضا به دنبال رد پای چمدان های یورو و دلار می گردند تا سندی باشد بر خود فروختگی و جاسوسی و انقلاب رنگین. هیچ ذره بینی هنوز چنین ردی نیافته است. عده ای دیگر با ذره بین و با چشم غیر مسلح سر در شخصی ترین و خصوصی ترین مناسبات فعالان جنبش دارند تا سندی یابند بر بی اخلاقی که جنبشی ها تا خرخره در آن غرق شده اند. هنوز چیز دندان گیری گویا در کار نبوده که تحقیقات همچنان در این دو حوزه ادامه دارد.

اما با آمدن عشا به ایران برای انجام  پروژه ای که مخفی هم نبود بازی شکل دیگری به خود گرفت. پروژه برای عشا با دیدن فضای پرکار کمپین تهران تغییر کرد. سوژه ها افزایش پیدا کرد تا او کار طاقت فرسای تصویربرداری و مصاحبه ها را تا حدود 100 ساعت افزایش دهد. برای کسانی که سناریو سرکوب گسترده را بهانه ای نمی یافتند تحمل انتظار چندان سخت نبود. پایان انتظار در بزرگراه مدرس رقم خورد و بازی وارد مرحله جدیدی شد. روند جدید سرعت بالاتری برای اجرای عملیات می طلبید و این سرعت چنان بالا رفت که هر روز خبر جدیدی از بازداشت، احضار به دادگاه، ممنوع الخروجی، محرومیت از تحصیل،  تفتیش منزل و "پیشنهادات بی شرمانه" روی خط خبر می رفت. تمام مدتی که عشا در حبس گذرانده قلب ها از نگرانی ضرب تندی به خود گرفته است. نگرانی از تکرار پرونده زهرا کاظمی و زهرا بنی یعقوب، هاله اسفندیاری، خبرهای نگران کننده از زخم هایی که بر تن دانشجویان و فعالان کرد و ترک نشسته است، مونتاژ دسترنج عشا  و ... و هیچ کدام از این نگرانی ها در خبرها نیامد. آنچه آمد تاکید بر غیرقانونی بودن بازداشت عشا بود و نگرانی از این بی خبری و بی تماسی.

حالا که پدر عشا دقیقن خلاف گفته هایش را می گوید و این ممنوع المکالمه و ملاقاتی فرزندش را چنین توجیه می کند که چنان از فرزندش عصبانی است که نمی خواهد او را ببیند، این یعنی داریم به غول بازی نزدیک می شویم. کاملا قابل درک است که آن متن نوشته شده و در اختیار خبرگزاری قرار گرفته. نیاز به چندان هوشی ندارد درک شرایط پدری که فرزندش تهدید به مرگ می شود یا با بزرگنمایی جرم تهدید به مجازاتی سنگین. پرونده عشا جایزه ای بود که طراح بازی برای ایستادگی و تلاش بی نتیجه وزارت اطلاعات برای سرکوب جنبش زنان به او داد. باید از این پاداش نهایت استفاده را ببرد وگرنه شاخ این غول در آخر این بازی نفس گیر خواهد شکست. 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 18:53 توسط الناز انصاری |

سه زن روی اعصاب

یکی دو ماه پیش یک دوستی لطفی در حق ما کرد و دعوتمون کرد دیدن فیلم "سه زن". این لطف دو ماهه همه زندگی م رو به گه کشیده و یه روز تلافی این دعوت رو در می ام تا بدانه "اینجا کجاس و مو کیوم".

پاشدیم عنر عنر رفتیمدفتر منیژه حکمت دو ساعت و نمی دونم چند دقیقه نشستیم تا  کارگردان همراه با سه زن و یک قالی بی صاحاب رو اعصابمون لزگی برقصه. این فیلم انقدر چرند بود و هست و انقدر اعصاب خرد کنه و انقدر عیب و ایراد داره و انقدر غیر واقعیه که هر وقت به اون دو ساعت فکر می کنم انگار 200 ساعت مفت از چنگم رفته.

فیلم بد یا کتاب بد چیز نادری نیست که به پست کسی نخورده باشه ولی نمی دونم چرا این یکی انقدر اعصابم رو خرد کرده. داستان یک فرش نیمه کاره ی عتیقه که مثلا نماد فرهنگ ملی ماست، در کنار یک پیرزن فراموشکار که با این فرش گور و گم شده در جریانه، همزمان دختر این خانم، آواره پیدا کردن این فرش و مادرشه و داستان مادرش رو از یکی از فامیلاش می شنوه که ارمنیه، اما این خانم یه کار دیگه هم داره که همزمان انجام بده اونم پیدا کردن دختر زیبا و جوانشه که با یه پژو 206 یه جورایی آگاهانه گم شده و داره تو بیابونا می رونه. دختر خانم داستان پای یه جوون تریپ یوگایی رو به داستان می کشه که از قضای روزگار این جوون یوگامنش هم تو بر بیابون دنبال احیای میراث فرهنگیه. داشته باشید 3زن آواره که ما باید پی ببریم از گم شدن هویت ملی شونه که به این خاک سیاه نشستن دارن و تو شهر و جاده می چرخن و دریغ، دریغ از یه نگاه نانجیب. مملکت گل و بلبل دیگه یه زن میانسال زیبا با یه پاترول یه جووین رعنا با یه ماشین خالی یه پیرزن تنها با یه قالی عتیقه ... منم که خوابم تفنگم که خرابه.

فاجعه وقتی اتفاق می افته که دختر ماجرا با اون پسرک مشنگ یه دختر دهاتی رو به موت رو تو بیابون پیدا می کنن به جای بیمارستان برش می گردونن ده (این دختره هم فرش یا همون میراث فرهنگی بافه) بعد مردای ده شور می ذارن، بعد جنازه دختره رو از در می آرن بیرون. حالا اگه گفتی چی شد؟ خب خره این یعنی سنگسار.

وقتی از اکران خصوصی این فیلم در اومدیم آرزو می کردیم خانم حکمت رفته باشه و در بریم ولی بود. همینا رو بهش گفتم که این فیلم چرا انقدر غیرواقعیه و ... هر چی می گفتم می گفت سانسور شده. فکر کردم دست کم نیم ساعت اش رفته زیر تیغ که انقدر بی در و پیکر شده. پرسیدم چقدر سانسور داشتید و جواب: چهار دقیقه.

امیدوارم دیگه فیلم نسازه چون بعدی قراره از این «شعرگونه تر» باشه.

زندگیه این پادکست ها. شماره های قبلی ش رو هم بشنوید

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:29 توسط الناز انصاری |

بی در کجا

كدام يك از ما چنين كسالت بي حد و اين اضطراب روزمره را پيش بيني كرده بوديم. كدام يك از ما در دفتر انشاي كودكانه مان نوشته بوديم مي خواهم در آينده بيكار باشم. بي پول باشم. مي خواهم زندان بروم يا زندان رفتن دوستانم را ببينم و شاهد كور و كر گورهايي باشم كه بي نام و نشان و لعن شده در گوشه هاي اين خاك افتاده اند. كدام يك از ما مي دانستيم جهان مي تواند به زشتي تنهايي بزرگمان باشد و به زيبايي جمع هاي چند نفره مان و دلخوشي هاي خيلي كوچكي كه شايد چندان هم زيبا نباشد.

عشا آخرين دوست ماست كه حالا در زندان است. هيچ وقت عادت نكردم به عصرهايي كه كسي در زندان است. چقدر عصرهاي زندان كثافت است. چقدر طولاني و ياس آورند اين عصرهاي نكبت.

عشا را تازه شناختم. اولين ديدارهايمان نيمه صورت او را مي ديدم كه نيمه آن پشت دوربين اش بود. چه نازنين بود و چه راحت مي شود به صورت هاي پر خنده اي مثل صورت عشا اعتماد كرد و دوست شان داشت. يه مدت هر جا كه مي رفتم عشاي نيمه صورت آنجا بود. حالا اين فيلم ها دست برادران امنيت خانه است.

كدام امنيت؟ كدام برادر؟ واژه ها را به گند كشيده اند. درست مثل زندگي مان. مثل سفره هزارن خانه. مثل خواب هاي آشفته هزار هزار كودك. مثل آرزوها و انشاهاي كودكي مان.

كدام يك از ما مي دانستيم روزهاي شوم و بي پيروزي انقدر طولاني مي شوند كه يادمان برود روزهاي پر خنده مان. آيا روزي را خواهيم ديد كه آزادي كه برابري ديگر آرزوهاي ما نباشد. كه اين كلمه زندان را فقط در خاطره هايمان بگوييم. چه مي كشند نسل مادران و پدران ما... . چند سال است نخنديده ام بي واهمه. داريم خودمان را براي چه بديهي و مسلمي مثله مي كنيم. اينها در كجاي زمان و جهان ايستاده اند و ما چه دوريم از آرزوهايمان و جهان چه زشت مي شود گاهي وقتي قفس ها خودشان را به رخ مي كشند؟

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 20:23 توسط الناز انصاری |

همه مادران من

 هیچ نسلی از فعالان سیاسی و اجتماعی ایران به اندازه نسل من خوشبخت نبودند. در کنار هزاران دلیل که می تواند این نظر را تائید یا تکذیب کند، برای من فقط این دلیل قاطعانه وجود دارد که ما هر چقدر دلمان بخواهد مادر داریم. مادرهایی که در قالب هیچ کدام از تابوهای مادرانه نیستند. نه تا سر حد مرگ دلسوز و فداکار نه سختگیر و بی منطق. مادران ما در جنبش زنان همان مادرانی هستند که هیچ وقت نبودند. مادر در کنار بچه هایش تعریف می شود، برای همین می گویم ما اولین نسل خوشبخت های با مادریم. فاصله نسل ها را این مادران چنان ماهرانه پر کرده اند که وقتی به خودت می آیی شوکه می شوی. بارها با خودم فکر کرده ام آیا خود من خواهم توانست روزی در چهل سالگی با بچه ای سرکش بیست- بیست و پنج ساله سر و کله بزنم، باورشان کنم و به رسمیت بشناسم اش.

مادران ما به معنای واقعی کلمه ما را تربیت کرده اند، بزرگ کرده اند. بیشتر این مادران سابقه کار حزبی و تشکیلاتی دارند. سابقه کارهای تشکیلاتی که گاه انسجام و نظم فولادین داشتند، حالا نسل ما را تربیت می کنند و در کنار ما تجربه می کنند، تجربه نیازموده یا کمتر آموخته ی بی سازمانی را. با بچه هایی مثل من، هم نسل من که چموشی مان، که گاه بی سوادی مان از این ساختار افقی شلخته بازاری درآورده بی پایان!

همیشه وقتی یاد مادرم می افتم گریه می کنم. دم دست ترین بهانه برای گریه کردن من همیشه یادآوری دفترچه یادداشت های روزانه مادرم است. هزاربار جمله هایی را خوانده ام که اسم یکی از ما چهارتا در آن بوده. آرزوهایش همه حول ما چهارتا می گردد. این فکرکه دنیای کوچک او چهار قسمت دارد که هر یک از ما گوشه ای را گرفته ایم، اشکم را در می آورد. حالا هم همین حس را دارم به تک تک مادرانم. به هرکدام که فکر می کنم، به فیروزه که نمی داند چقدر دوست دارم ساعت ها بنشینم و تماشایش کنم و او هی حرف بزند، به زهره با صدایی که شبیه هیچ صدایی نیست، به پروین که اگر این مادرانگی نبود که یادم بدهد انسان پرستیدنی نیست حالا حتما یک مجسمه از او ساخته بودم، به سوسن با آن همه هیجان و شور زندگی اش، به احترام که کاش مطمئن بودم این پست را می خواند تا دست کم همینجا بگویم خیلی دوست اش دارم، مریم خدای مهربانی های بزرگ، شهلا با آن رفیق رفیق گفتن هایی که حالا خیلی وقت است کسی به رفیق اش رفیق نمی گوید. ناهید جعفری با آن دست های بی دریغ اش و ناهید میرحاج با قلب بزرگ و دلشوره های کوچک اش که می دانم اگر ما نبودیم دل او هم کمتر از این شور می زد. و از شما چه پنهان خیلی روزها دلم برای نوشین تنگ می شود که می شد توی ایمیل ها مامان صدایش کرد.

... اصلن اسم ها را ببینید، زبانم نمی چرخد مثلن بگویم خانم فیروزه مهاجر، یا مریم زندی ... همیشه دوست داشتم مادرم را منیژه صدا کنم. حالا وقتی خودم را لوس می کنم اسم اش را می گویم، اینجا اگر بخواهم خودم را لوس کنم می گویم خانم ارزنی!

ما خوشبخت ترینم چون بهترین مادران زمین را از دست بچه هایشان قر زدیم و مادران ما آن قدر بزرگ اند که حق داریم به نام کوچک صدایشان کنیم و چیزهای بزرگی را کنارشان تجربه کنیم که هیچ نسلی طعم آن را مثل ما نچشید. مادران ما انقدر بزرگ اند که هی بزرگی شان را سرمان نکوفتند، خفه مان نکردند هر چند می دانم چقدر باید تا به حال از دست ما حرص خورده باشند.

و ما گاهی چه بچه های کوری می شویم. خواستم این را نوشته باشم که یادم بماند. شاید ده سال بعد بچه همسن امروز خودم را له کردم، پر چیدم و آن روز آن بچه بیاید این مطلب را بکوبد توی صورتم و بتواند بگوید من خرفتم و لایق مادر شدن نیستم و حیف آن همه مادر که بالای سرت بود.

باور می کنم که زمین ادامه دستی است که به آغوش همه مادران ما می رسد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 2:24 توسط الناز انصاری |

یخ کردن
روزهای شوم زودتر از همیشه شروع می شوند. دیرتر تمام. از بیست و چهار ساعت خیلی بیشتر است. خواب بد دیده بودم. پنج صبح زدم بیرون هشت برگشتم خانه. باید مدارک ام را جمع می کردم. همه مدارک هویت ام را. باید ثابت می کردم که هستم. که وجود دارم. اصل کاری گم شده بود. گشتم. داشت دیر می شد. لای یک کتاب کهنه بود. یک کتاب مسروقه ی شعر با دست خط تو ... روزی کبوترهایمان .... اصل کاری پیدا شد. برادر گم شد. تنم خسته بود از استرس این روز کش دار. دراز شدم روی تخت شلوغ این روز شلوغ. قرص ها داشتند اثر می کردند، گرم می شدم. و تو رفته بودی و من یخ زدم.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 21:46 توسط الناز انصاری |

... که رنج برده باشیم فقط
از این مرد ریغو خیلی خوشم می آد. اولین بار توی پارک دانشجو دیدم ش. یه تجمع (آخرین روزهای تنفس اجتماعی) بود برای مبارزه با ایدز. اومده بود یه گوشه، روی پله ها واسه خودش می زد و می خوند. همان روز ترانه دهه 60 رو هم خوند. معروف نبود. فکر کردم اچ آی وی مثبت هنرمند برنامه است که تو خلوت طرد شدن موزیسین شده. دوباره توی کنسرتی همین ترانه رو خونده. تا جایی که یادمه این تیکه آخر رو تو پارک نداشت. با اینکه این روزا گرم ریدن به خودشه ولی خب! همینه دیگه. متخصصان امور اسهال سربالا به اندازه کافی حال یاغی رو گرفتن.  معلومه که فرهاد و فریدون نیست. دارم باهاش حال می کنم ... بسی رنج بردیم در این سالِ سی/ که رنج برده باشیم فقط/ مرسی.

 (محسن نامجو- کنسرت سن فرنسیسکو) .

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 11:30 توسط الناز انصاری |

 
به کمپین روبان آبی برای آزادی بیان بپیوندید